امروزه داشتن دانش درباره ی فرهنگ، از داشتن نان شب هم واجب­ تر شده است. با هیچ عقل سلیمی جور درنمی­ آید که کارشناس علوم اجتماعی باشی و خود را محدود به نظریات و روش­های علوم اجتماعی آنهم به طریقه کلاسیک­ اش بدانی. هرچند که مطالعات فرهنگی به عنوان رشته­ ی تازه تأسیس عصر حاضر مخالفان سرسختی دارد و اساسا متهم به سیاست­ زودودگی، اختگی در تبیین­ها و رام­ شدگی در برابر دنیای سرمایه­ داری است، اما نظریه­ پردازان عرصه فرهنگ کماکان به تلاش­های خود برای اثبات اهمیت آن به مثابه تنها معمار عرصه «نمادین» ادامه می­دهند. از جمله این کوشش­های مستدام، انتشار کتاب­هایی در حوزه معرفی نظریات و متفکران فرهنگی است.این کتاب­ها در کنار سایر مجلدهای مجزا در این حوزه ،در عین حال که کمک شایانی به معرفی اهالی فرهنگ می­کند، مفری هستند که در آن به راحتی می­توان از انجام هرگونه کار جدی شانه خالی کرد. کتاب «متفکران برجسته­ ی نظریه­ ی فرهنگی» نوشته­ ی« اندرو ادگار و پیتر سج­ ویک» از جمله همین کتاب­هاست. که در آن علیرغم آنکه نویسندگان تمام هم خود را بر آن می­گذارند تا مخاطب به اهمیت مسأله فرهنگ پی ببرد، در چگونگی پرداختن به این مسأله ناکام می­ مانند. واقعیت آن است که تولید کتاب­های دایره­ المعارفی در عرصه فرهنگ ، نه تنها به فهم درست آن یاری نمی­ رساند،بلکه کلیتی به نام فرهنگ را از پیش مثله می­سازد. این مسأله بدان معنا نیست که دانستن نام­ و نشان­های مکاتب فرهنگی، گره از کار پژوهشگران فرهنگ نمی­ گشاید، بلکه نشان از آن دارد که برای شناخت پدیده­ ی عصر،که همان اهمیت­داشتن فرهنگ باشد،باید دل به دریا زد و  آثار کلاسیک و مدرن این حوزه را به جد بررسید. البته برای آنهایی که فرهنگ چیزی بیش از کتاب­های تک­ جلدی است، میان­ بر زدن در فهم مسائل و تفکرات چکیده­ ای  بیش از آنکه یک ارزش باشد، یک ضد ارزش و تا حدی آفت است؛ ساده ساختن مسائل و  راحت­ الحلقوم کردن آنها، بیش از آنکه آنها را خشنود سازد به تأسف وامی­دارد. اگر آنها فرض را بر این گذاشته باشند که فرهنگ در عصر حاضر چیزی بیش از آن کلیتِ منسجمی است که مشتمل بر باورها، عقاید و آداب و رسوم یک سرزمین باشد، دیگر شنیدن نام­ها یا خواندن بندنوشته­ ای از  فوکو، بنیامین، آلتوسر و غیره شادشان نمی­کند.بلکه آن­سوی این رشته دراز را پی­ خواهند گرفت و برای دانستن آنچه فرهنگ نام می­گیرد تا سرزمین یونان و  به میان آراء  ارسطو و  افلاطون خواهند رفت.

کتاب متفکران برجسته نظریه فرهنگی نیز همین ادعا را دارد؛ منتها با روشی دیگر.نویسندگان در پیشگفتار کتاب می­گویند که مترصد آن­ اند تا چکیده­ ای از آراء چهره­ های دوران­ سازِ پیش از سده­ ی بیستم، نظیر ارسطو،افلاطون،هگل،هیوم را بیان کنند. چرا که اندیشه­ ی غربی و لاجرم بخشی از فهم ما از فرهنگ معاصر مرهون کار آن­هاست.اما آیا مخاطب هوشمند نمی­داند که دانستن نظریات ارسطو و افلاتون،خود پروژه­ ای است که شاید تا چندین سال آدمی را به خود مشغول سازد؟ آیا این کار به جز ساده ساختن مفاهیم و نقطه­نظرهای آنان و تقلیل آثار ارزشمند­شان در چند صفحه مختصر است؟ تجربه ثابت می­کند که مخاطب در صورت وجود چنین منابعی- منابعی که کلیت آراء یک اندیشمند را در چند صفحه خلاصه کرده باشد- به سختی به سوی اصل آثار و با شرح­ های جدی­ تری که بر آراء یک اندیشمند نوشته شده باشد خواهد رفت و در این صورت، هر چند که پژوهشگران داعیه کار جدی در عرصه فرهنگ را داشته باشند، متهم به سهل­انگاری و آسان­ گیری در زمینه کار خود خواهند شد.

نکته قابل اشاره دیگر آن است که نویسندگان کتاب­های دایره­المعارفی،معمولا نظریه­پردازانی که ممکن است با یک عنوان کلی( مانند فرهنگ) قابل جمع­ بندی نباشند را ذیل یک عنوان مشترک طبقه­ بندی می­ کنند.هر چند که به صورت کلی می­توان از آنچه افلاتون و ارسطو در خصوص هنر و ادبیات می­گویند در نقد فرهنگی سود جست( برای مثال اتدیشه افلاتون را برای نقد محتوایی به کار گرفت و ارسطو را پدر نقد ساختاری یا فرمال دانست) اما باید متوجه آن باشیم که بنیان­های هستی­ شناختی و همچنین روشی که افلاتون  و ارسطو بر آن تکیه می­ زدند تا پدیده­ های پیرامون­ شان را استدلال کنند، بسیار متفاوت از آن روش­هایی است که امروزه ما در نقد و بررسی فرهنگ به­ کار می­ گیریم. گویاتر آنکه، نمی توان تنها به اتکای آن که افلاتون و آلتوسر در داشتن واج «الف» در نام­های شان مشترک هستند، هر دو را متفکر حوزه فرهنگ بنامیم. این تقسیم­ بندی نادرست، مخاطب را به کج­راهه­ ی دیگری هم می­برد؛او با دیدن نام فلاسفه در کنار نام متفکران حوزه­ فرهنگ، علاوه بر آنکه در تشخیص مسائل هر کدام ناکام می­ماند، ممکن است در دام یکی­ انگاشتن مسائل ناهمسان دربیفتد.( برای مثال اصلا متوجه آن نباشد که در بسیاری از موارد فلاسفه مسائل انتزاعی را  پی می­گیرند و متفکران فرهنگ عموما به تحلیل و تفسیر ساختارهای انضمامی جامعه و کنش­های معنادار سوژه­ها مشغول هستند. هر چند که مرز این دو-فلسفه و فرهنگ- در برخی از موارد کمرنگ و بهم آمیخته باشد)

بنابراین، آنچنان که مسلم است، انتشار این گونه کتاب­ها اگرچه لازم هستند اما به هیچ وجه کافی نیستند. نمی­توان بر دانستن نام بسیاری از متفکران اجتماعی و فرهنگی  تکیه زد و در پس آن داعیه شناخت آراء آنها را داشت.دانستن نام و عقیده­ ی متفکرین در چند بندنوشته، می­تواند اعتماد به­ نفس مخاطب را بالا ببرد اما در عین حال در دام شناخت ناکافی و ابتر گرفتار سازد.اگر نویسندگان حوزه فرهنگ ادعا دارند که جهان معاصر جهان ساختن­ها و برساختن­های فرهنگی است،اگر معتقدند که جهان اجتماعی بیش از آنکه جهان واقعیات عینی و ملموس باشد،جهان نظام­های نمادین و نشانه­ شناختی است،باید دست به تحلیل­های رساتر و گویاتری برای اثبات مدعا خود برند و نه آنکه به ساختن کتاب­هایی از این دست بسنده کنند.