۳-گفتم که.جامعه چه آن طور که بودلر به تصویرش کشیده، چه آنچنان که در بالا آورده شد، جامعهی «نمایش» است.اصلن بیایید به خیابان در یک جامعه، مانند یک جمله در بستر یک متن نگاه کنیم .متنی که میشود نشانههای نمایشی آن را خواند.البته میتوان بر سر نمایشی بودن آن بحث کرد و اما و اگر آورد.مثلا میتوان گفت هر کدام از این نشانهها بر چه دلالت میکنند. اما آنچه از پیش روشن است، آراستگی یک خیابان به انواع و اقسام نشانه هاست.حالا خدا نکند که در جامعهایی مانند جامعهی ما، خیابانها دچار سرگشتگی نشانهها باشند.برخی از آنها که تکلیفشان مشخص است.هیچ؛آشکارا دعوتمان میکنند که به امیالمان وفادار بمانیم.اما برخی دیگر را باید رمزگشایی کرد؛دلالت شان زیر پوستی است.من سر آخر ندانستم که در طول خیابان عریض و طویل ولیعصر به کدام ور خوانده شوم؟ از سویی رانهِ زندگیام بود که به سوی جذابیتهای زندگی کشیده میشد و از سوی دیگر دیوارنوشتهها و پیامهایی قدسی و غیرقدسی که یادآوری میکرد هستندهای متناهیام و مرا به سوی مرگ فرا می خواند.موجودی که تنها از برای آنکه تمام میشود باید پایبند اخلاق باشد.چرا که جهانی دهشتناک، انتظار او را که بیخردی کرده و به جذابیتهای زندگی میل ورزیده، میکشد.این هستنده باید صدقه دهد به جای آنکه فکری به حال جادهها و خیابانهای نافرماش کند.باید دو روز پیش از آنکه کسی بمیرد به استقبال مرگ او رود.زیباییشناسیاش اساسا در گرو دانش دینی اوست و ناچار است هر دم در معرض تجربه هایی قرار گیرد که خود در انتخاب آنها هیچ سهمی ندارد.در واقع، سوژه واقع در این خیابان شادی و غم خود را به نیرویی تفویض کرده تا آن را به گونه ای بیان کند.به نشانه هایی شاید. شادی و غم منتشر در این فضا، پدیده هایی عمومیت یافته اند و دایره عمومیت شان چنان گسترده است که نمی توان در آن اندکی تجدید نظر کرد.درستتر آنکه، هر گونه حس انسانی در این فضا یکسان سازی شده! شادیاش می شود لامپها و فیبرهای رنگارنگ که سازمانی یا نهادی مسوولیت آراستناش را به عهده میگیرد و هر بار به شکلی تکراری، و غماش پارچه های سیاه رنگی که به هر طرف که بنگری،از گوشهای، آویزانند . از سویی دیگر،این انسان دقیقا از برای آنکه انسان است و حیوان همیشه ناخرسند، باید مجموعهای کامل از داشتنیها را اختیار کند(بی آنکه بداند اصلن به آنها نیاز دارد یا نه) چرا که او زنده است و نیازهایش از پیش رقم خورده.شک نباید کرد اصلن.این انسان به مغازه های شبه قصر نیاز دارد.باید از کنار آنها رد شود و جانوری در وجودش وول بخورد که داخل بروم یا نه! کدام رستوران؟کدام مزه بستنی؟ بستنی با طعم ماست یا شکلات تلخ با تکه های اسموزی؟ کدامیک؟؟ اندکی فکر کند و در پس آن انتخاب کند..... و چه انتخاب بزرگی.چه انتخاب هستی بخشی است انتخاب طعم بستنی! انگاری اصلن اهمیت ندارد که حوزه های مهم دیگری هستند که این هستنده ی نالایق،این موجود ناقص از پیش موجود، می تواند بدان بیندیشد و دست به انتخاب بزند. او باید پیشانیاش را هم کرایه دهد تا استادانِ کار، بنا به تشخیص خود،اذهان دیگران را به سوی خود صدا بزنند.بدیهی است.... انسان است و نیاز دارد!
-نمیدانم چرا بی اختیار، حسی بنیامینی دارم....
۴- بنیامین از کشمکش و تقابل روحیاش میگوید: زنان زیبا،آراستگی،مد و تجمل شهر[آدمی را] به سوی بازی و چرخش صحنههای تابناک و سطوح و ظواهر خیرهکننده آن سوق میدهد؛ و در همان حال وجدان مارکسیستی مصرانه آدمی را از آغوش همهی این وسوسه ها بیرون می کشد و به آدمی می آموزد که کل این جهان پر زرق و برق، پدیده ای منحط،تو خالی،خبیث،به لحاظ معنوی تهی،نسبت به کارگر ستمگر و از دیدگاه تاریخ محکوم به فناست.
5- می خواهم به قرن نوزدهم برگردم؛ به خیابان های پاریس آن زمان. جایی که بودلر در آن پرسه می زد. به بلوارهایی که برای دید زدن آدمها،حرف زدن با یکدیگر و به نمایش گذاشتن تجربه خصوصی در فضایی عمومی طراحی شده بودند. به صندلیهای گرد و قهوهای رنگ لهستانی کافههای خیابانی، به دود سیگار و پیپ های مردم. به خنده و اندوهی که در نقاشیها طبیعی تصویر شدهاند..... و آنوقت نیم نگاهی به ولیعصر تهران،بله، ولیعصر تهران بیندازم و از آنانی که تجربه خیابان مدرن را یکسان فرض می کنند، بپرسم که چه چیز در این خیابان،توجهشان را به خود جلب می کند؟آدمها؟ با آن خندههای مرمرین ِ تصنعی؟ کافهها؟ با اطلاعیههایی که زندگی را از پیش ممنوع کردهاند؟خیابانها با طعم گس دستگیر شدن؟ به بلوارها با دیگریهای بزرگی که بر سرش ایستادهاند؟؟؟ کدامیک؟