در سوگ مکتب فرانکفورت
علل و عوامل موثر در شکلدهی دولت های توتالیتر و تمامیتخواه چه میتواند باشد؟
هرچند که این سوال در ابتدا برای متولی موسسه تحقیقات اجتماعی فرانکفورت-هورکهایمر- و بعدها برای همکارش آدورنو مطرح شد،اما بسیاری از اهالی مکتب را به این سو سوق داد که شرایط امکان و تحقق دولتهای تمامیت خواه را واکاوی کنند. نظریهپردازان فرانکفورت برای نقد دولتهای توتالیتراز نقد روشنگری می آغازند. به نظر آنان پرونده مدرنیته و پیش از آن پروژه روشنگری، بیش از آنکه رهاییبخش باشند،موجبات سلطه و انقیاد سوژگان را فراهم آورده اند. آنچه متفکران و فلاسفه روشنگری وعدهاش را داده بودند،آنی نبود که با تمسک به آن بتوان عدهای انسان را تنها به دلیل آنکه قوه عقلمان حکممان میدهد، راهی کوره های آتش و اردوگاههای کار اجباری کنیم.در حقیقت استفاده ابزاری از عقل، و اینکه بهترین و پرمنفعتترین راه را برای رسیدن به هدف برگزنیم، مهمترین نقدی است که فرانکفورتیها به پروژه روشنگری داشته اند.به نظر آنها استفادهای که از این رهیافت شده بهخطاست و در تضاد با جوهر آن که رها کردن انسانها از فرایند سلطه است قرار میگیرد.بنابراین نقد روشنگری و نقد عقلانیت ابزاری مرکز ثقل اندیشه این مکتب است.درخور این اندیشه، شناخت ها،علوم و روشهایی هم که شرایط امکان این تحلیلها را فراهم میآورند،معیوب اند.چرا که از پیش و به صورت امری مسلم، فرضیات علم محور و عقل باور را اصل پنداشتهاند.علوم عقل باور،به عقیده فرانکفورتیها،واقعیت را مثله کرده و آن را به چیزی کمتر از آنچه اهمیت دارد،فرومیکاهند.این علوم برای آنکه حقانیت خود را اثبات کنند،تقسیم کار علمی کرده و پدیدههای اجتماعی را در بستری کنده از بستر اجتماعی واقعی و در سطوحی انتزاعی بررسی میکنند.به نظر آنها واقعیت به هیچوجه از دل پرکردن پرسشنامهها و دادههای آماری بدست نخواهد آمد و آنچه از این طریق کسب میشود، واقعیت اختهایست که از پیش توسط کارگزاران علوم اجتماعی و جامعهشناسان مطلع(به اصطلاح) ساخته شده است.در عوض فرانکفورتی ها معتقدند برای شناخت واقعیات اجتماعی، باید دست به دامان شناخت همهجانبه ای از ساختارهای سیاسی ،اجتماعی و فرهنگی شد و پدیده های اجتماعی را در بستر کلیت اجتماعی قرار داد.این کلیبینی که به نظر میرسد حاصل پنداشت هگلگرایانهی آنان باشد، ناخودآگاه مخاطب را به سویی میکشاند که در آن امرکلی هرگونه امر جزئی را فرومیبلعد.اگر هم جزئی وجود دارد،درست از برای آن است که کلیت را راهبری کند و آن را برسازد.بدین ترتیب پیامبران اولیالعظم فرانکفورتنشین، صنعت دانش و فهم در سطح جامعهشناسان را تقبیح می کنند و در صدد آن اند تا علومی را بپرورانند که غایت آن رهایی انسانها باشد. این دانش (دانش انتقادی) تیشه به ریشه تمام عرصه های اجتماعی خواهد زد و شرایطی را مهیا میکند که سازوکارهای پنهان نظامهای تمامیت خواه( به مانند سرمایهداری و فاشیسم...) رو خواهند شد. از قضا آنان برای نقد سرمایهداری و ابزاری که برای صنعتی کردن فرهنگ به کار میگیرند،از همین نظریات سود میجویند.به عقیده آنان، با از دست رفتن پشتوانه قوی چون نهاد عینی کلیسا،اضمحلال آخرین بقایای دوران ماقبل سرمایهداری(شیوه تولید فئودالی) و شرایط جدید تولید که تخصصی شدن را اسوه خود قرار داده است،فرهنگ دیگر هیچ گونه استقلال خاصی در پروراندن سوژه های انسانی نخواهد داشت.صنعت فرهنگ، که دست پرورده ی اقتصاد سرمایهداری است، مشتمل بر صورتهای مکانیکی تفکیک شدهایی از محصولات فرهنگی است که قابلیت آن را دارد تا فانتزی تفاوت را در اذهان سوژگی ما بپروراند. این درحالیکه است که غایت این صنعت مانند دیگر عرصه های اقتصاد سرمایهداری چیزی نیست جزآنکه به نحوی از انحا پیکر تنومند خود را بارورتر کند و در این راه چاره ای ندارد تا به دامن یکدستسازی و تحمیق تودهها متوسل شود.در حقیقت نقطه ثقل اندیشه فرانکفورتی ها بر این جمله مارکس استوار است که سرمایه داری نیاز را برای سوژگان میسازد و در این راه از انواع و اقسام ایدئولوژی های ملون خود سود میجوید که احساس وابستگی به این نیازهای کاذب را درونی کند.اگر به زعم دیگر نظریهپردازان جنبش چپ نو (همچون آلتوسر و گرامشی) ایدئولوژی و هژمونی است که این نیاز سرمایهداری را مرتفع میسازد، برای فرانکفورتیها، صنعت فرهنگ و محصولات مکانیکی تولید شده از سوی آن است که این نیاز را برآورده می سازد.
بنابراین در نزد این نظریهپردازان که هر کدام به نحوی از انحا بر طینت شرور صنعت فرهنگ دست گذاشته اند،هیچ راهی در برابر تمهیدات مزدورانه ی صنعت فرهنگ وجود ندارد، جزآنکه بتوان از طریق پتانسیل های موجود در علوم انتقادی، توده ها را نسبت به وضع موجود آگاه کرد.البته از آنجایکه این متفکران هیچ راه حل درست و حسابی برای انضمامی کردن این سخنان منتزع ندارند، بسیاری از این رویکردها و نظرپردازیها نسبت به فرهنگ در خلاء میماند و راه به جایی نمیبرد.خط قرمزها و بدبینیهایی که کسانی چون آدورنو نسبت به فرهنگ توده دارند،هرگز نمیگذارد که آنها کمی به قاعده هرم کشیده شوند و فکر کنند چه راه حل عینیای برای آگاهی بخشیدن به تودهها میتواند وجود داشته باشد.شاید همین مسأله موجب آن می شود که سنت مطالعات فرهنگی با وجود آنکه خود را وامدار مکتب فرانکفورت میداند و روش انتقادی آنها را پیشه راه خود میسازد، ترجیح دهد که انگشت اشارت خود را به سویی حاشیهنشینها و آنانی بگیرد که صدایشان کمتر شنیده شده است.باری ..... مطالعات فرهنگی برای شنیدن نامحسوس این صداها، نیاز به روشهایی فراتر از اعداد رقم صرف و یا کلیت به معنای فلسفی اش دارد.شاید از برای همین رویکرد است که آن را فرارشتهای،ضدرشتهای و میان رشتهای میخوانند...اما آیا چنین آمالی تحققپذیز است؟؟؟