تبليغاتX
دریچه | نوشته‌های هاله میرمیری
دریچه‌
یادداشت‌های هاله میرمیری درباره‌ی فرهنگ و جامعه
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
پرسه زنی با اعمال شاقه!

 

۳-گفتم که.جامعه چه آن طور که بودلر به تصویرش کشیده، چه آنچنان که در بالا آورده شد، جامعه­ی «نمایش» است.اصلن بیایید به خیابان در یک جامعه، مانند یک جمله در بستر یک متن نگاه کنیم .متنی که می­شود  نشانه­های  نمایشی آن را خواند.البته می­توان بر سر نمایشی بودن آن بحث کرد و اما و اگر آورد.مثلا می­توان گفت هر کدام از این نشانه­ها بر چه دلالت می­کنند. اما آنچه از پیش روشن است، آراستگی یک خیابان به انواع و اقسام نشانه هاست.حالا خدا نکند که در جامعه­ایی مانند جامعه­ی ما، خیابان­ها دچار سرگشتگی نشانه­ها باشند.برخی از آن­ها که تکلیف­شان مشخص است.هیچ؛آشکارا دعوت­مان می­کنند که به امیال­مان وفادار بمانیم.اما برخی دیگر را  باید رمزگشایی کرد؛دلالت شان زیر پوستی است.من سر آخر ندانستم که در طول خیابان عریض و طویل ولیعصر به کدام ور خوانده شوم؟ از سویی رانهِ زندگی­ام بود که به سوی جذابیت­های زندگی کشیده می­شد و از سوی دیگر دیوار­نوشته­ها و  پیام­هایی قدسی و غیرقدسی که یادآوری می­کرد هستنده­ای  متناهی­ام و مرا به سوی مرگ فرا می خواند.موجودی که تنها از برای آنکه تمام می­شود باید پای­بند اخلاق باشد.چرا که جهانی  دهشتناک، انتظار او  را که بی­خردی کرده و به جذابیت­های زندگی میل ورزیده، می­کشد.این هستنده باید صدقه دهد به جای آنکه فکری به حال جاده­ها و خیابان­های نافرم­اش کند.باید  دو روز پیش از آنکه کسی بمیرد به استقبال مرگ او رود.زیبایی­شناسی­اش اساسا در گرو دانش دینی اوست و ناچار است هر دم در معرض تجربه هایی قرار گیرد که خود در انتخاب آنها هیچ سهمی ندارد.در واقع، سوژه واقع در این خیابان شادی و غم خود را به نیرویی تفویض کرده تا آن را به گونه ای بیان کند.به نشانه هایی شاید. شادی و غم منتشر در این فضا، پدیده هایی عمومیت یافته اند و دایره عمومیت شان چنان گسترده است که نمی توان در آن اندکی تجدید نظر کرد.درست­تر آنکه، هر گونه حس انسانی در این فضا یکسان سازی شده! شادی­اش می شود لامپ­ها و فیبرهای رنگارنگ که سازمانی یا نهادی مسوولیت آراستن­اش را به عهده می­گیرد و هر بار به شکلی تکراری، و غم­اش پارچه های سیاه رنگی که به هر طرف که بنگری،از گوشه­ای، آویزانند . از سویی دیگر،این انسان دقیقا از برای آنکه  انسان است و حیوان همیشه ناخرسند، باید مجموعه­ای کامل از  داشتنی­ها را اختیار کند(بی آنکه بداند  اصلن به آنها نیاز دارد یا نه) چرا که او زنده است و نیازهایش از پیش رقم خورده.شک نباید کرد اصلن.این انسان به مغازه های شبه قصر نیاز دارد.باید از کنار آنها رد شود و جانوری در وجودش وول بخورد که داخل بروم یا نه! کدام رستوران؟کدام مزه بستنی؟ بستنی با طعم ماست یا شکلات تلخ با تکه های اسموزی؟ کدامیک؟؟ اندکی فکر کند و در پس آن انتخاب کند..... و چه انتخاب بزرگی.چه انتخاب هستی بخشی است انتخاب طعم بستنی! انگاری اصلن اهمیت ندارد که حوزه های مهم دیگری هستند که این هستنده ی نالایق،این موجود ناقص از پیش موجود، می تواند بدان بیندیشد و دست به انتخاب بزند. او باید پیشانی­اش را هم کرایه دهد تا استادانِ کار، بنا به تشخیص خود،اذهان دیگران را به سوی خود  صدا بزنند.بدیهی است.... انسان است و نیاز دارد!

-نمی­دانم چرا بی اختیار، حسی بنیامینی دارم....

۴- بنیامین از کشمکش و تقابل روحی­اش می­گوید: زنان زیبا،آراستگی،مد و تجمل شهر[آدمی را] به سوی بازی و چرخش صحنه­های تابناک و سطوح و ظواهر خیره­کننده آن سوق می­دهد؛ و در همان حال وجدان مارکسیستی مصرانه آدمی را از آغوش همه­ی این وسوسه ها بیرون می کشد و به آدمی می آموزد که کل این جهان پر زرق و برق، پدیده ای منحط،تو خالی،خبیث،به لحاظ معنوی تهی،نسبت به کارگر ستمگر و از دیدگاه تاریخ محکوم به فناست.

5- می خواهم به قرن نوزدهم برگردم؛ به خیابان های پاریس آن زمان. جایی که بودلر در آن پرسه می زد. به بلوارهایی که برای دید زدن آدمها،حرف زدن با یکدیگر و به نمایش گذاشتن تجربه خصوصی در فضایی عمومی طراحی شده بودند. به صندلی­های گرد و قهوه­ای رنگ لهستانی کافه­های خیابانی، به دود سیگار و پیپ های مردم. به خنده­  و اندوهی که در نقاشی­ها طبیعی تصویر شده­اند..... و آن­وقت نیم نگاهی به ولیعصر تهران،بله، ولیعصر تهران بیندازم و از آنانی که تجربه خیابان مدرن را یکسان فرض می کنند، بپرسم که چه چیز در این خیابان،توجه­شان را به خود جلب می کند؟آدمها؟ با آن خنده­های مرمرین ِ تصنعی؟ کافه­ها؟ با اطلاعیه­هایی که زندگی را از پیش ممنوع کرده­اند؟خیابان­ها با طعم گس دستگیر شدن؟ به بلوارها با دیگری­های بزرگی که بر سرش ایستاده­اند؟؟؟ کدامیک؟