گاهی اوقات فکر می کنم که زندگی به صورت کل یک فراروایت است.فراروایتی که تکه­هایش را باید درازای سپری کردن هر روز از عمرت،در گوشه­ای-جایی،بیابی! آن وقت،وقتی برگ­های این کتاب نمی دانم چند صفحه­ایی،یک جا جمع شد،می توانی بخوانی­اش.منتها این خواندن دیگر از آنِ تو نیست! پس از آنکه تمام شدی،مسوولیت قرائت زندگی تو و پیشینانت برگردن دیگری هاست.تلقی درباره­ی زندگی­ات،سبک و سیاقی که داشته­ای،نحله­ی فکری­ایی که برای ساختن اش­، روز وشب جان سپرده­ایی و.... همگی می ­–شوند،روایت برای زندگی دیگران.... آن وقت آدمی بالاجبار که نه،اما ترجیح می دهد،پدیده­های اطراف را از دریچه­ی همین روایت ها و فراروایت­ها نگاه کند...

 داستان در مورد بررسی فرهنگ هم،برای من اینگونه بود.در میان خرده روایت­های گوناگون درباره فرهنگ تفحص می کردم که نظرم به مکاتبی که گاه عقایدی ضد و نقیضی داشتند،جلب شد.همه این مکاتب از تاریخی به بعد معتقد بودند که فرهنگ صاحب­امتیاز ومدیرمسئول روزنامه زندگی است.یک جور استقلال خاصی برایش قائل بودند؛ منتها هریک به سبک وسیاق خود. داشتن این استقلال برای فرهنگ لازم بود اما کافی نه.بسیاری از حقوقی که برایش قائل بودند از درون دارای شکاف بود و به همین دلیل به دامن هر تعریفی که متوسل می شدند،یک جای کار می لنگید.مشکل اساسی اینجا بود که تعریف شسته و رفته­ای برای فرهنگ وجود ندارد.گستره ای آنچه درخصوص فرهنگ از آن یاد می کردند، ازراه و روش زندگی،آداب، رسوم و... را در برمی گیرفت تا آنچه عده ای فرهنگ توده­ای می نامیدند و آنچه عده ی دیگر را بر آن داشته بود که فرهنگ هدیه ای است الهی که در نزد انسان به ودیعه گذاشته شده است.این بود که فرهنگ، به مانند توپ فوتبالی، هر بار در زمین عده­ای بود.هر تیم می­آمد و بازی خودش را با آن به ثمر رسانید....این شد که به بررسی کوتاهی از آن پرداختم.

فرهنگ در زمین محافظه­کاران:

انقلاب صنعتی که شد،عده­ی بسیاری را از سرِ زمین­هایشان، به شهرها کشانید؛شهرهایی که به مدد چرخ ودنده­های دستگاه بخار و مابقی ماشین­ها،خیابان­هایشان را عریض کرده بودند تا جایی برای کارخانجاتی که در آینده قرار بود مستقر شوند، باز شود.کارخانه­ها، این غول­های بی شاخ و دم،هر آینه محصولی جدید تولید می کردند که به نظر می رسید مورد نیاز انسان­هاست.دیگر مهم نبود که آنچه تولید می­شود چه نیازی از نسان را برمی آورد.چرا که مکانیزم خودمختار سرمایه­داری خود می­دانست که چه باید تولید کند که مقرون به صرفه باشد.هر روز کالایی جدید تولید می شد و آدمی را به خود فرامی­خواند که به آن نیاز دارد.در میدان شلوغ تولیدات صنعتی،قاصدی نیاز بود تا خبر به کوچه برزن های گذشته برد و همگان را به سویی جلب کند؛این قاصد،پیام آنکه پارچه ی ابریشم اعلا،جایگزین کتان­های پیشین، تولید شده است را،باید به گوش بسیاری می رساند.این در حالی بود که شهرها از هم دور بودند و قابلیت ارتباط چهره به چهره به معنای گذشته اش،وجود نداشت.پس قاصد عزم خود را جزم کرد، تا به تنهایی بار این ارتباط نداشته را به دوش بکشد.قاصد شد نماینده جامعه­ای که بسیاری آن را«جامعه توده­ای» نامیدند؛ جامعه ای به مانند دانه های تسبیح،که رشته ی واصل آن،«رسانه» بود. رسانه که آمد بسیاری از معادلات گذشته را برهم زد.طبقات پایین-همان هایی که پیش­تر فرهنگ بومی­شان قابل ستایش بود- قادر شدند دور از کنترل طبقات مسلط،فرهنگی از آنِ خویش پرورش دهند.بدین ترتیب اقتدار فرهنگ قدیم،از هم گسیخت.دسته دسته توده­های بی نام و نشان به شهرها مهاجرت می کردند و با خود هنجارها،ارزش ها و نظام های اخلاقی جدید را وارد می ساختند.دیگر نه خبری از چارچوب­هایِ سفت و سختِ اخلاقی گذشته بود نه چهارچوب اخلاقی که بتواند خلاء های به وجود آمده را پر کند.آنچه در وهله اول در هر کوی و برزن دیده می شد، انسانهای منفردی بودند که هر کدام به طریقی فردیت خود را به رخ دیگری می کشاندند.

در این بل بشوی فرهنگی، عده­ای نگران از آنچه پیش آمده،کمرهمت برای بازسازی آنچه تخریب شده بودند بربستند. در مرکز ثقل عقیده ی همه آنها(کسانی مانند ماتیو آرنولد) آن بود که فرهنگ،این یگانه ودیعه الهی در نزد انسان،وجه کمال گونهِ خود را از دست داده و میان­مایگی،ذوق نازل و تنزل فکری بر جای آن تکیه زده است.به عقیدهِ آرنولد دموکراسی به واسطه یکسان سازی و تسطیح امتیازات، نقش عمده­ای در پیدایش جامعه­ی توده­ای داشته و موجبات ارزش­های یکدست و دستکاری­شده را فراهم آورده است. دموکراتیزه­شدن فرهنگ به نظر او،هیچ کارکردی ندارد جزء آنکه بازار نخبگان را کساد کند وموجب مستولی فرهنگ تجاری در میان توده ها شود.بنابراین و بر این اساس آرنولد معتقد بود از آنجائیکه فرهنگ بدین سان دستکاری­شده،عده­ای(نخبگان طبقه متوسط) باید وجود داشته باشند تا اصالت و وجوه کمال­گونه­ی فرهنگ را به توده­ها بیاموزند. گویاتر آنکه،بهتر است رهبری توده­ها به دست دولتی باشد که در راس آن طبقهِ متوسط با فرهنگی والا و اصیل نشسته است.این دولت می تواند شکاف­های دموکراسی بیمار گذشته را بپوشاند و فرهنگ اصیل گذشته را به یاد توده­ها بیاورد.البته مشروط بر آنکه وظیفه خود را به درستی درک کرده باشد و سویه­های اصیل فرهنگ را خود،به درستی آموزش دیده باشد.

بنابراین،فوبیای محافظه­کارانی چون آرنولد آن بوده است که توده­ای شدن بر آ ن است تا قلمرو فرهنگ را در بر بگیرد و برای ممانعت از آن  باید از چاله­ی توده­ای شدن فرهنگ در می­آمد و به چاه محافظه­کاری و حفظ  وضعیت فرهنگی گذشته افتاد .درحقیقت آرنولد هیچ تجویزی برای وضعیتی که در آن توده­ها تا با این اندازه از خود بیگانه نشده­اند،ندارد.به عقیده­ی او توده­ها در جامعه توده­ای،همگی،با یک طناب به چاه حماقت و ساده­انگاری زادهِ فرهنگ دست­ساز دموکراتیک می­روند و چاره کار در دست عاقلان و بالغان طبقه متوسط آموزش دیده است....

در میان همین محافظه­کاران،کسی مانند لیویس هم پیدا می شد که جایگاه انتزاعی­تری برای فرهنگ قائل شود.نگاه او به فرهنگ،یک سرِ زیبایی­شناختی بود.لیویس نیز به عنوان نمایندهِ قشر نخبه جامعه،اعتقاد به توده­ای شدن فرهنگ در جامعه داشت و کل آراء او بر محورجدا نبودن «ادبیات» از زندگی روزمره متمرکز بود.به عقیده ی او،در جامعه توده­ای،در نتیجه فشار بازارانبوه،رشد صنعت فیلم و افزایش روزنامه­ها،کیفیت زندگی و ذوق زیبایی­شناسی،دائما رو به کاهش می­نهد.در نتیجه در چنین شرایطی به جای آنکه به اکثریت اعتماد کنیم، بهتر است عده­ی قلیلی ازافراد، فرمانروایی بر قلمروی فرهنگ را بر عهده بگیرند. با شناخت دقیق هنر و ادبیات که برای لیویس مساوی با فرهنگ است،در چنین شرایطی می­تواند از شرِتوده­ای شدن رهایی یابد و به غایت خود دست یابد.

البته مشخص نیست بستهِ بی درز و شکافی که لیویس و آرنولد از آن صحبت می کنند،چه دردی را از چه کسی دوا میکند.اما با این وجود فرهنگ در نزد این دو تن،زمانی فرهنگ است که از بلایا و مصائب امراض توده­ای شده،به دور باشد.چنین فرهنگی است که میتواند بشریت را از تمامیت­خواهی وامیال بیهوده­اش،به دور کند.

افزاید به نفع ماتریالیسم فرهنگی:

درحالیکه فرهنگ در زمین محافظه­کاران به توپی می­مانست که تنها عده­ای آن را در اختیار دارند، در زمین اهالی دیگر چون «هوگارت» و«ویلیامز» سرنوشت بهتری داشت.تلقی نسبت به فرهنگ در زمانه­ی این دو تن،مصادف با اوج شکل­گیری چپ نو در انگلستان و سایر نقاط جهان بود.چپ جدید آن گرایشی از مارکسیسم بود که ریشه­های اومانیستی تفکر مارکس را برجسته ساخته و برداشت­های ارتدکسی چون تجربه­ی شوروی را نفی می­کرد.در نزد این مکاتب و نماینده­های مختلف این نحله­ی فکری،اگرچه مناسباتی میان زیربنا وروبنا برقرار بود،ولیکن لزوما این اقتصاد نبود که سایرعرصه­های هستی اجتماعی چون فرهنگ را تعیین می کرد.بلکه این دیگرعرصه­ها دارای استقلال نسبی بودند که پیش از لحظه­ی تعیین­کننده(نهایی) می­توانستند ابراز اندامی کنند.ویلیامز نیز در چنین شرایطی،درست در انگلستان پس از جنگ مصرف­گرایی از یک سو و جامعه­ایی که با گرایشات سیاسی چپ­ نو از سوی دیگر سر و کله می­زد،نظریات خود را درباره­ی فرهنگ پروراند.او موضع معتدل­تری دربارهِ فرهنگ زمانه خود داشت.ویلیامز تمام سعی خود را بر آن داشته بود تا سوء برداشت­هایی که در مورد مفاهیم دموکراسی و توده وجود دارد،برطرف نماید.به عقیده ی او«مفهوم توده­ها ابزار دست ایدئولوژی بخش خاصی از جامعه است که در صدد نظارت بر نظام جدید و بهره­برداری از آنهاست.» از همین رو دموکراسی در نزد او نه تنها در دست بخش خاصی از جامعه بلکه در دست همگانی است که سهمی در تصمیم­گیری­ها دارند.هرچند که این تلقی نیز تا حد بالایی در سطح یک ایده می ماند و پرده از شکاف­های جامعه سلسله­مراتبی برنمی­دارد،ولیکن ویلیامز با نقد جامعه سرمایه­داری نشان می­دهد که دغدغه­های عمیق­تری دارد.(حتی اگر راه­ حل­هایش محکوم به رویه محافظه­کارانه باشد.)

فرهنگ در پاسِ کوتاهی که ویلیامز به هوگارت می دهد،سرنوشت خاصی را در پی خود نمی آورد.هوگارت نیز از دیگر نظریه­پردازانی است که میان تلقی محافظه­کارانه و رادیکال نسبت به فرهنگ وا می­ماند.چراکه از سویی در شرایطی می­زید که کلِ هستی اجتماعی فرهنگ می­رود تا توده­ای شود(و منتقد هوشیار باید حواسش به این سیطره باشد) واز سویی دیگر او نیز نماینده­ی قشری از جامعه است که فریب همین تمهیدات دهان پرکن سرمایه­داری را خورده،رفاه و زرق-برق ابزارآلات مصرفی چشمشان را کورکرده و هویت طبقاتی خود را یکسره از دست داده است. پس هوگارت هم از توبره می خورد و هم از آخور.کرسی موجود در دانشگاه و ریاست مرکز مطالعاتی بیرمنگام،در کنار طبقه­ای که هویت خود را از دست داده است. او در ابتدا شمشیر را از رو می بندد و به جنگ فرهنگ توده­ای می رود.اما کمی بعد معتدل­تر شده و سعی خود را بر آن می­دارد تا با یادآوری فرهنگ نوستالژیک و سترگ پیشین کارگری،روحیه انسانی طبقه کارگر را زنده کند.کتاب «کاربردهای سواد» را هم در همین راستا می­نویسد.به عقیده ی او تنها از خلال آموزش و امکان گفت و گو است که افراد(واز جمله کارگران) می­توانند تشویق به زندگی کامل­تر و آزادتر نائل شوند.

مطالعات فرهنگی از زمانه این چهارتن به بعد،تیم های بسیاری را در زمین خود دیده است.هر تیمی به نحوی از انحا در پی آن بوده است تا  به اهالی جامعه­شناس بفهماند امر فرهنگی فی­نفسه با اهمیت بوده است و می تواند به تنهایی قشونی را رهبری کند.امر فرهنگی از زمان نظریه­پردازان یاد شده تا به حال،یکی از مهمترین ها در عرصه نظریه اجتماعی بوده است.هرچند که عده­ای معتقد باشند مطالعات فرهنگی سیاست را زیبایی­شناختی کرده است وسوژه ها را از دامان ناپاک سیاست به عرصه پاک و منزه فرهنگ ارجاع می دهد،اما قسمت اعظم پرونده مطالعات­فرهنگی نشان می­دهد که در هنگام پیشروی و یکه تازی،بازیکن قدری است و میتواند هر آنچه سیاسی است آماج حملات خود قرار دهد.منتها با روش­هایی که شاید اندکی به مذاق کلی­نگرهای جامعه­شناس خوش نیاید...