بند زدن چینی شکسته ی فرهنگ

امروزه داشتن دانش درباره ی فرهنگ، از داشتن نان شب هم واجب­ تر شده است. با هیچ عقل سلیمی جور درنمی­ آید که کارشناس علوم اجتماعی باشی و خود را محدود به نظریات و روش­های علوم اجتماعی آنهم به طریقه کلاسیک­ اش بدانی. هرچند که مطالعات فرهنگی به عنوان رشته­ ی تازه تأسیس عصر حاضر مخالفان سرسختی دارد و اساسا متهم به سیاست­ زودودگی، اختگی در تبیین­ها و رام­ شدگی در برابر دنیای سرمایه­ داری است، اما نظریه­ پردازان عرصه فرهنگ کماکان به تلاش­های خود برای اثبات اهمیت آن به مثابه تنها معمار عرصه «نمادین» ادامه می­دهند. از جمله این کوشش­های مستدام، انتشار کتاب­هایی در حوزه معرفی نظریات و متفکران فرهنگی است.این کتاب­ها در کنار سایر مجلدهای مجزا در این حوزه ،در عین حال که کمک شایانی به معرفی اهالی فرهنگ می­کند، مفری هستند که در آن به راحتی می­توان از انجام هرگونه کار جدی شانه خالی کرد. کتاب «متفکران برجسته­ ی نظریه­ ی فرهنگی» نوشته­ ی« اندرو ادگار و پیتر سج­ ویک» از جمله همین کتاب­هاست. که در آن علیرغم آنکه نویسندگان تمام هم خود را بر آن می­گذارند تا مخاطب به اهمیت مسأله فرهنگ پی ببرد، در چگونگی پرداختن به این مسأله ناکام می­ مانند. واقعیت آن است که تولید کتاب­های دایره­ المعارفی در عرصه فرهنگ ، نه تنها به فهم درست آن یاری نمی­ رساند،بلکه کلیتی به نام فرهنگ را از پیش مثله می­سازد. این مسأله بدان معنا نیست که دانستن نام­ و نشان­های مکاتب فرهنگی، گره از کار پژوهشگران فرهنگ نمی­ گشاید، بلکه نشان از آن دارد که برای شناخت پدیده­ ی عصر،که همان اهمیت­داشتن فرهنگ باشد،باید دل به دریا زد و  آثار کلاسیک و مدرن این حوزه را به جد بررسید. البته برای آنهایی که فرهنگ چیزی بیش از کتاب­های تک­ جلدی است، میان­ بر زدن در فهم مسائل و تفکرات چکیده­ ای  بیش از آنکه یک ارزش باشد، یک ضد ارزش و تا حدی آفت است؛ ساده ساختن مسائل و  راحت­ الحلقوم کردن آنها، بیش از آنکه آنها را خشنود سازد به تأسف وامی­دارد. اگر آنها فرض را بر این گذاشته باشند که فرهنگ در عصر حاضر چیزی بیش از آن کلیتِ منسجمی است که مشتمل بر باورها، عقاید و آداب و رسوم یک سرزمین باشد، دیگر شنیدن نام­ها یا خواندن بندنوشته­ ای از  فوکو، بنیامین، آلتوسر و غیره شادشان نمی­کند.بلکه آن­سوی این رشته دراز را پی­ خواهند گرفت و برای دانستن آنچه فرهنگ نام می­گیرد تا سرزمین یونان و  به میان آراء  ارسطو و  افلاطون خواهند رفت.

کتاب متفکران برجسته نظریه فرهنگی نیز همین ادعا را دارد؛ منتها با روشی دیگر.نویسندگان در پیشگفتار کتاب می­گویند که مترصد آن­ اند تا چکیده­ ای از آراء چهره­ های دوران­ سازِ پیش از سده­ ی بیستم، نظیر ارسطو،افلاطون،هگل،هیوم را بیان کنند. چرا که اندیشه­ ی غربی و لاجرم بخشی از فهم ما از فرهنگ معاصر مرهون کار آن­هاست.اما آیا مخاطب هوشمند نمی­داند که دانستن نظریات ارسطو و افلاتون،خود پروژه­ ای است که شاید تا چندین سال آدمی را به خود مشغول سازد؟ آیا این کار به جز ساده ساختن مفاهیم و نقطه­نظرهای آنان و تقلیل آثار ارزشمند­شان در چند صفحه مختصر است؟ تجربه ثابت می­کند که مخاطب در صورت وجود چنین منابعی- منابعی که کلیت آراء یک اندیشمند را در چند صفحه خلاصه کرده باشد- به سختی به سوی اصل آثار و با شرح­ های جدی­ تری که بر آراء یک اندیشمند نوشته شده باشد خواهد رفت و در این صورت، هر چند که پژوهشگران داعیه کار جدی در عرصه فرهنگ را داشته باشند، متهم به سهل­انگاری و آسان­ گیری در زمینه کار خود خواهند شد.

نکته قابل اشاره دیگر آن است که نویسندگان کتاب­های دایره­المعارفی،معمولا نظریه­پردازانی که ممکن است با یک عنوان کلی( مانند فرهنگ) قابل جمع­ بندی نباشند را ذیل یک عنوان مشترک طبقه­ بندی می­ کنند.هر چند که به صورت کلی می­توان از آنچه افلاتون و ارسطو در خصوص هنر و ادبیات می­گویند در نقد فرهنگی سود جست( برای مثال اتدیشه افلاتون را برای نقد محتوایی به کار گرفت و ارسطو را پدر نقد ساختاری یا فرمال دانست) اما باید متوجه آن باشیم که بنیان­های هستی­ شناختی و همچنین روشی که افلاتون  و ارسطو بر آن تکیه می­ زدند تا پدیده­ های پیرامون­ شان را استدلال کنند، بسیار متفاوت از آن روش­هایی است که امروزه ما در نقد و بررسی فرهنگ به­ کار می­ گیریم. گویاتر آنکه، نمی توان تنها به اتکای آن که افلاتون و آلتوسر در داشتن واج «الف» در نام­های شان مشترک هستند، هر دو را متفکر حوزه فرهنگ بنامیم. این تقسیم­ بندی نادرست، مخاطب را به کج­راهه­ ی دیگری هم می­برد؛او با دیدن نام فلاسفه در کنار نام متفکران حوزه­ فرهنگ، علاوه بر آنکه در تشخیص مسائل هر کدام ناکام می­ماند، ممکن است در دام یکی­ انگاشتن مسائل ناهمسان دربیفتد.( برای مثال اصلا متوجه آن نباشد که در بسیاری از موارد فلاسفه مسائل انتزاعی را  پی می­گیرند و متفکران فرهنگ عموما به تحلیل و تفسیر ساختارهای انضمامی جامعه و کنش­های معنادار سوژه­ها مشغول هستند. هر چند که مرز این دو-فلسفه و فرهنگ- در برخی از موارد کمرنگ و بهم آمیخته باشد)

بنابراین، آنچنان که مسلم است، انتشار این گونه کتاب­ها اگرچه لازم هستند اما به هیچ وجه کافی نیستند. نمی­توان بر دانستن نام بسیاری از متفکران اجتماعی و فرهنگی  تکیه زد و در پس آن داعیه شناخت آراء آنها را داشت.دانستن نام و عقیده­ ی متفکرین در چند بندنوشته، می­تواند اعتماد به­ نفس مخاطب را بالا ببرد اما در عین حال در دام شناخت ناکافی و ابتر گرفتار سازد.اگر نویسندگان حوزه فرهنگ ادعا دارند که جهان معاصر جهان ساختن­ها و برساختن­های فرهنگی است،اگر معتقدند که جهان اجتماعی بیش از آنکه جهان واقعیات عینی و ملموس باشد،جهان نظام­های نمادین و نشانه­ شناختی است،باید دست به تحلیل­های رساتر و گویاتری برای اثبات مدعا خود برند و نه آنکه به ساختن کتاب­هایی از این دست بسنده کنند.

 

از دردی که می کشم....

به واج های تشکیل­دهنده واژه «قفس» نگاه می­کنم.عمیق و طولانی. با همین نگاه چند دقیقه ای، چشمانم رنگ آهن زنگ خورده  می شوند.بدون بارقه هایی از امید.خالی خالی. یاد روزهایی می افتم که فارغ از اینهمه نشستن و دربندبودن، در خیابان هایِ حتی گرم،شلوغ و پردود انقلاب،به هیبت جسدوار یک فلانور، پرسه می زدم و ککم هم نمی گزید.ساعت ها، از خیابانی به خیابان دیگر. می رفتم و نمی ماندم؛ ماندن برایم مرگ بود.مرگی نمادین،  که هر انسان رهیده ای را،  از بستر وضع موجوداش می کند و در بطن سیاهچالی راکد می غلتاند.برای من  کافه های شلوغ حوالی چهارراه ولیعصر، نمایش های گاها دیدنی تئاتر شهر، سینمایی که می دانستم مرگ اش قطعی است، موزه هایی که کارکنانش از فرط ببیکاری مگس می پراکندند، کتاب خواندن ها، نفش کشیدن از هوای آدمهایی که کمی بیشتر ( به همین مسخرگی.بله! تنها کمی) زنده بودند،معنای زندگی داشت.صدای جرینگ جرینگ استخوان هایم ، وقتی از پشت میزهای چوبی کتابخانه ی دانشگاه تهران بلند می شدم، مرا به وجد می آورد. خستگی اش مرا ارضاء می کرد.می دانستم، اگر پنج ساعت است که اینحا نشسته ام، پنچ ساعت بیشتر به روند سوژگی خود یاری رساندم.... می دانستم من.

حال و روزم دیدنی نیست. می دانم. مانند بسیاری دیگرم. اما، در این روزها، بیش از هرامر دیگری هویتی که یک سرش با کار پیوند می خورد و سردیگرش با پنداشتی که سوژه از خود دارد،مرا به خود فرامی خواند. حالا «چیزها» به معنای واقعی، معنای خودشان را یافته اند.چهره­ بی رنگم، لباس های چرک و رسمی ام،پاهایم خشکیده از بی خونی، از تماس نداشتن با سطح زمین، حالا دیگر معنا دارند.می شود تفسیرشان کرد.انگار کم­کم دارند به من شکل می دهند. می خواهند تبدیلم کنند به آنچه نیستم.باور کنید که این دیوارهای خاکستری، این قفس آهنین، این کاغذبازی های  بی مصرف، این مگس پراکندن های از سر شکم سیری، سودی ندارد جز کندن جوانه­ی آرته هایی که  از بطن ما به بیرون خزیده اند. دارم دیوانه می شوم.در خانه، میز کارم، قهوه جوشم،فیش های نیمه-نصفه نوشته شده، دارند از قصه می میرند....

من دارم تمام می شوم....  من دارم لابه لای کابوس خون، توپ و تفنگ و نشدن هایم آب می شوم...

سوژه شدن چند؟؟؟

  1- چند وقتی است که در پی سبک جدیدی از زندگی که در پیش گرفته ام،به روند سوژه شدن فکر می کنم.این فکر کردن نه از سر ذوق، بلکه به خاطر نقش­های تازه­ ای است که واقعیت عریان جامعه بر دوش من گذارده­ تا ایفایشان کنم. تا همین چند روز پیش، کمردردهایم از برای نشستن پشت میز کتابخانه بود. می­خواندم و می­خواندم بی آنکه ذره­ ای فکر کنم خر دنیا به چند من است... از نقد ادبی به داستان، از فلسفه به جامعه­­ شناسی از فلان به بهمان؛ همه­ اش خواندن بود. حالا شده ام پشت میز نشین.کاغذباز شده­ ام.مدام آقای ایکس و خانم ایگرگ باید در مورد یک مسائلی اقدام کنند.آنهم فوری و فوتی!نمی­دانم با این سطح از حساسیت که در نظام بوروکراسی ما وجود دارد، چرا هیچ کاری پیش نمی­رود و مانند عهد بوق، کماکان اندرخم یک کوچه­ ایم.البته بماند که می­دانم.همین­قدر بدانید که من این روزها در بخش معاونت پژوهشی اداره­  ای کار می­کنم که بیشتر روزم به خواندن فروید،دریدا، رمان­هایی از این وآن می­گذرد و در اکثر مواقع مگس می­پرانم. خواهرم بامزه می­گفت: « هاله جان فکر می­کنی چرا نود درصد کارمندانی که به اداره آمدند در امتحان دکتری قبول شدند؟» لابد از این رو که تمام وقت­شان به مطالعه گذشت. آخ که چه کشور علمی هستیم ما....  

2- این روزها مراد فرهادپور در موسسه پرسش، درس­گفتارهایی از دیالکتیک منفی آدورنو می­گوید. روز گذشته، سه مفهوم اساسی این متنِ مهم در کلاس باز شد؛تاریخ یا تاریخی­گری، فلسفه، رابطه حقیقت با تاریخ.آن دوتای اولی را، در سایت موسسه پرسش بخوانید.اما رابطه­ ی حقیقت با تاریخ را من –تا آنجا که فهمیده­ ام- برایتان نقل می­کنم.آنچه نظر آدورنو را نسبت به فلسفه، از سایر نظریه­ پردازان علوم اجتماعی مانند لوکاچ متمایز می­کند، ( اگر حالا آدورنو زنده بود به این جمله­ ی من حتما می­خندید) آن است که او از یک سو و بیش از هر چیز به منطق دورنی فلسفه و نه آنچه بیرون از آن اتفاق می­ افتد، نظردارد.فلسفه برای آدورنو، تعمق محض بروی امکان فلسفیدن است. از همین رو است که احساس می­کند قدم زدن در میان خرابه­ ها وویرانه­ های فلسفه­ های پیشین-که ردپای حقیقت را بروی خود دارند- کماکان امکان فلسفیدن را برای آدمی فراهم می­ آورد. به نظر او فلسفه به حیات خود ادامه می­دهد چرا که کماکان تحقق نیافته است.از سوی دیگر، فلسفه برای آدورنو حقیقت محضی است که نباید به­ حتم و به واسطه­ ی انواع موضوعات دیگر، مزین شود.یعنی هیچ دلیلی ندارد که امکان فلسفیدن را به جستارهای تجربه­ گرایانه،عمل­گرایانه، پوزیتیویسم، تحلیلی و غیره فروبکاهیم. البته او نیز یقینا در فلسفه­ ی خود مقصدی را می­پویید.اما نه به­ معنای رایج زمانه­ ی خویش. آدورنو همچنین با نگاه پیشیان خود در خصوص تاریخ سر عناد می­ورزد.تاریخ برای او مانند آن هستار متعین مارکسی نیست که تنها محدودیت باشد.مارکس اعتقاد داشت که انسان­ها تاریخ را می­سازند اما نه آنچنان که می­خواهند و آن بدان معنا است که هیچ کس قادر نیست از پیش تاریخ، سرزمین،طبقه، جنسیت، خانواده و غیره را انتخاب کند.از این روی، در دیدگاه مارکسی-مارکسیسم ارتدکس-، تاریخ یک­سر تعین­گرایانه و محدودکننده است.اما در نزد آدورنو،مسأله اندکی متفاوت است. برای او،تاریخ به همان میزان که امکان محدودکنندگی دارد، امکان رهایی و سوژگی را فراهم می­کند.اصلن و اساسا به واسطه­ ی همین محدودیت­هاست که سوژه، سوژه می­شود.وگرنه، در صورت امکان هرگونه بستر امن و بی­ چالشی، بستری که امکان رودررو شدن با تناقضات را به سوژه نمی­دهد،که سوژه شکل نمی­گیرد. اینکه سوژه­ا بپندارد که ای کاش می­توانستند جایگزینی برای وضع موجود داشته باشند- مثلا ای کاش می­توانستیم در کشور دیگری به دنیا بیایم، یا ای کاش یه جای زن،مرد بودم یا طبقه­ مان فلان بود) تنها در سطح فانتزی باقی می­ماند و یگانه کارکردش برگرفتن مسوولیت از دوش خود و انداختن آن برگردن انواع دیگری­های بزرگ است. این تاریخ می­تواند امکان سوژگی را برای ما فراهم کند؛ آنهم ازخلال چالش­هایی که ما به­ مثابه سوژه با آن خواهیم داشت.

3- اینها را از این روی گفتم که احساس می­کنم باید به جای نق زدن به وضعیتی که در آن گیر افتاده ام کاری کرد؛ باید در میان این بازار مکاره ایستاد، به وضعیت تن سپرد و با مصائب جنگید.باید زیر پوستی عمل کرد؛در عین حال مواظب بازتولید شرایط بود.معلوم است که من از بیکاری، از پشت میزنشینی، از هجده سالی که به اصطلاح درس خواندم، الکی هم، و امروز هیچ کجای این سرزمین به کار هیچ کس نمی­آید، خسته­ ام.اما می­توانم با هوشیاری، با به کارگرفتن آن همه مبحث که آموختمشان، وضعیت آشفته ­ی موجود را اندکی سامان دهم.نمی­توانم؟ می­توانم؟؟؟ اصلن چگونه می­توان از بستر وضع موجود به ­کل کند؟ می­شود؟ باید در همین منجلاب دست وپای زد.اما واقعا باید در این منجلاب دست و پای زد؟ کاش آدورنو زنده بود.کاش زنده بود و از او می­پرسیدم که سوژه­ شدن چه بهایی دارد؟ مرا با ادبیات قلنبه-سلنبه­اش می­پیچاند.می­دانم. اما بهتر از  این­همه شک،تردید، امید،آرزوو تناقضی است که هر روز، درست با بازکردن چشم­ها ، به سراغمان می­آید....نه؟سوژه شدن چه شکلی است آدورنو جان؟

زنده ام تا روایت کنم!

سکوت چندماهه و ننوشتنم را پای چه می­گذارید؟ پای تنبلی و کم­گزاری؟ خیر!­ اجازه دهید روایت کنم.چند بار نوشته باشم وخط زده باشم خوب است؟ شده بودم مانند آنی که فکر می­کند معنای نوشتارش دائم به تعویق می­افتد و همواره در آستانه است. جملات خط خورده­،نقطه­چین­های دنباله­دار،خط نشانی که در صفحه­ی سفید رایانه حضور می­یافت و غایب می­شد(مانند چراغ چشمک­زن خیابان­های شلوغ تهران که در پشت آنها نمی­دانی که باید بروی یا بمانی) همه و همه نشان از آن داشتند که چند ماهی است که از تولید و منتشر کردن به معنای عام­اش ناتوانم. تاب­آوردن چنین وضعی به اندازه این دو-سه ماه سکوت،  برایم دشوار بود.هر بار که می­آمدم ایده آمده به سرم را بپرورانم و آنرا از سطح انتزاع به سطح تجربه نوشتاری در آورم، دود می­شد و به هوا می­رفت. شاید باید یک شوک، یک اتفاق مرا از چنین حالت کرخی بیرون می­آورد.این اتفاق شاید شنیدن این جمله قصار از زبان یکی از اساتید در دانشگاه بود:« منتشر کن و یا بمیر!» .

 این جمله مانند پتک برسرم فرود آمد.پس مرده بودم و نمی­دانستم! به­راستی هم  مرده بودم گویی.مرگی نه از نوع راستین­اش بلکه از نوع نمادین آنهم درست هنگامیکه چشم از خواب باز می­کردم،چیزی می­بلعیدم،نفس می­کشیدم،راه می­رفتم، ریشه­های اجتماعی توسعه امر جنسی را در نزد تفسیرگرایان می­پویدم،«واسازی» را از ده­ها منبع می­خواندم،از محضر بزرگانی چون «فرهادپور» در خصوص مقوله مهمی چون مفهوم لیبرال-دموکراسی فیض می­بردم،گراف میل لاکان را بررسی می­کردم،نگاه معرفت­شناسانه به رشته مطالعات فرهنگی را پی می­گرفتم، بی وقفه، بدون یک جلسه نفس کشیدن، زبان انگلیسی می­خواندم،پاساژها را به هوای یافتن فلانورها-همان علاف­های بومی خودمان با اندکی اغماض- می­گشتم،در خصوص منشأ مالکیت خصوصی، خانواده و تحولاتش تفحص می­کردم و سر آخر وقتی گه­گیجه می­گرفتم باید می­دانستم که با مرده­ای بیش روبرو نیستم و ندانستم!

 چرا؟؟چون منتشر نکرده­ام!

                     

 

چرا؟ چون در بحبوهه­ای که خاک و خون لباس سبز هم­وطنانم را قرمز کرده بود،زمانی که زیر دست-پای،شلاق و گلوله­های مشقی قانون لت وپار می­شدم،موظف بوده­ام گزارشی درباب تغییرات فرهنگی یک پدیده تهیه کنم.چرا؟ چون تاریخ کشور را نصفه ونیمه خوانده، باید به تحلیل نشانه­شناسانه تیزرهای تبلیعاتی تلویزیون می­پرداختم، چرا؟ چون نادانسته که به چه معرفتی هنر می­گویند، باید استراتژی­های پژوهشی آثار منتشرشدهِ هنری را در می­یافتم و هزار تا چرای دیگر.

 

ادامه نوشته

باید گل بانو باشی، بگو چشم!

 

گوشی تلفن را که می گذارم،خنده­ام می­گیرد.تصویر ساده و بی آرایش صورتی را مجسم می­کنم که زیر انبوهه­ای از کرم­های شب،روز، قبل از خواب و پس از آن،فرصت نفس کشیدن ندارد. چشم­ها و ابروانی که به انواع وسمه و سرمه های مدرن تیره یا خلیجی شده اند.ناخن­های قرمز رنگ و سوهان­خورده.موهای پیچیده شده درآلومینیوم و هزار فرم دیگر که عکس­شان را در مجلات فرنگی دیده­ام، در ذهنم نقش می بندد. ازاینکه قرار است به اصطلاح خود را به یک بنگاه معاملاتی زیبایی بسپارم، هم متاسفم هم هیجان زده.متأسف برای مسوولینی که قرار است ساعاتی را صرف سخنرانی بیهوده دربارهِ نحوه پاک­سازی پوست،کاشت ناخن و طریقه افزودن مو برای انبوه­تر شدن­شان کنند،بی آنکه نتیجه­ای عایدشان شود و هیجان زده تنها برای آنکه می توانم مصداق آنچه در کتاب­ها خوانده­ام را به صورت عینی مشاهده کنم.مثلا آنچه «ایولین رید» در کتاب «آرایش، مد و بهره­کشی از زنان» آورده است؛ اینکه چگونه دارندگان ثروت­مند صنعت مد و آرایش از ناآگاهی زنان بهره می برند تا فرآورده­های خود را بفروشند و پول کلانی به جیب بزنند؟ یا معیارهای زیبایی در جامعه سرمایه­داری چگونه تعیین می­شوند؟ یا اینکه چرا کارفرمایان،رسانه­های گروهی، دولت، مدیران آموزشگاه­ها و... از «راز و رمز زنانه» هواداری می کنند و درصدد آن­اند تا زنان را به ابژه­های لوکس تبدیل سازند؟ با تمام این سوالات در ذهنم کلنجار می­روم تا عرض خیابان میرداماد را طی کنم و به بنگاه مزبور برسم.آرایشگاهِ «گل­بانو».واقع در ضلع جنوبی خیابان نفت.واژه «بانو» را در لغت­نامه دهخدا می­یابم.در فرهنگ معین هم.هر دو معنای«خانم» را دارند.ضمن آنکه دربردارنده گونه­ای از اصالت نیز هستند.با خودم فکر می کنم که صفت گل برای خانمی که مد نظر موسسین آرایشگاه بوده است، احتمالا معنای خاص دارد و آن این است که در این آرایشگاه هر زنی که پا می گذارد آنچنان زیبا و دلفریب خواهد شد که ناخودآگاه معنای«گل» را به ذهن متبادر می­کند.در همین فکر،پله­ها را به آرامی بالا می­روم.شلوغ و درهم است.از هر طرف صدایی شنیده می­شود.صدای موسیقی پاپ وبوی قهوهِ منتشر در فضا، سر را به درد می­آورد.سالن بزرگ است و بخش­های متعددِ آن، با نام فعالیتی ویژه از یکدیگر جدا شده­اند.بخش آرایش و پیرایش مو، بخش ترمیم و زیبایی ناخن،قسمت پاک سازی ابرو و اصلاح صورت، بخش اپیلاسیون دائم و موقت و در نهایت مهمترین قسمت که آرایش «عروس» است.در چهره زنان دقت می­کنم.اکثرا یک مدل هستند.گویی با شابلون مخصوص نقاشی،طرح یکسانی زده باشیم.تنها اندازه­هایشان با هم متفاوت است.همگی پوست­های تیره(قهوه­ای برنزه نتیجه ساعت­ها پهن شدن زیر اشعه نور آفتاب یا استفاده از دستگاه سولاریوم) دارند،موها اکثرا دورنگ است(غالبا با رنگ زمینه تیره و سایه­روشن استخوانی یا سفید)،کمتر کسی را می بینید که پوست صورت­اش لک وجوش داشته باشد.چرا که پوست­ها با بهترین کرم­ها پوشانده شده­اند.اندام­ها،جزء یک الی چند استثنا،باریک و«استاندارد» هستند و در کل همه چیز با آنچه از پیش تعیین شده است همخوانی دارد.نمونه یک «خانم گل».خانمی که باید در زرورق پیچیدش.نگاهی به قسمت فروش می اندازم. با دیدن  آن همه لباس­های شب،انواع لوازم آرایش(کرم پودر،رژ گونه،ریمل،سایه­های رنگانگ،انواع ماتیک­ها و...) حس زیبایی شناختی هر انسانی تحریک می­شود.خودم را مشغول تست لوازم آرایش­ها نشان می­دهم که مسوول­اش با شادابی خاصی از راه می­رسد.تبلیغ محصولات شرکت«پاستل» را می­کند.می­گوید که از معتبرترین شرکت­های فروش لوازم آرایش در آلمان است.از مزایای کرم­ها(همان کرم­های شب و روز) ولایه بردارها می­گوید.اینکه ریمل­های خرده مژه­دار چگونه مژه­ها را پر پشت­تر نشان می­دهند و دراعماق اقیانوس هم نم پس نمی­دهند.می­گوید ماتیک­ها به لب­ها حجم می­دهند و آنها را بزرگ­تر نشان می­دهند ضمن آنکه رنگ­شان برای 24 ساعت ثابت باقی خواهد ماند.مداد مشکی را برمی­دارم و مجبور می­شوم در برابر آنهمه توضیح، مقداری پول خرج کنم.به قسمت ترمیم و کاشت ناخن می­روم.برخی اوقات قسمت «مانیکور و پدیکور» هم خوانده می شود.زنانی را می­بینم که مشغول دمیدن بر ناخن­های رنگ­زده شان هستند.برخی هم در انتظاراند تا نوبت به آنها برسد.آنهایی که نشسته­اند، دو دسته­اند: آنهایی که درباره رژیم­های غذایی صحبت می­کنند و اضافه وزن مسأله برجستهِ سخنان­شان است وآنهایی که درباره مذاکرهِ شبِ گذشتهِ احمدی­نژاد و موسوی گرم حرف­اند.با خودم می گویم این انتخابات هرچه نکرد لااقل فانتزی سوژه سیاسی شدن را در میان همه رواج داد.تخم صحبت کردن در مورد سیاست را در حوزه عمومی-آنهم در فضایی مانند آرایشگاه زنانه که همواره مملو از گفتمان زنانه است- شکاند....نمی­شود بیش از این به افراد خیره شد.فکری به سرم می­زند.برای دیدن آلبوم عروس روانه بخش مدیریت می­شوم.می­پرسم که آیا می­شود نگاهی به آلبوم عروس انداخت؟ به سرعت از تاریخ مراسم عروسی­ام می­پرسند.با اندکی تأخیر می­گویم: نیمهِ شعبان.نگاهی به چهرهِ ساده­ام می­اندازد و با تمسخر می­خندد.به منشی می­گوید که چند عکس بیشتر نشان­ام ندهد.به سراغ پارتی­ها می­روم.از آنها می­خواهم که آلبوم را نشان­ام دهند.می­گویم: عید فطر یا نیمهِ شعبان مراسم نامزدی من است و می­خواهم به عروس­ها نگاهی بیاندازم.می­پذیرند. به سمت اتاق محافظت­شده­ای راهی می­شویم که دراش چند قفل دارد.گویی اقلام بسیار گران­بهایی در آن نگه­داری می­شود.به محض نشستن می­پرسد مراسم چه موقعی است دقیقا؟ می­گویم: به احتمال زیاد همان عید فطر.می­گوید باید هرچه سریعتر برای بستن قرارداد دست به کار شوم.چرا که تا به امروز هم قراردادهای آبان ماه در حال بسته شدن است.از صحبت­هایش سر در نمی­آورم.می­پرسم می­شود موی عروسی را در زیر تاج­اش باز گذاشت؟ می­گوید:" دِمده" است.مگر آنکه بخشی از آن باز باشد.به عکس­های پیش از آرایش عروس می نگرم که به صورت اغراق­شده­ایی ساده­اند و با توجه به معیارهای زیبایی سرمایه­داری،غیراستاندارد.چهرهِ این دختران که معجزه آرایش هنوز در موردشان رخ نداده است،به شدت ساده است.چشم­های بی رنگ و لعاب،پوست­های غیرصاف،مژگان کوتاه،ابروان بی­مدل و بینی­های بسیار بزرگ دارند.آنها پس از آرایش تبدیل به فرد دیگری شده­اند.پوست­هایشان از آینه هم صاف­تر است.چشم­ها با آرایشِ آرایشگر گیراتر شده­اند.مژگان بلند و انبوه و ابروانی که به راحتی می­توان کمانی خواندشان.خبری هم از آن بینی­های بزرگ و گوشتی نیست.آنها به معنای واقعی مصداق «الهه زیبایی» اند.اسطوره­ایی ازلی وابدی که امروز با کمک دستان زحمتکش نیروی سرمایه­داری ساخته شده­اند.آنها «گل بانو»اند....

                                                                                                                 

ادامه نوشته

پرسه زنی با اعمال شاقه!

نوشتن درباره خیابان برای فردی مانند من که زندگی خیابانی دارد، یک اتفاق بود.اتفاقی که اگر درست به آن می­نگریستم، می­توانست، رنگ­ و بوی یک مطلب کاملا تئوریک را به خود بگیرد.اما با یک تفاوت؛ اینکه کاری ندارد. همه ما روزانه صد بار شاهد اتفاقاتی هستیم که در خیابان تکانمان می­دهد.(همان تجربه تکان­دهندگی بنیامینی، با اندکی اغماض) اما مسأله­ایی که کار را اندکی دشوار می­سازد، تلسکوپی یا شاید بهتر بگویم میکروسکپی دیدن این پدیده­ها بود.باید با ایده یا ایده­هایی به سراغ پدیده­ها می­رفتم. و چقدر سخت است که در میان انبوهه­ی قطعات تئوریک تنها به ساز یکی­شان برقصی! این شد که به نگریستن طویل­المدت خود به خیابان ولیعصر بسنده کردم و اجازه دادم که کدها خود،آرام آرام مرا بنویسند...در حین این نوشتن، برخی از کدها سماجت بیشتری  می­ورزیدند؛ اندیشیدن به اینکه خیابان به عنوان اصلی­ترین مفر موجود برای به­تصویرکشیدن امر مدرن تبدیل شده است که کاری نداشت.خیابان،بلوارها، کافه ها و تمام مصادیق زندگی مدرن هم  پیش­تر با قلم نقاشی بودلرتصویر شده بودند.پس باید چشم انداز سومی دست و پا می کردم، که علاوه بر آنکه در بردارنده نگاه شخصی من به مسأله است،گوشه چشمی هم به آنچه تا به امروز درباره این پدیده مدرن بیان شده، داشته باشد...... از بودلر شروع کردم.از نقاش زندگی مدرن و سپس مدرنیسم در خیابان(بخشی از کتاب تجربه مدرنیته مارشال برمن)

۱- راستش خواندن «نقاش زندگی مدرن» اندکی افسرده­ام کرد.نگاه خوش­بینانه بودلر به مدرنیزم و سخنان گزافه­اش درباره زیبا بودن زندگی شهری قدری عذابم داد. دائم می پرسیدم: بودلر عزیز! نگریستن به پای چلاغ، کودکِ نصفه در حال کار، زنی که خود را حراج می­کند، کارگری که میان چرخ­دنده­های خط تولید له می­شود، قاتلی که هر آن می­تواند همسفر سفرهای درون شهریت باشد و همه ساعت­هایی که توسط چشمان قدرت نظاره می­شوی، کجایش قشنگ است؟ برایم بسی عجیب بود که زیادکردن پیازداغ قضیه تا به این حد، از کجا نشات می­گیرد؟؟؟ به سراغ تجربه مدرنیته رفتم.....به نظرم، ِبرمن در این کتاب توانسته است الگویی از انسان مدرن را به تصویر بکشد که به انحاء گوناگون و با تمام آنچه در چنته دارد، می­کوشد  تا  با مدرنیزم مواجه شود.با تمام ایده­ی مدرنیته و نه تنها با بخشی از آن.با خیابان.جایی برای دیده شدن ودر عین حال از نگاه انظار پنهان ماندن.با اجناس و کالاهایی که هر آینه در زیر نور چراغ های گازسوز شهری برایت طنازی می­کنند.با زنان و مردانی که هردم  لباس­ها و مدل­های ملون موهایشان، از خود بیخودت می­کند.بی­آنکه لحظه­ای بیندیشی که چرا اغوا شده­ای؟؟؟ با مزه­ها و بوهای تند و متنوع. و با همه ی جامعه «نمایش».... بودلر، نماینده آیرونیک این جامعه است.چرا که در عین حال  که  نقاط پرشکاف امر مدرن را تمیز می­دهد و آن را در برابر ديدگان ما می­نهد( در دوره نگاه ضد پاستورال خود به جامعه مدرن و ساز و کارهایش،شلوغ­کاری­های این جامعه را عقیم، بی­خاصیت  و تهی از معنا فرض می­کند) از نوعی نگاه زیبایی­شناسانه سخن به میان می­آورد که هر انسان مدرن شده­ایی می­بایست از آن دریچه به جامعه نگاه کند.به نظر او مختصات انسان مدرن همین است؛ انسانی با دردها،رنج ها، امیدها و آرزوهایش.انسانی که ارزش­های پیشین خود را وا می­گذارد و در عوض ایده پیشروی را امتحان می­کند. اما سوال من از بودلر این است: آیا تجربه زیبا انگاشتن شهر مدرن برای تمام آنهایی که موقعیت­های گوناگون دارند، یکی است؟ آنکه در خیابان زندگی می­کند، در گوشه­ای از آن شب را به صبح می­رساند و غذایش را از میان زباله­ها می جوید، با آنکه شهر برایش مفری از محدودیت­های کسل­کنندهِ خانه است،جایی برای خستگی تنِ فربه­شده از غذای زیاده، اصلن، می­توانند شهر را از دریچه­ای یکسان نظاره کنند؟؟؟.....

 

         

             

 

 

 ۲- فارغ از همه آنچه بودلر درباره مدرنیزم و خیابان نوشته بود و من توانستم به راحتی بخشی از آن را در خیابان ولیعصر تهران تشخیص دهم، نگاه دیگری هم می­توان به خیابان داشت.کمی موشکافانه نگاه کنیم، هر اِعمال وجودی یا بهتر است بگویم، هر نمایش خودی برای دیگری، یک مقر فیزیکی و عینی می­خواهد. از نمایش­های درسطح دیگری­ها بگذریم.بحث من بر سر دیگری بزرگی مانند قانون است که به محلی مانند خیابان نیاز دارد که خط قرمزهای خود را برکشد.قانون به­مثابه آنچه سوژه­ها درونی­اش کرده­اند، و از آن با نام عرف یاد می­کنند، بماند برای خانه.اما  ایده­های اساسی­تری چون نظارت بر بدن، اندیشه،زبان و.... وجود دارد که جز در محلی با نام خیابان انضمامی نمی­شوند.خیابان از این حیث، دال اعظم قانون است.جایی که در آن می­تواند تمام آنچه را که می­خواهد و آموزش داده است، طلب کند و از آن منظر به جهان اطراف بنگرد.حتی اگر گریزگاه­هایی وجود داشته باشد که این اصل را نقض کنند و سوژگان را به مقاومت فرابخوانند، درست از برای اثبات همین قاعده است. قانون برای به تصویر کشیدن خود‌،  و برای آن­که گشت­های ارشادش با تسلی خاطر،بدن­ها و ‍پوشش­ها را کنترل کند، به خیابان نیاز دارد .دقیق­تر آن­که، ماهیت قدرت بدون خیابان و سوژگان حاضر در آن اساسا مختل می­شود.اینچنین است که می­گویم نگاه بودلر گاهی زیاد از حد خوش­بینانه است.چرا که تمهیدات قدرت برای به انقیاد درآوردن سوژه­ها،ظریف­تر از این حرف­ها است.

 

 

ادامه نوشته

در سوگ مکتب فرانکفورت

کتاب دیالکتیک روشنگری را که در دست می گیرم، ناخودآگاه می­ترسم.خوب که نگاه می­کنم، می­بینم خیلی اهل مورد قضاوت قرار گرفتن نیستم.اما نمی­دانم چرا از قضاوت روح آمرزیدگان خدا،آدورنو و هورکهایمر،درباره خودم در عذاب­ام. به نظرم ایده­هایشان درباره توده­ها و نخبگان  و خط سترگی که میان آنها برمی­کشند، آنقدر قطعی است که راه فرار برای آدم نمی­گذارد.هرچند که از این ایده نیز بوی ناخوشایند نخبه­پرستی می آید( چرا باید بهراسم از نگاه کسانی که این­چنین از بالا به انسان­ها می­نگرند) اما برای من که بهترین روزهای جوانی را با نظریات آنها گذراندم،اندکی دشوار است که ازبه حاشیه رفتن فرانکفورت و نظریه انتقادی  به شیوه­ی­ آدورنویی­اش حرف بزنم. متاسفانه باید اعتراف کنم که اینچنین است....نظریه فرانکفورت شکاف های بسیاری دارد. نظریات موجود در این مکتب و از قضا این کتاب یک جوری است که گاه پیش خود فکر می­کنم اصلن شایسته خواندن این کتاب هستم؟ در نزدروح متعالی آدورنو جز کدام قشر قرار می­گیرم؟ آن که از صدقه سر نشر کتاب،توانسته است یکی از 1200 شمارگان کتاب را تهیه کند و بخواند؟ یا همان توده تحمیق­شده ای که فرق ب را از ه نمی­شناسد؟ چه تضمینی برای این قضاوت وجود دارد که من جزء آن توده های یکدست بازمانده ی عصر مدرنیزم نباشم که گوش تنبل دارند و ذره­ای درپی اندیشیدن و فرایند ناب فکر کردن نیستند؟؟؟ هیچ... می­خواهم بگویم در این عصر دیگر هیچ معیار از پیش تعین­شده­ای برای میزان فرهیختگی آدمیان به­مانند گذشته وجود ندارد. البته میل ندارم به واسطه این تلقی در دامان اندیشه پست­مدرنیستی بغلتم .نه... این تنها یک دغدغه شخصی است. به نظرم به همان میزان که ممکن است آدمی به خواندن هگل،کانت، مارکس و ... نیاز داشته باشد، به میزانی –البته شاید با شدت و حدت کمتر-نیاز دارد با گوشت و پوست اندیشه پست مدرن را بشناسد.یا چه می­دانم بسیاری از ما در عین حال که از شمارگان سمفونی­های بتهوون لذت می­بریم، ترانه­های دهه 60 هم شادمان می­کند و یا از ته دل می­گریاندتمان. پس به نظر می رسد  سانتی­مترهای خط­کش فرانکفورتی کمی پیش و پس رفته باشد. دویورینگ حرف جالبی در کتاب «مطالعات فرهنگی» اش می­زند. او درحالی که معتقد است مطالعات فرهنگی تاحد زیادی از فرانکفورت وام گرفته، در عین حال می­پندارد که رویه مطالعات­فرهنگی در برابر فرهنگ نسبت به فرانکفورتی­ها اندکی معتدل­تر است.او می­نویسد:« کارکرد این رشته بدین منظور است که دانشجویان(در این مورد ،خصوصا دانشجویان نخبه­گرا) را برای ورود به جهان معاصر آماده می­کند و به روندی یاری می­رساند که فرهنگی با تعصب کمتر،سلسله مراتب منعطف­تر، و گشوده­تر ساخته شود.درباره سلسله­مراتب منعطف­تر وگشوده­تر شک دارم اما بر سر تعصبِ کمتر می­توان بحث کرد. هر چند که درنهایت آنچه  از خواندن این نظریات عاید ما می­شود دریچه­ای است برای تحلیل جهان پیرامون­مان...

                 

نوستالژی خواندن فرانکفورت:

فکرش را بکنید آلمان زمان نازی است و پنج-شش یهودی می­خواهند در مورد فرهنگ نظریه­پردازی کنند....آنهم به سبک و سیاق آدورنو و هورکهایمر که مسآله اصلی­شان،چرایی شکل­گیری دولت­های توتالیتر و تمامیت­خواه فاشیستی است.چه می­شود....! برای آنها دو راه بیش­تر وجود نداشت: یا باید مانند پسران خوب راهی کوره های آدم­پزی  می­شدندو یا باید فرار را بر قرار مرجح دانسته و راهی سرزمینی می­شدند که بشود حرف زد.هر آدم عاقلی باشد راه دوم را برمی­گزیند.و چه جایی بهتر از ایالات متحده آمریکا؛ نشانه ای که همگان در عین گریز از آن، برمی­گزینندش.هر چند که اقامت در آمریکا از لحاظی به ضرر متفکران یهود بود و چندین پروژه در دست اجرای آنها(چون دیالکتیک روشنگری، شخصیت اقتدارگرا و...) را به تأخیر انداخت، اما از جهات دیگرنیز به نفع آنها تمام شد.اگرچه ایده محوری بسیاری از آنان در مورد  فلسفه انگلیسی و آمریکایی در برابر سنت دیرینه و ریشه­دار آلمانی، ضعف و ناتوانی این فلسفه درتقابل با  بینش عمیق و ریشه­دار آن سنت بود، اما  چنان­چه  ما شاهد  قضیه هستیم بسیاری از تئوری های آنان درباره عقل ابزاری،نقد دولت سرمایه­داری، صنعت فرهنگ، فرهنگ توده و والا و... در این مرز و بوم اتفاق  افتاد.

از ریزانگاری­های مرتبط با این مکتب که بگذریم  و به سوال اصلی مطروحه در نزد آنان بپردازیم....

 

ادامه نوشته

در حاشیه

از کتاب به ذهنم

از ذهن به عمل­­ام

می­پرند تمام آنچه باید با آنها

جهان را درغایت «دریابم»

آن­وقت

وقتی شدم شصت و اندی کیلو

از عمل­ام به ذهنم

می رود

که باید راهی جست

تا این جسم سنگین چند ده کیلویی را

به کالبدی نحیف تبدیل کنی!

در کتاب، می­خوانم

در کتاب،مدت ها می­مانم

و آن­وقت

هنگامی که مرز شانه­های لاغر زنان و کتف­های استخوان­دار مرد را دریافتم

می­روم تا این گوشت­های سنگین از بار علم را

در گوشه­ای

به ودیعه بگذارم

درکتاب می­خوانم و در زندگی

برعکس

خوانده می­شوم....

یک-هیچ به نفع فرهنگ...

گاهی اوقات فکر می کنم که زندگی به صورت کل یک فراروایت است.فراروایتی که تکه­هایش را باید درازای سپری کردن هر روز از عمرت،در گوشه­ای-جایی،بیابی! آن وقت،وقتی برگ­های این کتاب نمی دانم چند صفحه­ایی،یک جا جمع شد،می توانی بخوانی­اش.منتها این خواندن دیگر از آنِ تو نیست! پس از آنکه تمام شدی،مسوولیت قرائت زندگی تو و پیشینانت برگردن دیگری هاست.تلقی درباره­ی زندگی­ات،سبک و سیاقی که داشته­ای،نحله­ی فکری­ایی که برای ساختن اش­، روز وشب جان سپرده­ایی و.... همگی می ­–شوند،روایت برای زندگی دیگران.... آن وقت آدمی بالاجبار که نه،اما ترجیح می دهد،پدیده­های اطراف را از دریچه­ی همین روایت ها و فراروایت­ها نگاه کند...

 داستان در مورد بررسی فرهنگ هم،برای من اینگونه بود.در میان خرده روایت­های گوناگون درباره فرهنگ تفحص می کردم که نظرم به مکاتبی که گاه عقایدی ضد و نقیضی داشتند،جلب شد.همه این مکاتب از تاریخی به بعد معتقد بودند که فرهنگ صاحب­امتیاز ومدیرمسئول روزنامه زندگی است.یک جور استقلال خاصی برایش قائل بودند؛ منتها هریک به سبک وسیاق خود. داشتن این استقلال برای فرهنگ لازم بود اما کافی نه.بسیاری از حقوقی که برایش قائل بودند از درون دارای شکاف بود و به همین دلیل به دامن هر تعریفی که متوسل می شدند،یک جای کار می لنگید.مشکل اساسی اینجا بود که تعریف شسته و رفته­ای برای فرهنگ وجود ندارد.گستره ای آنچه درخصوص فرهنگ از آن یاد می کردند، ازراه و روش زندگی،آداب، رسوم و... را در برمی گیرفت تا آنچه عده ای فرهنگ توده­ای می نامیدند و آنچه عده ی دیگر را بر آن داشته بود که فرهنگ هدیه ای است الهی که در نزد انسان به ودیعه گذاشته شده است.این بود که فرهنگ، به مانند توپ فوتبالی، هر بار در زمین عده­ای بود.هر تیم می­آمد و بازی خودش را با آن به ثمر رسانید....این شد که به بررسی کوتاهی از آن پرداختم.

فرهنگ در زمین محافظه­کاران:

انقلاب صنعتی که شد،عده­ی بسیاری را از سرِ زمین­هایشان، به شهرها کشانید؛شهرهایی که به مدد چرخ ودنده­های دستگاه بخار و مابقی ماشین­ها،خیابان­هایشان را عریض کرده بودند تا جایی برای کارخانجاتی که در آینده قرار بود مستقر شوند، باز شود.کارخانه­ها، این غول­های بی شاخ و دم،هر آینه محصولی جدید تولید می کردند که به نظر می رسید مورد نیاز انسان­هاست.دیگر مهم نبود که آنچه تولید می­شود چه نیازی از نسان را برمی آورد.چرا که مکانیزم خودمختار سرمایه­داری خود می­دانست که چه باید تولید کند که مقرون به صرفه باشد.هر روز کالایی جدید تولید می شد و آدمی را به خود فرامی­خواند که به آن نیاز دارد.در میدان شلوغ تولیدات صنعتی،قاصدی نیاز بود تا خبر به کوچه برزن های گذشته برد و همگان را به سویی جلب کند؛این قاصد،پیام آنکه پارچه ی ابریشم اعلا،جایگزین کتان­های پیشین، تولید شده است را،باید به گوش بسیاری می رساند.این در حالی بود که شهرها از هم دور بودند و قابلیت ارتباط چهره به چهره به معنای گذشته اش،وجود نداشت.پس قاصد عزم خود را جزم کرد، تا به تنهایی بار این ارتباط نداشته را به دوش بکشد.قاصد شد نماینده جامعه­ای که بسیاری آن را«جامعه توده­ای» نامیدند؛ جامعه ای به مانند دانه های تسبیح،که رشته ی واصل آن،«رسانه» بود. رسانه که آمد بسیاری از معادلات گذشته را برهم زد.طبقات پایین-همان هایی که پیش­تر فرهنگ بومی­شان قابل ستایش بود- قادر شدند دور از کنترل طبقات مسلط،فرهنگی از آنِ خویش پرورش دهند.بدین ترتیب اقتدار فرهنگ قدیم،از هم گسیخت.دسته دسته توده­های بی نام و نشان به شهرها مهاجرت می کردند و با خود هنجارها،ارزش ها و نظام های اخلاقی جدید را وارد می ساختند.دیگر نه خبری از چارچوب­هایِ سفت و سختِ اخلاقی گذشته بود نه چهارچوب اخلاقی که بتواند خلاء های به وجود آمده را پر کند.آنچه در وهله اول در هر کوی و برزن دیده می شد، انسانهای منفردی بودند که هر کدام به طریقی فردیت خود را به رخ دیگری می کشاندند.

در این بل بشوی فرهنگی، عده­ای نگران از آنچه پیش آمده،کمرهمت برای بازسازی آنچه تخریب شده بودند بربستند. در مرکز ثقل عقیده ی همه آنها(کسانی مانند ماتیو آرنولد) آن بود که فرهنگ،این یگانه ودیعه الهی در نزد انسان،وجه کمال گونهِ خود را از دست داده و میان­مایگی،ذوق نازل و تنزل فکری بر جای آن تکیه زده است.به عقیدهِ آرنولد دموکراسی به واسطه یکسان سازی و تسطیح امتیازات، نقش عمده­ای در پیدایش جامعه­ی توده­ای داشته و موجبات ارزش­های یکدست و دستکاری­شده را فراهم آورده است. دموکراتیزه­شدن فرهنگ به نظر او،هیچ کارکردی ندارد جزء آنکه بازار نخبگان را کساد کند وموجب مستولی فرهنگ تجاری در میان توده ها شود.بنابراین و بر این اساس آرنولد معتقد بود از آنجائیکه فرهنگ بدین سان دستکاری­شده،عده­ای(نخبگان طبقه متوسط) باید وجود داشته باشند تا اصالت و وجوه کمال­گونه­ی فرهنگ را به توده­ها بیاموزند. گویاتر آنکه،بهتر است رهبری توده­ها به دست دولتی باشد که در راس آن طبقهِ متوسط با فرهنگی والا و اصیل نشسته است.این دولت می تواند شکاف­های دموکراسی بیمار گذشته را بپوشاند و فرهنگ اصیل گذشته را به یاد توده­ها بیاورد.البته مشروط بر آنکه وظیفه خود را به درستی درک کرده باشد و سویه­های اصیل فرهنگ را خود،به درستی آموزش دیده باشد.

بنابراین،فوبیای محافظه­کارانی چون آرنولد آن بوده است که توده­ای شدن بر آ ن است تا قلمرو فرهنگ را در بر بگیرد و برای ممانعت از آن  باید از چاله­ی توده­ای شدن فرهنگ در می­آمد و به چاه محافظه­کاری و حفظ  وضعیت فرهنگی گذشته افتاد .درحقیقت آرنولد هیچ تجویزی برای وضعیتی که در آن توده­ها تا با این اندازه از خود بیگانه نشده­اند،ندارد.به عقیده­ی او توده­ها در جامعه توده­ای،همگی،با یک طناب به چاه حماقت و ساده­انگاری زادهِ فرهنگ دست­ساز دموکراتیک می­روند و چاره کار در دست عاقلان و بالغان طبقه متوسط آموزش دیده است....

در میان همین محافظه­کاران،کسی مانند لیویس هم پیدا می شد که جایگاه انتزاعی­تری برای فرهنگ قائل شود.نگاه او به فرهنگ،یک سرِ زیبایی­شناختی بود.لیویس نیز به عنوان نمایندهِ قشر نخبه جامعه،اعتقاد به توده­ای شدن فرهنگ در جامعه داشت و کل آراء او بر محورجدا نبودن «ادبیات» از زندگی روزمره متمرکز بود.به عقیده ی او،در جامعه توده­ای،در نتیجه فشار بازارانبوه،رشد صنعت فیلم و افزایش روزنامه­ها،کیفیت زندگی و ذوق زیبایی­شناسی،دائما رو به کاهش می­نهد.در نتیجه در چنین شرایطی به جای آنکه به اکثریت اعتماد کنیم، بهتر است عده­ی قلیلی ازافراد، فرمانروایی بر قلمروی فرهنگ را بر عهده بگیرند. با شناخت دقیق هنر و ادبیات که برای لیویس مساوی با فرهنگ است،در چنین شرایطی می­تواند از شرِتوده­ای شدن رهایی یابد و به غایت خود دست یابد.

البته مشخص نیست بستهِ بی درز و شکافی که لیویس و آرنولد از آن صحبت می کنند،چه دردی را از چه کسی دوا میکند.اما با این وجود فرهنگ در نزد این دو تن،زمانی فرهنگ است که از بلایا و مصائب امراض توده­ای شده،به دور باشد.چنین فرهنگی است که میتواند بشریت را از تمامیت­خواهی وامیال بیهوده­اش،به دور کند.

افزاید به نفع ماتریالیسم فرهنگی:

درحالیکه فرهنگ در زمین محافظه­کاران به توپی می­مانست که تنها عده­ای آن را در اختیار دارند، در زمین اهالی دیگر چون «هوگارت» و«ویلیامز» سرنوشت بهتری داشت.تلقی نسبت به فرهنگ در زمانه­ی این دو تن،مصادف با اوج شکل­گیری چپ نو در انگلستان و سایر نقاط جهان بود.چپ جدید آن گرایشی از مارکسیسم بود که ریشه­های اومانیستی تفکر مارکس را برجسته ساخته و برداشت­های ارتدکسی چون تجربه­ی شوروی را نفی می­کرد.در نزد این مکاتب و نماینده­های مختلف این نحله­ی فکری،اگرچه مناسباتی میان زیربنا وروبنا برقرار بود،ولیکن لزوما این اقتصاد نبود که سایرعرصه­های هستی اجتماعی چون فرهنگ را تعیین می کرد.بلکه این دیگرعرصه­ها دارای استقلال نسبی بودند که پیش از لحظه­ی تعیین­کننده(نهایی) می­توانستند ابراز اندامی کنند.ویلیامز نیز در چنین شرایطی،درست در انگلستان پس از جنگ مصرف­گرایی از یک سو و جامعه­ایی که با گرایشات سیاسی چپ­ نو از سوی دیگر سر و کله می­زد،نظریات خود را درباره­ی فرهنگ پروراند.او موضع معتدل­تری دربارهِ فرهنگ زمانه خود داشت.ویلیامز تمام سعی خود را بر آن داشته بود تا سوء برداشت­هایی که در مورد مفاهیم دموکراسی و توده وجود دارد،برطرف نماید.به عقیده ی او«مفهوم توده­ها ابزار دست ایدئولوژی بخش خاصی از جامعه است که در صدد نظارت بر نظام جدید و بهره­برداری از آنهاست.» از همین رو دموکراسی در نزد او نه تنها در دست بخش خاصی از جامعه بلکه در دست همگانی است که سهمی در تصمیم­گیری­ها دارند.هرچند که این تلقی نیز تا حد بالایی در سطح یک ایده می ماند و پرده از شکاف­های جامعه سلسله­مراتبی برنمی­دارد،ولیکن ویلیامز با نقد جامعه سرمایه­داری نشان می­دهد که دغدغه­های عمیق­تری دارد.(حتی اگر راه­ حل­هایش محکوم به رویه محافظه­کارانه باشد.)

فرهنگ در پاسِ کوتاهی که ویلیامز به هوگارت می دهد،سرنوشت خاصی را در پی خود نمی آورد.هوگارت نیز از دیگر نظریه­پردازانی است که میان تلقی محافظه­کارانه و رادیکال نسبت به فرهنگ وا می­ماند.چراکه از سویی در شرایطی می­زید که کلِ هستی اجتماعی فرهنگ می­رود تا توده­ای شود(و منتقد هوشیار باید حواسش به این سیطره باشد) واز سویی دیگر او نیز نماینده­ی قشری از جامعه است که فریب همین تمهیدات دهان پرکن سرمایه­داری را خورده،رفاه و زرق-برق ابزارآلات مصرفی چشمشان را کورکرده و هویت طبقاتی خود را یکسره از دست داده است. پس هوگارت هم از توبره می خورد و هم از آخور.کرسی موجود در دانشگاه و ریاست مرکز مطالعاتی بیرمنگام،در کنار طبقه­ای که هویت خود را از دست داده است. او در ابتدا شمشیر را از رو می بندد و به جنگ فرهنگ توده­ای می رود.اما کمی بعد معتدل­تر شده و سعی خود را بر آن می­دارد تا با یادآوری فرهنگ نوستالژیک و سترگ پیشین کارگری،روحیه انسانی طبقه کارگر را زنده کند.کتاب «کاربردهای سواد» را هم در همین راستا می­نویسد.به عقیده ی او تنها از خلال آموزش و امکان گفت و گو است که افراد(واز جمله کارگران) می­توانند تشویق به زندگی کامل­تر و آزادتر نائل شوند.

مطالعات فرهنگی از زمانه این چهارتن به بعد،تیم های بسیاری را در زمین خود دیده است.هر تیمی به نحوی از انحا در پی آن بوده است تا  به اهالی جامعه­شناس بفهماند امر فرهنگی فی­نفسه با اهمیت بوده است و می تواند به تنهایی قشونی را رهبری کند.امر فرهنگی از زمان نظریه­پردازان یاد شده تا به حال،یکی از مهمترین ها در عرصه نظریه اجتماعی بوده است.هرچند که عده­ای معتقد باشند مطالعات فرهنگی سیاست را زیبایی­شناختی کرده است وسوژه ها را از دامان ناپاک سیاست به عرصه پاک و منزه فرهنگ ارجاع می دهد،اما قسمت اعظم پرونده مطالعات­فرهنگی نشان می­دهد که در هنگام پیشروی و یکه تازی،بازیکن قدری است و میتواند هر آنچه سیاسی است آماج حملات خود قرار دهد.منتها با روش­هایی که شاید اندکی به مذاق کلی­نگرهای جامعه­شناس خوش نیاید... 

یک تکه آتش....

شب آتش بازی که گذشت، با خودم گفتم که حتما فردا یک تکه نوشتهِ خوب خواهم نوشت.نوشته ای که بتواند شرح حال همه آنهایی باشد که دور آتش می رقصیدند.شرح حال همه آدم هایی که سالیانی است عادت کرده اند همه چیز را بدیهی بینگارند و با اندکی آب،آتش کاذبِ چند دقیقه ای شان،خاموش شود.خواستم روایتم آنقدر کوتاه و کوبنده باشد، تا ناخوداگاه،حامل سکوت خفت باری شود که همه در برابر یک دیگری بزرگ،روا داشتند.سکوتی از جنس فریاد.سکوتی از جنس تن دادن به زندگی ایی که همگان آن را تحفه ای فرستاده از سوی پروردگار و طفیلی تقدیر و سرنوشت،می دانند.سکوتی از جنس ......................سکوت.

 

داستان مثل سالیان گذشته، از آنجایی شروع شد که باید از سر بی حوصلگی و همنوا  شدن با جمعیت بی هوده شاد، ساعاتی را بیرون از خانه می گذراندیم.ناسلامتی شب چهارشنبه سوری بود و ما هم جوان و جاهل.هه!

بالاخره باید جوانی می کردیم. با اکراه و از سر تمسخر لباسی بر تن کردیم و با عذاب بی شمار، راهی نوار غزه شدیم.غزه ای که کمی نورانی تر شده بود و اگر کسی جایی از خونریزی می مرد،لااقل از دیده انظار به دور مانده  بود.بگذریم که چند صد بار به خودمان لرزیدیم و صدای توپ و تانک جند بار تکاندمان.... اما نمی دانم سر آخر چه شد که آن ارق ایرانی و سنتی مان گل کرد و فکر کردیم که بیاید آتش برافروزیم.هه! افروختیم.

             .

سه گله آتش.... که مثل جهنم هر لحظه گداخته تر می شد.گله های آتش،صدای سوت و جیغ و همهمه ای که جمعیت خلوت من و دوستانم را به پنجاه-شصت نفر رسانده بود.

چه زردی ای به آتش می دادیم و چه سرخی از ان می ستاندیم! می پریدیم و لحظه ای فکر نمی کردیم که شادی بی هوده ای.چه می دانم شاید هم فکر می کردیم و به روی مبارکمان نمی آوردیم...شاید فانتزی داشتن شبی به اصطلاح شاد و پر خنده، از یادمان برده بود که هستیم....چه انسان های در بندی هستیم ما....چه سوژه های غافلی....

اما انگار این شادی،بدون حضور موسیقی،-آن یگانه سازوکار موجود برای تجسد به وجد آمدن مردم-تهی از معنا بود.ارواح بازگشته به خانه هایمان هم، انگار بی حضور موسیقی، از شادی ما نامطمئن بودند.این شد که تمام سعی مان را بر آن گذاشتیم که کسانی برایمان«طبل» بزنند و ما برای آنها «بلرزانیم»!

شادی،صدای سوت،جیغ های بنفش،نورهای رنگی،آتش گداخته، موسیقی خالطور.... به به.... هوا هوای عیش مدام بود.اما آیا این شادی است؟

این شادی است که خط قرمزی اینچنین میان شادهای مونث و شادهای مذکر می کشد؟این شادی است که چشم های نگران ِ شادی کننده گان اش، دائم به این سو و آن سو می گردد،تا در اولین فرصت در جایی پناه بگیرند؟ این شادی است که در آنی ، یک کلاه به سرِ بی سیم به دست بیاید و دودمان ات را به فحش و فضاحت بکشاند؟پس آن مقاومتی که در سنت های مختلف علوم اجتماعی از ان یاد می کنیم،در این لحظه خاص کجا رفته اند؟ چرا رویی از آن ندیدیم ما؟ این است مقاومت؟ سکوت در برابر توهین و بسندگی به آن که «آی آقا! کاری نمی کنیم که..... همه خانواده هستیم.... لطف کنید و این بار را بر ما ببخشید.» یا که « حق با شما است.اشتباه کردیم. می دانید! جوانی است دیگر....خودتان گفتید امشب می توانیم شادی بی مقدار کنیم.» ودر برابر بشنویم« دور شوید... چه کسی گفت می توانید؟ گفتیم آتش بازی کنید، نگفتیم فساد و فحشا راه بیاندازید!»

همه گوش کردیم...رام و منفعل راه افتادیم.هر کس گوشه ای خزید و آرام گرفت .دیگر نه خبری از نور رنگی بود نه آتش گداخته.اوامر آقای دیگری، آبی بود بروی آتش ما.

هرچه فریاد می زدم و می گفتم «نه» صدا از سیبک گلو بالاتر نمی آمد. کسی در گوشم نجوا کرد:« دیگر زمانه ی هزینه دادن تمام شده است.»

آرام و بی صدا به یاد پرچم سرخ و مشت های گره شده، تنها ابرو در هم گره کرده وبا سکوتی دو چندان در خود فرو رفتم.