تبليغاتX
دریچه | نوشته‌های هاله میرمیری
دریچه‌
یادداشت‌های هاله میرمیری درباره‌ی فرهنگ و جامعه
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388
زنده ام تا روایت کنم!

سکوت چندماهه و ننوشتنم را پای چه می­گذارید؟ پای تنبلی و کم­گزاری؟ خیر!­ اجازه دهید روایت کنم.چند بار نوشته باشم وخط زده باشم خوب است؟ شده بودم مانند آنی که فکر می­کند معنای نوشتارش دائم به تعویق می­افتد و همواره در آستانه است. جملات خط خورده­،نقطه­چین­های دنباله­دار،خط نشانی که در صفحه­ی سفید رایانه حضور می­یافت و غایب می­شد(مانند چراغ چشمک­زن خیابان­های شلوغ تهران که در پشت آنها نمی­دانی که باید بروی یا بمانی) همه و همه نشان از آن داشتند که چند ماهی است که از تولید و منتشر کردن به معنای عام­اش ناتوانم. تاب­آوردن چنین وضعی به اندازه این دو-سه ماه سکوت،  برایم دشوار بود.هر بار که می­آمدم ایده آمده به سرم را بپرورانم و آنرا از سطح انتزاع به سطح تجربه نوشتاری در آورم، دود می­شد و به هوا می­رفت. شاید باید یک شوک، یک اتفاق مرا از چنین حالت کرخی بیرون می­آورد.این اتفاق شاید شنیدن این جمله قصار از زبان یکی از اساتید در دانشگاه بود:« منتشر کن و یا بمیر!» .

 این جمله مانند پتک برسرم فرود آمد.پس مرده بودم و نمی­دانستم! به­راستی هم  مرده بودم گویی.مرگی نه از نوع راستین­اش بلکه از نوع نمادین آنهم درست هنگامیکه چشم از خواب باز می­کردم،چیزی می­بلعیدم،نفس می­کشیدم،راه می­رفتم، ریشه­های اجتماعی توسعه امر جنسی را در نزد تفسیرگرایان می­پویدم،«واسازی» را از ده­ها منبع می­خواندم،از محضر بزرگانی چون «فرهادپور» در خصوص مقوله مهمی چون مفهوم لیبرال-دموکراسی فیض می­بردم،گراف میل لاکان را بررسی می­کردم،نگاه معرفت­شناسانه به رشته مطالعات فرهنگی را پی می­گرفتم، بی وقفه، بدون یک جلسه نفس کشیدن، زبان انگلیسی می­خواندم،پاساژها را به هوای یافتن فلانورها-همان علاف­های بومی خودمان با اندکی اغماض- می­گشتم،در خصوص منشأ مالکیت خصوصی، خانواده و تحولاتش تفحص می­کردم و سر آخر وقتی گه­گیجه می­گرفتم باید می­دانستم که با مرده­ای بیش روبرو نیستم و ندانستم!

 چرا؟؟چون منتشر نکرده­ام!

                     

 

چرا؟ چون در بحبوهه­ای که خاک و خون لباس سبز هم­وطنانم را قرمز کرده بود،زمانی که زیر دست-پای،شلاق و گلوله­های مشقی قانون لت وپار می­شدم،موظف بوده­ام گزارشی درباب تغییرات فرهنگی یک پدیده تهیه کنم.چرا؟ چون تاریخ کشور را نصفه ونیمه خوانده، باید به تحلیل نشانه­شناسانه تیزرهای تبلیعاتی تلویزیون می­پرداختم، چرا؟ چون نادانسته که به چه معرفتی هنر می­گویند، باید استراتژی­های پژوهشی آثار منتشرشدهِ هنری را در می­یافتم و هزار تا چرای دیگر.

 


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388
باید گل بانو باشی، بگو چشم!

 

گوشی تلفن را که می گذارم،خنده­ام می­گیرد.تصویر ساده و بی آرایش صورتی را مجسم می­کنم که زیر انبوهه­ای از کرم­های شب،روز، قبل از خواب و پس از آن،فرصت نفس کشیدن ندارد. چشم­ها و ابروانی که به انواع وسمه و سرمه های مدرن تیره یا خلیجی شده اند.ناخن­های قرمز رنگ و سوهان­خورده.موهای پیچیده شده درآلومینیوم و هزار فرم دیگر که عکس­شان را در مجلات فرنگی دیده­ام، در ذهنم نقش می بندد. ازاینکه قرار است به اصطلاح خود را به یک بنگاه معاملاتی زیبایی بسپارم، هم متاسفم هم هیجان زده.متأسف برای مسوولینی که قرار است ساعاتی را صرف سخنرانی بیهوده دربارهِ نحوه پاک­سازی پوست،کاشت ناخن و طریقه افزودن مو برای انبوه­تر شدن­شان کنند،بی آنکه نتیجه­ای عایدشان شود و هیجان زده تنها برای آنکه می توانم مصداق آنچه در کتاب­ها خوانده­ام را به صورت عینی مشاهده کنم.مثلا آنچه «ایولین رید» در کتاب «آرایش، مد و بهره­کشی از زنان» آورده است؛ اینکه چگونه دارندگان ثروت­مند صنعت مد و آرایش از ناآگاهی زنان بهره می برند تا فرآورده­های خود را بفروشند و پول کلانی به جیب بزنند؟ یا معیارهای زیبایی در جامعه سرمایه­داری چگونه تعیین می­شوند؟ یا اینکه چرا کارفرمایان،رسانه­های گروهی، دولت، مدیران آموزشگاه­ها و... از «راز و رمز زنانه» هواداری می کنند و درصدد آن­اند تا زنان را به ابژه­های لوکس تبدیل سازند؟ با تمام این سوالات در ذهنم کلنجار می­روم تا عرض خیابان میرداماد را طی کنم و به بنگاه مزبور برسم.آرایشگاهِ «گل­بانو».واقع در ضلع جنوبی خیابان نفت.واژه «بانو» را در لغت­نامه دهخدا می­یابم.در فرهنگ معین هم.هر دو معنای«خانم» را دارند.ضمن آنکه دربردارنده گونه­ای از اصالت نیز هستند.با خودم فکر می کنم که صفت گل برای خانمی که مد نظر موسسین آرایشگاه بوده است، احتمالا معنای خاص دارد و آن این است که در این آرایشگاه هر زنی که پا می گذارد آنچنان زیبا و دلفریب خواهد شد که ناخودآگاه معنای«گل» را به ذهن متبادر می­کند.در همین فکر،پله­ها را به آرامی بالا می­روم.شلوغ و درهم است.از هر طرف صدایی شنیده می­شود.صدای موسیقی پاپ وبوی قهوهِ منتشر در فضا، سر را به درد می­آورد.سالن بزرگ است و بخش­های متعددِ آن، با نام فعالیتی ویژه از یکدیگر جدا شده­اند.بخش آرایش و پیرایش مو، بخش ترمیم و زیبایی ناخن،قسمت پاک سازی ابرو و اصلاح صورت، بخش اپیلاسیون دائم و موقت و در نهایت مهمترین قسمت که آرایش «عروس» است.در چهره زنان دقت می­کنم.اکثرا یک مدل هستند.گویی با شابلون مخصوص نقاشی،طرح یکسانی زده باشیم.تنها اندازه­هایشان با هم متفاوت است.همگی پوست­های تیره(قهوه­ای برنزه نتیجه ساعت­ها پهن شدن زیر اشعه نور آفتاب یا استفاده از دستگاه سولاریوم) دارند،موها اکثرا دورنگ است(غالبا با رنگ زمینه تیره و سایه­روشن استخوانی یا سفید)،کمتر کسی را می بینید که پوست صورت­اش لک وجوش داشته باشد.چرا که پوست­ها با بهترین کرم­ها پوشانده شده­اند.اندام­ها،جزء یک الی چند استثنا،باریک و«استاندارد» هستند و در کل همه چیز با آنچه از پیش تعیین شده است همخوانی دارد.نمونه یک «خانم گل».خانمی که باید در زرورق پیچیدش.نگاهی به قسمت فروش می اندازم. با دیدن  آن همه لباس­های شب،انواع لوازم آرایش(کرم پودر،رژ گونه،ریمل،سایه­های رنگانگ،انواع ماتیک­ها و...) حس زیبایی شناختی هر انسانی تحریک می­شود.خودم را مشغول تست لوازم آرایش­ها نشان می­دهم که مسوول­اش با شادابی خاصی از راه می­رسد.تبلیغ محصولات شرکت«پاستل» را می­کند.می­گوید که از معتبرترین شرکت­های فروش لوازم آرایش در آلمان است.از مزایای کرم­ها(همان کرم­های شب و روز) ولایه بردارها می­گوید.اینکه ریمل­های خرده مژه­دار چگونه مژه­ها را پر پشت­تر نشان می­دهند و دراعماق اقیانوس هم نم پس نمی­دهند.می­گوید ماتیک­ها به لب­ها حجم می­دهند و آنها را بزرگ­تر نشان می­دهند ضمن آنکه رنگ­شان برای 24 ساعت ثابت باقی خواهد ماند.مداد مشکی را برمی­دارم و مجبور می­شوم در برابر آنهمه توضیح، مقداری پول خرج کنم.به قسمت ترمیم و کاشت ناخن می­روم.برخی اوقات قسمت «مانیکور و پدیکور» هم خوانده می شود.زنانی را می­بینم که مشغول دمیدن بر ناخن­های رنگ­زده شان هستند.برخی هم در انتظاراند تا نوبت به آنها برسد.آنهایی که نشسته­اند، دو دسته­اند: آنهایی که درباره رژیم­های غذایی صحبت می­کنند و اضافه وزن مسأله برجستهِ سخنان­شان است وآنهایی که درباره مذاکرهِ شبِ گذشتهِ احمدی­نژاد و موسوی گرم حرف­اند.با خودم می گویم این انتخابات هرچه نکرد لااقل فانتزی سوژه سیاسی شدن را در میان همه رواج داد.تخم صحبت کردن در مورد سیاست را در حوزه عمومی-آنهم در فضایی مانند آرایشگاه زنانه که همواره مملو از گفتمان زنانه است- شکاند....نمی­شود بیش از این به افراد خیره شد.فکری به سرم می­زند.برای دیدن آلبوم عروس روانه بخش مدیریت می­شوم.می­پرسم که آیا می­شود نگاهی به آلبوم عروس انداخت؟ به سرعت از تاریخ مراسم عروسی­ام می­پرسند.با اندکی تأخیر می­گویم: نیمهِ شعبان.نگاهی به چهرهِ ساده­ام می­اندازد و با تمسخر می­خندد.به منشی می­گوید که چند عکس بیشتر نشان­ام ندهد.به سراغ پارتی­ها می­روم.از آنها می­خواهم که آلبوم را نشان­ام دهند.می­گویم: عید فطر یا نیمهِ شعبان مراسم نامزدی من است و می­خواهم به عروس­ها نگاهی بیاندازم.می­پذیرند. به سمت اتاق محافظت­شده­ای راهی می­شویم که دراش چند قفل دارد.گویی اقلام بسیار گران­بهایی در آن نگه­داری می­شود.به محض نشستن می­پرسد مراسم چه موقعی است دقیقا؟ می­گویم: به احتمال زیاد همان عید فطر.می­گوید باید هرچه سریعتر برای بستن قرارداد دست به کار شوم.چرا که تا به امروز هم قراردادهای آبان ماه در حال بسته شدن است.از صحبت­هایش سر در نمی­آورم.می­پرسم می­شود موی عروسی را در زیر تاج­اش باز گذاشت؟ می­گوید:" دِمده" است.مگر آنکه بخشی از آن باز باشد.به عکس­های پیش از آرایش عروس می نگرم که به صورت اغراق­شده­ایی ساده­اند و با توجه به معیارهای زیبایی سرمایه­داری،غیراستاندارد.چهرهِ این دختران که معجزه آرایش هنوز در موردشان رخ نداده است،به شدت ساده است.چشم­های بی رنگ و لعاب،پوست­های غیرصاف،مژگان کوتاه،ابروان بی­مدل و بینی­های بسیار بزرگ دارند.آنها پس از آرایش تبدیل به فرد دیگری شده­اند.پوست­هایشان از آینه هم صاف­تر است.چشم­ها با آرایشِ آرایشگر گیراتر شده­اند.مژگان بلند و انبوه و ابروانی که به راحتی می­توان کمانی خواندشان.خبری هم از آن بینی­های بزرگ و گوشتی نیست.آنها به معنای واقعی مصداق «الهه زیبایی» اند.اسطوره­ایی ازلی وابدی که امروز با کمک دستان زحمتکش نیروی سرمایه­داری ساخته شده­اند.آنها «گل بانو»اند....

                                                                                                                 


ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388
پرسه زنی با اعمال شاقه!

نوشتن درباره خیابان برای فردی مانند من که زندگی خیابانی دارد، یک اتفاق بود.اتفاقی که اگر درست به آن می­نگریستم، می­توانست، رنگ­ و بوی یک مطلب کاملا تئوریک را به خود بگیرد.اما با یک تفاوت؛ اینکه کاری ندارد. همه ما روزانه صد بار شاهد اتفاقاتی هستیم که در خیابان تکانمان می­دهد.(همان تجربه تکان­دهندگی بنیامینی، با اندکی اغماض) اما مسأله­ایی که کار را اندکی دشوار می­سازد، تلسکوپی یا شاید بهتر بگویم میکروسکپی دیدن این پدیده­ها بود.باید با ایده یا ایده­هایی به سراغ پدیده­ها می­رفتم. و چقدر سخت است که در میان انبوهه­ی قطعات تئوریک تنها به ساز یکی­شان برقصی! این شد که به نگریستن طویل­المدت خود به خیابان ولیعصر بسنده کردم و اجازه دادم که کدها خود،آرام آرام مرا بنویسند...در حین این نوشتن، برخی از کدها سماجت بیشتری  می­ورزیدند؛ اندیشیدن به اینکه خیابان به عنوان اصلی­ترین مفر موجود برای به­تصویرکشیدن امر مدرن تبدیل شده است که کاری نداشت.خیابان،بلوارها، کافه ها و تمام مصادیق زندگی مدرن هم  پیش­تر با قلم نقاشی بودلرتصویر شده بودند.پس باید چشم انداز سومی دست و پا می کردم، که علاوه بر آنکه در بردارنده نگاه شخصی من به مسأله است،گوشه چشمی هم به آنچه تا به امروز درباره این پدیده مدرن بیان شده، داشته باشد...... از بودلر شروع کردم.از نقاش زندگی مدرن و سپس مدرنیسم در خیابان(بخشی از کتاب تجربه مدرنیته مارشال برمن)

۱- راستش خواندن «نقاش زندگی مدرن» اندکی افسرده­ام کرد.نگاه خوش­بینانه بودلر به مدرنیزم و سخنان گزافه­اش درباره زیبا بودن زندگی شهری قدری عذابم داد. دائم می پرسیدم: بودلر عزیز! نگریستن به پای چلاغ، کودکِ نصفه در حال کار، زنی که خود را حراج می­کند، کارگری که میان چرخ­دنده­های خط تولید له می­شود، قاتلی که هر آن می­تواند همسفر سفرهای درون شهریت باشد و همه ساعت­هایی که توسط چشمان قدرت نظاره می­شوی، کجایش قشنگ است؟ برایم بسی عجیب بود که زیادکردن پیازداغ قضیه تا به این حد، از کجا نشات می­گیرد؟؟؟ به سراغ تجربه مدرنیته رفتم.....به نظرم، ِبرمن در این کتاب توانسته است الگویی از انسان مدرن را به تصویر بکشد که به انحاء گوناگون و با تمام آنچه در چنته دارد، می­کوشد  تا  با مدرنیزم مواجه شود.با تمام ایده­ی مدرنیته و نه تنها با بخشی از آن.با خیابان.جایی برای دیده شدن ودر عین حال از نگاه انظار پنهان ماندن.با اجناس و کالاهایی که هر آینه در زیر نور چراغ های گازسوز شهری برایت طنازی می­کنند.با زنان و مردانی که هردم  لباس­ها و مدل­های ملون موهایشان، از خود بیخودت می­کند.بی­آنکه لحظه­ای بیندیشی که چرا اغوا شده­ای؟؟؟ با مزه­ها و بوهای تند و متنوع. و با همه ی جامعه «نمایش».... بودلر، نماینده آیرونیک این جامعه است.چرا که در عین حال  که  نقاط پرشکاف امر مدرن را تمیز می­دهد و آن را در برابر ديدگان ما می­نهد( در دوره نگاه ضد پاستورال خود به جامعه مدرن و ساز و کارهایش،شلوغ­کاری­های این جامعه را عقیم، بی­خاصیت  و تهی از معنا فرض می­کند) از نوعی نگاه زیبایی­شناسانه سخن به میان می­آورد که هر انسان مدرن شده­ایی می­بایست از آن دریچه به جامعه نگاه کند.به نظر او مختصات انسان مدرن همین است؛ انسانی با دردها،رنج ها، امیدها و آرزوهایش.انسانی که ارزش­های پیشین خود را وا می­گذارد و در عوض ایده پیشروی را امتحان می­کند. اما سوال من از بودلر این است: آیا تجربه زیبا انگاشتن شهر مدرن برای تمام آنهایی که موقعیت­های گوناگون دارند، یکی است؟ آنکه در خیابان زندگی می­کند، در گوشه­ای از آن شب را به صبح می­رساند و غذایش را از میان زباله­ها می جوید، با آنکه شهر برایش مفری از محدودیت­های کسل­کنندهِ خانه است،جایی برای خستگی تنِ فربه­شده از غذای زیاده، اصلن، می­توانند شهر را از دریچه­ای یکسان نظاره کنند؟؟؟.....

 

         

             

 

 

 ۲- فارغ از همه آنچه بودلر درباره مدرنیزم و خیابان نوشته بود و من توانستم به راحتی بخشی از آن را در خیابان ولیعصر تهران تشخیص دهم، نگاه دیگری هم می­توان به خیابان داشت.کمی موشکافانه نگاه کنیم، هر اِعمال وجودی یا بهتر است بگویم، هر نمایش خودی برای دیگری، یک مقر فیزیکی و عینی می­خواهد. از نمایش­های درسطح دیگری­ها بگذریم.بحث من بر سر دیگری بزرگی مانند قانون است که به محلی مانند خیابان نیاز دارد که خط قرمزهای خود را برکشد.قانون به­مثابه آنچه سوژه­ها درونی­اش کرده­اند، و از آن با نام عرف یاد می­کنند، بماند برای خانه.اما  ایده­های اساسی­تری چون نظارت بر بدن، اندیشه،زبان و.... وجود دارد که جز در محلی با نام خیابان انضمامی نمی­شوند.خیابان از این حیث، دال اعظم قانون است.جایی که در آن می­تواند تمام آنچه را که می­خواهد و آموزش داده است، طلب کند و از آن منظر به جهان اطراف بنگرد.حتی اگر گریزگاه­هایی وجود داشته باشد که این اصل را نقض کنند و سوژگان را به مقاومت فرابخوانند، درست از برای اثبات همین قاعده است. قانون برای به تصویر کشیدن خود‌،  و برای آن­که گشت­های ارشادش با تسلی خاطر،بدن­ها و ‍پوشش­ها را کنترل کند، به خیابان نیاز دارد .دقیق­تر آن­که، ماهیت قدرت بدون خیابان و سوژگان حاضر در آن اساسا مختل می­شود.اینچنین است که می­گویم نگاه بودلر گاهی زیاد از حد خوش­بینانه است.چرا که تمهیدات قدرت برای به انقیاد درآوردن سوژه­ها،ظریف­تر از این حرف­ها است.

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه چهارم اردیبهشت 1388
در سوگ مکتب فرانکفورت

کتاب دیالکتیک روشنگری را که در دست می گیرم، ناخودآگاه می­ترسم.خوب که نگاه می­کنم، می­بینم خیلی اهل مورد قضاوت قرار گرفتن نیستم.اما نمی­دانم چرا از قضاوت روح آمرزیدگان خدا،آدورنو و هورکهایمر،درباره خودم در عذاب­ام. به نظرم ایده­هایشان درباره توده­ها و نخبگان  و خط سترگی که میان آنها برمی­کشند، آنقدر قطعی است که راه فرار برای آدم نمی­گذارد.هرچند که از این ایده نیز بوی ناخوشایند نخبه­پرستی می آید( چرا باید بهراسم از نگاه کسانی که این­چنین از بالا به انسان­ها می­نگرند) اما برای من که بهترین روزهای جوانی را با نظریات آنها گذراندم،اندکی دشوار است که ازبه حاشیه رفتن فرانکفورت و نظریه انتقادی  به شیوه­ی­ آدورنویی­اش حرف بزنم. متاسفانه باید اعتراف کنم که اینچنین است....نظریه فرانکفورت شکاف های بسیاری دارد. نظریات موجود در این مکتب و از قضا این کتاب یک جوری است که گاه پیش خود فکر می­کنم اصلن شایسته خواندن این کتاب هستم؟ در نزدروح متعالی آدورنو جز کدام قشر قرار می­گیرم؟ آن که از صدقه سر نشر کتاب،توانسته است یکی از 1200 شمارگان کتاب را تهیه کند و بخواند؟ یا همان توده تحمیق­شده ای که فرق ب را از ه نمی­شناسد؟ چه تضمینی برای این قضاوت وجود دارد که من جزء آن توده های یکدست بازمانده ی عصر مدرنیزم نباشم که گوش تنبل دارند و ذره­ای درپی اندیشیدن و فرایند ناب فکر کردن نیستند؟؟؟ هیچ... می­خواهم بگویم در این عصر دیگر هیچ معیار از پیش تعین­شده­ای برای میزان فرهیختگی آدمیان به­مانند گذشته وجود ندارد. البته میل ندارم به واسطه این تلقی در دامان اندیشه پست­مدرنیستی بغلتم .نه... این تنها یک دغدغه شخصی است. به نظرم به همان میزان که ممکن است آدمی به خواندن هگل،کانت، مارکس و ... نیاز داشته باشد، به میزانی –البته شاید با شدت و حدت کمتر-نیاز دارد با گوشت و پوست اندیشه پست مدرن را بشناسد.یا چه می­دانم بسیاری از ما در عین حال که از شمارگان سمفونی­های بتهوون لذت می­بریم، ترانه­های دهه 60 هم شادمان می­کند و یا از ته دل می­گریاندتمان. پس به نظر می رسد  سانتی­مترهای خط­کش فرانکفورتی کمی پیش و پس رفته باشد. دویورینگ حرف جالبی در کتاب «مطالعات فرهنگی» اش می­زند. او درحالی که معتقد است مطالعات فرهنگی تاحد زیادی از فرانکفورت وام گرفته، در عین حال می­پندارد که رویه مطالعات­فرهنگی در برابر فرهنگ نسبت به فرانکفورتی­ها اندکی معتدل­تر است.او می­نویسد:« کارکرد این رشته بدین منظور است که دانشجویان(در این مورد ،خصوصا دانشجویان نخبه­گرا) را برای ورود به جهان معاصر آماده می­کند و به روندی یاری می­رساند که فرهنگی با تعصب کمتر،سلسله مراتب منعطف­تر، و گشوده­تر ساخته شود.درباره سلسله­مراتب منعطف­تر وگشوده­تر شک دارم اما بر سر تعصبِ کمتر می­توان بحث کرد. هر چند که درنهایت آنچه  از خواندن این نظریات عاید ما می­شود دریچه­ای است برای تحلیل جهان پیرامون­مان...

                 

نوستالژی خواندن فرانکفورت:

فکرش را بکنید آلمان زمان نازی است و پنج-شش یهودی می­خواهند در مورد فرهنگ نظریه­پردازی کنند....آنهم به سبک و سیاق آدورنو و هورکهایمر که مسآله اصلی­شان،چرایی شکل­گیری دولت­های توتالیتر و تمامیت­خواه فاشیستی است.چه می­شود....! برای آنها دو راه بیش­تر وجود نداشت: یا باید مانند پسران خوب راهی کوره های آدم­پزی  می­شدندو یا باید فرار را بر قرار مرجح دانسته و راهی سرزمینی می­شدند که بشود حرف زد.هر آدم عاقلی باشد راه دوم را برمی­گزیند.و چه جایی بهتر از ایالات متحده آمریکا؛ نشانه ای که همگان در عین گریز از آن، برمی­گزینندش.هر چند که اقامت در آمریکا از لحاظی به ضرر متفکران یهود بود و چندین پروژه در دست اجرای آنها(چون دیالکتیک روشنگری، شخصیت اقتدارگرا و...) را به تأخیر انداخت، اما از جهات دیگرنیز به نفع آنها تمام شد.اگرچه ایده محوری بسیاری از آنان در مورد  فلسفه انگلیسی و آمریکایی در برابر سنت دیرینه و ریشه­دار آلمانی، ضعف و ناتوانی این فلسفه درتقابل با  بینش عمیق و ریشه­دار آن سنت بود، اما  چنان­چه  ما شاهد  قضیه هستیم بسیاری از تئوری های آنان درباره عقل ابزاری،نقد دولت سرمایه­داری، صنعت فرهنگ، فرهنگ توده و والا و... در این مرز و بوم اتفاق  افتاد.

از ریزانگاری­های مرتبط با این مکتب که بگذریم  و به سوال اصلی مطروحه در نزد آنان بپردازیم....

 


ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
در حاشیه
از کتاب به ذهنم

از ذهن به عمل­­ام

می­پرند تمام آنچه باید با آنها

جهان را درغایت «دریابم»

آن­وقت

وقتی شدم شصت و اندی کیلو

از عمل­ام به ذهنم

می رود

که باید راهی جست

تا این جسم سنگین چند ده کیلویی را

به کالبدی نحیف تبدیل کنی!

در کتاب، می­خوانم

در کتاب،مدت ها می­مانم

و آن­وقت

هنگامی که مرز شانه­های لاغر زنان و کتف­های استخوان­دار مرد را دریافتم

می­روم تا این گوشت­های سنگین از بار علم را

در گوشه­ای

به ودیعه بگذارم

درکتاب می­خوانم و در زندگی

برعکس

خوانده می­شوم....
شنبه پانزدهم فروردین 1388
یک-هیچ به نفع فرهنگ...

گاهی اوقات فکر می کنم که زندگی به صورت کل یک فراروایت است.فراروایتی که تکه­هایش را باید درازای سپری کردن هر روز از عمرت،در گوشه­ای-جایی،بیابی! آن وقت،وقتی برگ­های این کتاب نمی دانم چند صفحه­ایی،یک جا جمع شد،می توانی بخوانی­اش.منتها این خواندن دیگر از آنِ تو نیست! پس از آنکه تمام شدی،مسوولیت قرائت زندگی تو و پیشینانت برگردن دیگری هاست.تلقی درباره­ی زندگی­ات،سبک و سیاقی که داشته­ای،نحله­ی فکری­ایی که برای ساختن اش­، روز وشب جان سپرده­ایی و.... همگی می ­–شوند،روایت برای زندگی دیگران.... آن وقت آدمی بالاجبار که نه،اما ترجیح می دهد،پدیده­های اطراف را از دریچه­ی همین روایت ها و فراروایت­ها نگاه کند...

 داستان در مورد بررسی فرهنگ هم،برای من اینگونه بود.در میان خرده روایت­های گوناگون درباره فرهنگ تفحص می کردم که نظرم به مکاتبی که گاه عقایدی ضد و نقیضی داشتند،جلب شد.همه این مکاتب از تاریخی به بعد معتقد بودند که فرهنگ صاحب­امتیاز ومدیرمسئول روزنامه زندگی است.یک جور استقلال خاصی برایش قائل بودند؛ منتها هریک به سبک وسیاق خود. داشتن این استقلال برای فرهنگ لازم بود اما کافی نه.بسیاری از حقوقی که برایش قائل بودند از درون دارای شکاف بود و به همین دلیل به دامن هر تعریفی که متوسل می شدند،یک جای کار می لنگید.مشکل اساسی اینجا بود که تعریف شسته و رفته­ای برای فرهنگ وجود ندارد.گستره ای آنچه درخصوص فرهنگ از آن یاد می کردند، ازراه و روش زندگی،آداب، رسوم و... را در برمی گیرفت تا آنچه عده ای فرهنگ توده­ای می نامیدند و آنچه عده ی دیگر را بر آن داشته بود که فرهنگ هدیه ای است الهی که در نزد انسان به ودیعه گذاشته شده است.این بود که فرهنگ، به مانند توپ فوتبالی، هر بار در زمین عده­ای بود.هر تیم می­آمد و بازی خودش را با آن به ثمر رسانید....این شد که به بررسی کوتاهی از آن پرداختم.

فرهنگ در زمین محافظه­کاران:

انقلاب صنعتی که شد،عده­ی بسیاری را از سرِ زمین­هایشان، به شهرها کشانید؛شهرهایی که به مدد چرخ ودنده­های دستگاه بخار و مابقی ماشین­ها،خیابان­هایشان را عریض کرده بودند تا جایی برای کارخانجاتی که در آینده قرار بود مستقر شوند، باز شود.کارخانه­ها، این غول­های بی شاخ و دم،هر آینه محصولی جدید تولید می کردند که به نظر می رسید مورد نیاز انسان­هاست.دیگر مهم نبود که آنچه تولید می­شود چه نیازی از نسان را برمی آورد.چرا که مکانیزم خودمختار سرمایه­داری خود می­دانست که چه باید تولید کند که مقرون به صرفه باشد.هر روز کالایی جدید تولید می شد و آدمی را به خود فرامی­خواند که به آن نیاز دارد.در میدان شلوغ تولیدات صنعتی،قاصدی نیاز بود تا خبر به کوچه برزن های گذشته برد و همگان را به سویی جلب کند؛این قاصد،پیام آنکه پارچه ی ابریشم اعلا،جایگزین کتان­های پیشین، تولید شده است را،باید به گوش بسیاری می رساند.این در حالی بود که شهرها از هم دور بودند و قابلیت ارتباط چهره به چهره به معنای گذشته اش،وجود نداشت.پس قاصد عزم خود را جزم کرد، تا به تنهایی بار این ارتباط نداشته را به دوش بکشد.قاصد شد نماینده جامعه­ای که بسیاری آن را«جامعه توده­ای» نامیدند؛ جامعه ای به مانند دانه های تسبیح،که رشته ی واصل آن،«رسانه» بود. رسانه که آمد بسیاری از معادلات گذشته را برهم زد.طبقات پایین-همان هایی که پیش­تر فرهنگ بومی­شان قابل ستایش بود- قادر شدند دور از کنترل طبقات مسلط،فرهنگی از آنِ خویش پرورش دهند.بدین ترتیب اقتدار فرهنگ قدیم،از هم گسیخت.دسته دسته توده­های بی نام و نشان به شهرها مهاجرت می کردند و با خود هنجارها،ارزش ها و نظام های اخلاقی جدید را وارد می ساختند.دیگر نه خبری از چارچوب­هایِ سفت و سختِ اخلاقی گذشته بود نه چهارچوب اخلاقی که بتواند خلاء های به وجود آمده را پر کند.آنچه در وهله اول در هر کوی و برزن دیده می شد، انسانهای منفردی بودند که هر کدام به طریقی فردیت خود را به رخ دیگری می کشاندند.

در این بل بشوی فرهنگی، عده­ای نگران از آنچه پیش آمده،کمرهمت برای بازسازی آنچه تخریب شده بودند بربستند. در مرکز ثقل عقیده ی همه آنها(کسانی مانند ماتیو آرنولد) آن بود که فرهنگ،این یگانه ودیعه الهی در نزد انسان،وجه کمال گونهِ خود را از دست داده و میان­مایگی،ذوق نازل و تنزل فکری بر جای آن تکیه زده است.به عقیدهِ آرنولد دموکراسی به واسطه یکسان سازی و تسطیح امتیازات، نقش عمده­ای در پیدایش جامعه­ی توده­ای داشته و موجبات ارزش­های یکدست و دستکاری­شده را فراهم آورده است. دموکراتیزه­شدن فرهنگ به نظر او،هیچ کارکردی ندارد جزء آنکه بازار نخبگان را کساد کند وموجب مستولی فرهنگ تجاری در میان توده ها شود.بنابراین و بر این اساس آرنولد معتقد بود از آنجائیکه فرهنگ بدین سان دستکاری­شده،عده­ای(نخبگان طبقه متوسط) باید وجود داشته باشند تا اصالت و وجوه کمال­گونه­ی فرهنگ را به توده­ها بیاموزند. گویاتر آنکه،بهتر است رهبری توده­ها به دست دولتی باشد که در راس آن طبقهِ متوسط با فرهنگی والا و اصیل نشسته است.این دولت می تواند شکاف­های دموکراسی بیمار گذشته را بپوشاند و فرهنگ اصیل گذشته را به یاد توده­ها بیاورد.البته مشروط بر آنکه وظیفه خود را به درستی درک کرده باشد و سویه­های اصیل فرهنگ را خود،به درستی آموزش دیده باشد.

بنابراین،فوبیای محافظه­کارانی چون آرنولد آن بوده است که توده­ای شدن بر آ ن است تا قلمرو فرهنگ را در بر بگیرد و برای ممانعت از آن  باید از چاله­ی توده­ای شدن فرهنگ در می­آمد و به چاه محافظه­کاری و حفظ  وضعیت فرهنگی گذشته افتاد .درحقیقت آرنولد هیچ تجویزی برای وضعیتی که در آن توده­ها تا با این اندازه از خود بیگانه نشده­اند،ندارد.به عقیده­ی او توده­ها در جامعه توده­ای،همگی،با یک طناب به چاه حماقت و ساده­انگاری زادهِ فرهنگ دست­ساز دموکراتیک می­روند و چاره کار در دست عاقلان و بالغان طبقه متوسط آموزش دیده است....

در میان همین محافظه­کاران،کسی مانند لیویس هم پیدا می شد که جایگاه انتزاعی­تری برای فرهنگ قائل شود.نگاه او به فرهنگ،یک سرِ زیبایی­شناختی بود.لیویس نیز به عنوان نمایندهِ قشر نخبه جامعه،اعتقاد به توده­ای شدن فرهنگ در جامعه داشت و کل آراء او بر محورجدا نبودن «ادبیات» از زندگی روزمره متمرکز بود.به عقیده ی او،در جامعه توده­ای،در نتیجه فشار بازارانبوه،رشد صنعت فیلم و افزایش روزنامه­ها،کیفیت زندگی و ذوق زیبایی­شناسی،دائما رو به کاهش می­نهد.در نتیجه در چنین شرایطی به جای آنکه به اکثریت اعتماد کنیم، بهتر است عده­ی قلیلی ازافراد، فرمانروایی بر قلمروی فرهنگ را بر عهده بگیرند. با شناخت دقیق هنر و ادبیات که برای لیویس مساوی با فرهنگ است،در چنین شرایطی می­تواند از شرِتوده­ای شدن رهایی یابد و به غایت خود دست یابد.

البته مشخص نیست بستهِ بی درز و شکافی که لیویس و آرنولد از آن صحبت می کنند،چه دردی را از چه کسی دوا میکند.اما با این وجود فرهنگ در نزد این دو تن،زمانی فرهنگ است که از بلایا و مصائب امراض توده­ای شده،به دور باشد.چنین فرهنگی است که میتواند بشریت را از تمامیت­خواهی وامیال بیهوده­اش،به دور کند.

افزاید به نفع ماتریالیسم فرهنگی:

درحالیکه فرهنگ در زمین محافظه­کاران به توپی می­مانست که تنها عده­ای آن را در اختیار دارند، در زمین اهالی دیگر چون «هوگارت» و«ویلیامز» سرنوشت بهتری داشت.تلقی نسبت به فرهنگ در زمانه­ی این دو تن،مصادف با اوج شکل­گیری چپ نو در انگلستان و سایر نقاط جهان بود.چپ جدید آن گرایشی از مارکسیسم بود که ریشه­های اومانیستی تفکر مارکس را برجسته ساخته و برداشت­های ارتدکسی چون تجربه­ی شوروی را نفی می­کرد.در نزد این مکاتب و نماینده­های مختلف این نحله­ی فکری،اگرچه مناسباتی میان زیربنا وروبنا برقرار بود،ولیکن لزوما این اقتصاد نبود که سایرعرصه­های هستی اجتماعی چون فرهنگ را تعیین می کرد.بلکه این دیگرعرصه­ها دارای استقلال نسبی بودند که پیش از لحظه­ی تعیین­کننده(نهایی) می­توانستند ابراز اندامی کنند.ویلیامز نیز در چنین شرایطی،درست در انگلستان پس از جنگ مصرف­گرایی از یک سو و جامعه­ایی که با گرایشات سیاسی چپ­ نو از سوی دیگر سر و کله می­زد،نظریات خود را درباره­ی فرهنگ پروراند.او موضع معتدل­تری دربارهِ فرهنگ زمانه خود داشت.ویلیامز تمام سعی خود را بر آن داشته بود تا سوء برداشت­هایی که در مورد مفاهیم دموکراسی و توده وجود دارد،برطرف نماید.به عقیده ی او«مفهوم توده­ها ابزار دست ایدئولوژی بخش خاصی از جامعه است که در صدد نظارت بر نظام جدید و بهره­برداری از آنهاست.» از همین رو دموکراسی در نزد او نه تنها در دست بخش خاصی از جامعه بلکه در دست همگانی است که سهمی در تصمیم­گیری­ها دارند.هرچند که این تلقی نیز تا حد بالایی در سطح یک ایده می ماند و پرده از شکاف­های جامعه سلسله­مراتبی برنمی­دارد،ولیکن ویلیامز با نقد جامعه سرمایه­داری نشان می­دهد که دغدغه­های عمیق­تری دارد.(حتی اگر راه­ حل­هایش محکوم به رویه محافظه­کارانه باشد.)

فرهنگ در پاسِ کوتاهی که ویلیامز به هوگارت می دهد،سرنوشت خاصی را در پی خود نمی آورد.هوگارت نیز از دیگر نظریه­پردازانی است که میان تلقی محافظه­کارانه و رادیکال نسبت به فرهنگ وا می­ماند.چراکه از سویی در شرایطی می­زید که کلِ هستی اجتماعی فرهنگ می­رود تا توده­ای شود(و منتقد هوشیار باید حواسش به این سیطره باشد) واز سویی دیگر او نیز نماینده­ی قشری از جامعه است که فریب همین تمهیدات دهان پرکن سرمایه­داری را خورده،رفاه و زرق-برق ابزارآلات مصرفی چشمشان را کورکرده و هویت طبقاتی خود را یکسره از دست داده است. پس هوگارت هم از توبره می خورد و هم از آخور.کرسی موجود در دانشگاه و ریاست مرکز مطالعاتی بیرمنگام،در کنار طبقه­ای که هویت خود را از دست داده است. او در ابتدا شمشیر را از رو می بندد و به جنگ فرهنگ توده­ای می رود.اما کمی بعد معتدل­تر شده و سعی خود را بر آن می­دارد تا با یادآوری فرهنگ نوستالژیک و سترگ پیشین کارگری،روحیه انسانی طبقه کارگر را زنده کند.کتاب «کاربردهای سواد» را هم در همین راستا می­نویسد.به عقیده ی او تنها از خلال آموزش و امکان گفت و گو است که افراد(واز جمله کارگران) می­توانند تشویق به زندگی کامل­تر و آزادتر نائل شوند.

مطالعات فرهنگی از زمانه این چهارتن به بعد،تیم های بسیاری را در زمین خود دیده است.هر تیمی به نحوی از انحا در پی آن بوده است تا  به اهالی جامعه­شناس بفهماند امر فرهنگی فی­نفسه با اهمیت بوده است و می تواند به تنهایی قشونی را رهبری کند.امر فرهنگی از زمان نظریه­پردازان یاد شده تا به حال،یکی از مهمترین ها در عرصه نظریه اجتماعی بوده است.هرچند که عده­ای معتقد باشند مطالعات فرهنگی سیاست را زیبایی­شناختی کرده است وسوژه ها را از دامان ناپاک سیاست به عرصه پاک و منزه فرهنگ ارجاع می دهد،اما قسمت اعظم پرونده مطالعات­فرهنگی نشان می­دهد که در هنگام پیشروی و یکه تازی،بازیکن قدری است و میتواند هر آنچه سیاسی است آماج حملات خود قرار دهد.منتها با روش­هایی که شاید اندکی به مذاق کلی­نگرهای جامعه­شناس خوش نیاید... 

جمعه سی ام اسفند 1387
یک تکه آتش....

شب آتش بازی که گذشت، با خودم گفتم که حتما فردا یک تکه نوشتهِ خوب خواهم نوشت.نوشته ای که بتواند شرح حال همه آنهایی باشد که دور آتش می رقصیدند.شرح حال همه آدم هایی که سالیانی است عادت کرده اند همه چیز را بدیهی بینگارند و با اندکی آب،آتش کاذبِ چند دقیقه ای شان،خاموش شود.خواستم روایتم آنقدر کوتاه و کوبنده باشد، تا ناخوداگاه،حامل سکوت خفت باری شود که همه در برابر یک دیگری بزرگ،روا داشتند.سکوتی از جنس فریاد.سکوتی از جنس تن دادن به زندگی ایی که همگان آن را تحفه ای فرستاده از سوی پروردگار و طفیلی تقدیر و سرنوشت،می دانند.سکوتی از جنس ......................سکوت.

 

داستان مثل سالیان گذشته، از آنجایی شروع شد که باید از سر بی حوصلگی و همنوا  شدن با جمعیت بی هوده شاد، ساعاتی را بیرون از خانه می گذراندیم.ناسلامتی شب چهارشنبه سوری بود و ما هم جوان و جاهل.هه!

بالاخره باید جوانی می کردیم. با اکراه و از سر تمسخر لباسی بر تن کردیم و با عذاب بی شمار، راهی نوار غزه شدیم.غزه ای که کمی نورانی تر شده بود و اگر کسی جایی از خونریزی می مرد،لااقل از دیده انظار به دور مانده  بود.بگذریم که چند صد بار به خودمان لرزیدیم و صدای توپ و تانک جند بار تکاندمان.... اما نمی دانم سر آخر چه شد که آن ارق ایرانی و سنتی مان گل کرد و فکر کردیم که بیاید آتش برافروزیم.هه! افروختیم.

             .

سه گله آتش.... که مثل جهنم هر لحظه گداخته تر می شد.گله های آتش،صدای سوت و جیغ و همهمه ای که جمعیت خلوت من و دوستانم را به پنجاه-شصت نفر رسانده بود.

چه زردی ای به آتش می دادیم و چه سرخی از ان می ستاندیم! می پریدیم و لحظه ای فکر نمی کردیم که شادی بی هوده ای.چه می دانم شاید هم فکر می کردیم و به روی مبارکمان نمی آوردیم...شاید فانتزی داشتن شبی به اصطلاح شاد و پر خنده، از یادمان برده بود که هستیم....چه انسان های در بندی هستیم ما....چه سوژه های غافلی....

اما انگار این شادی،بدون حضور موسیقی،-آن یگانه سازوکار موجود برای تجسد به وجد آمدن مردم-تهی از معنا بود.ارواح بازگشته به خانه هایمان هم، انگار بی حضور موسیقی، از شادی ما نامطمئن بودند.این شد که تمام سعی مان را بر آن گذاشتیم که کسانی برایمان«طبل» بزنند و ما برای آنها «بلرزانیم»!

شادی،صدای سوت،جیغ های بنفش،نورهای رنگی،آتش گداخته، موسیقی خالطور.... به به.... هوا هوای عیش مدام بود.اما آیا این شادی است؟

این شادی است که خط قرمزی اینچنین میان شادهای مونث و شادهای مذکر می کشد؟این شادی است که چشم های نگران ِ شادی کننده گان اش، دائم به این سو و آن سو می گردد،تا در اولین فرصت در جایی پناه بگیرند؟ این شادی است که در آنی ، یک کلاه به سرِ بی سیم به دست بیاید و دودمان ات را به فحش و فضاحت بکشاند؟پس آن مقاومتی که در سنت های مختلف علوم اجتماعی از ان یاد می کنیم،در این لحظه خاص کجا رفته اند؟ چرا رویی از آن ندیدیم ما؟ این است مقاومت؟ سکوت در برابر توهین و بسندگی به آن که «آی آقا! کاری نمی کنیم که..... همه خانواده هستیم.... لطف کنید و این بار را بر ما ببخشید.» یا که « حق با شما است.اشتباه کردیم. می دانید! جوانی است دیگر....خودتان گفتید امشب می توانیم شادی بی مقدار کنیم.» ودر برابر بشنویم« دور شوید... چه کسی گفت می توانید؟ گفتیم آتش بازی کنید، نگفتیم فساد و فحشا راه بیاندازید!»

همه گوش کردیم...رام و منفعل راه افتادیم.هر کس گوشه ای خزید و آرام گرفت .دیگر نه خبری از نور رنگی بود نه آتش گداخته.اوامر آقای دیگری، آبی بود بروی آتش ما.

هرچه فریاد می زدم و می گفتم «نه» صدا از سیبک گلو بالاتر نمی آمد. کسی در گوشم نجوا کرد:« دیگر زمانه ی هزینه دادن تمام شده است.»

آرام و بی صدا به یاد پرچم سرخ و مشت های گره شده، تنها ابرو در هم گره کرده وبا سکوتی دو چندان در خود فرو رفتم.

یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387
زیر پوست متن

خيلي ها به من مي گويند كه تو صرفا يك انسان رمانتيك ساده اي.رمانتيك كه مي گويم به معناي با سر افتادن در قيماق عشق نيست.به معناي سويه هاي رفتاري احساساتي و بر آمده از غليان يكباره حس است كه مي گويند.گاهي فكر مي كنم درست است اين توصيف ها و تشريحا­ت شان.يك روز آن قدر عشق مي ورزم به كاري كه انجام مي دهم و روزي ديگر،مجنوني مي شوم كه مي خواهد سر به تن ليلي اش نباشد.پاي حرف «فرهاد پور»مي نشينم، ساعت ها به فكر فرو مي روم،دلم مي خواهد چهره اش را غرق بوسه كنم و تحليل هايش، همه به يكباره به اعماق ذهن و وجودم رخنه كند و هنگامي بعد،درست زماني كه بايد از همان تحليل هاي شسته و رفته كه نه،درست و حسابي،استفاده كنم و آنها را در گورستان نظريات ذهنم جاي دهم و در تحليل وضع موجود به كار گيرم،مي گويم،«نه !»،«نشد.»

مدتي است كه ردپاي اسطوره رهايي بخشي(اين پرونده ناموجود هميشه موجود) را در ميان متوني كه هيچ ربط و بست معناداري به يكديگر ندارند،پي مي گيرم.مي خواهم ببينم آيا روياهايم براي تحقق امر ناموجود رهايي،روزي ممكن است به واقعيت تبديل شودند؟ اين پژوهش نه يك تحقيق صرف آكادميك براي من،كه بخشي از وجود من است كه بي آنكه بخواهد در حوزه نمادين قرار گرفته است.مي خواستم بدانم بالاخره راه دررويي از شكاف هاي امر نمادين موجود وجود دارد يا نه... پس مثل هميشه قصد و غرضي بود در طرح كردن آن كه با سبك زندگي من و تاريخ منتقل در درونش،گره مي خورد.اين به معناي آن نيست كه به مانند روش خوش دلانه پوپر،در حوزه عمومي،هنگاميكه ميان دالان هاي بي سرو ته امر نمادين پرسه مي زدم،مسأله اي با آنچه در پس ذهن من وجود داشت، فرق كند.نه! جستجوي انسان و جامعه اي كه رها از هر گونه سلطه و انقياد باشد با امر واقع من و هزاران انسان ديگر كه در پي پر كردن شكاف ميان فرهنگ و طبيعت اند،گره مي خورد.برايم مسأله بود كه چرا به محض آنكه انسان مي شويم و متمدن،بايد خود را با انواع گونه گون نهادهاي فرهنگي منطبق سازيم كه اين «خودِ» فلك زدهِ ناتوان ما را(اين بستر خالي از پيش موجود را) به نحوي از انحا پر كنند.اصلا تا چه اندازه این خود برساختهِ د نهاد ها همانی است که باید باشد؟ چرا نمی شود مکانیزم دیگری برای تعریف این خود یافت؟ (بعد صدایی مانند آنچه در فیلم ها دیده ام در پس ذهنم شیطانی می خندد و می گوید: با این سوال احمقانه ات اجتماعی زیستن انسان را زیر سوال می بری ... و من سکوت می کنم)....اين شد كه فكر كردم آيا مكانيزمي خارج از آنچه دم دست است مي تواند انسان را به رهايي برساند؟يا كه نه براي سخن پراكني از اين پروژه، تنها بايد به همين دستاوردها و نهادهاي موجود فرهنگي چنگ انداخت؟

                                  

فرض كنيد كه من مي پرسم رهايي بخشي چيست؟ به محض طرح اين پرسش،چنان چه جامعه آكاديك يادمان داده است،بايد آنرا در قالب «مسأله» صورت بندي كنيم و جغرافياي بحث را بدانيم.مثلا در اين مورد خاص،بايد دانست كه مفهوم Emancipation  يا همان «رهايي بخشي» از نظريات بدينانه فرانكفورتي ها نسبت به دوقطبي «واقعيت-ارزش»و بد بيراه هاي كه به پوزيتويست ها و امپرسيست ها داده اند، شروع مي شود،از مرز نظرات خوش بينانه هابر ماس مي گذرد،در ميانه راه نظريات انقلابي ماركس را كنار مي زند،به سنت پسا ماركسيستي مي رسد،بحران سنت چپ را دور زده و در ميانه راه مي ايستد.لحظه ای به اندازه تاریخی که باید بگذرد،تأمل کرده و سپس باری دیگر می آغازد.دوباره همان پرسش های تکراری.در قالب طرحی نو! چرا پروسهِ بی سروسامانی انسان انتهایی ندارد؟؟؟ چرا هر چقدر هم که می نویسند،از هر دری که وارد می­شوند به حال بداش افاقه ای نمی کند؟ چند سال باید بگذرد،چند انقلاب باید صورت بپذیرد که این «حیوان همیشه ناخرسند»، کمی آسوده باشد؟ از زیر یوغ هر آنچه مسلط است بیرون بخرامد و به حال خودش رها شود؟چرا کمون ثانویه باید هماره در محاق اندیشه رمانتیک انقلابی  مارکس پوست بیاندازد و جان دهد؟ تا کی باید در این غل و زنجیر ماند و جان داد؟ کسی پاسخی دارد؟

 همه اینها را هم که به خیال پاسخ دهیم، تازه شده است یکسری گزاره،اما و اگر که رویهم رفته نظریه می گویندش.یک کارنوشت بیست واندی صفحه ای برای مسأله ای که هرگز نزد من حل نشده است.آن را باید تحویل از ما بهتران داد تا مقداری از عددهای دنیا را از آن خود کرد.مسأله البته به اینجا هم ختم نمی شود.اگر نوشتارمان ضعیف باشد،که گردنمان بشکند،درست کار نکرده ایم.اگر هم قوی و سخت بنیان باشد ،چشمانمان فی الفور به دنبال آنهایی می دود که تعریف و تمجیدمان می کنند...این اتفاق آنقدر زیر پوستی خواهد بود...آن قدر ریشه های همیشه نادیده لیبیدویی ما را قلقلک می دهد که دل کندن ازآن به سادگی رخ نخواهد داد.سخت است در برابر دیده شدن،در مقابل آن تعریف های آبدار و تاب دار بگوید: ببخشید من در پس چیزِ دیگری هستم....آآآآآ.....چیزی مانند رهایی انسان!

این وسط می ماند آنچه به اصطلاح خلق کرده ایم.«پروژه رهایی بخشیِ » ناتمامی که یک بار دیگر در کالبد قلم ما ریخت و به کمک­مان آمد تا موتور ماشین تاریخ خاموش نماند و نمره ای هم در کارنامه درسی ما ثبت شده باشد...

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
ببخشید....من جلو شما بودم!!!!

 

بهمن ماه عجیبی است.خیابان ها در این ماه حرف های زیادی برای گفتن دارند.یا بهتر است بگویم خیابان ها یک سرِ حرف اند.پر از نشانه.....آنقدر طنازی می کنند که اگر بی حوصله ترین آدم دنیا هم  که باشی نگاهی از سر ترحم به آنها خواهی انداخت....

۱- از همان اول که شروع می شود، تاریخ، فرهنگ و به اصطلاح هنر،یکباره بر سر آدم فرو می ریزد.دو چشم کم است برای دیدن این همه نشانه. باید دوتای دیگر هم قرض کرد برای دریافتن شان.برای اینکار لازم نیست که چشمانت دوربین کنون حرفه ای با لنز 18-55 باشد.چشمان ما می تواند در عین راه رفتن،هنگامی که غرق در گفتگویی دو نفره هستیم،چادر های سیاه برافراشته را دید بزند که عکس هایی از اولین تجربه های هست بودن در شهریور 57 را به رخ می کشانند.و در عین حال در حالی که اندک زمانی پشت اولین چراغ عابر می ایستی تا این خیابان را به دیگری متصل سازی و راه را به پیوستار طی کنی،کافی است نیم نگاهی به ردیف های رنگین پوش اطراف بیندازی که شاد وسرحال آمده اند فرهنگ بخرند.این نگاه شاید در راستا تأیید سخنان طرف مقابلت باشد.در فاصله ایی که می گویی:« واقعا حق با تو است رفیق!».با خرده زمانی،اندازه همین برگرداندن سر،متوجه مصنوعی بودن همه چیز خواهی شد....بله....بهمن است.ماه شادی.ماه انقلاب....ماه جشنواره های پی در پی.

 

۲-این روزها بیش از هر زمان دیگری به مالکیت فکر می کنم.یا روان تر...به مصائب مالکیت.این اولین حسِ غریب انسانی که طبیعت را،تاریخ، فرهنگ و از همه مهمتر انسانیت را تنها از آنِ خود فرض کرد.این جمله تکراری «مالِ خودم است» بد جور ذهنم را می خراشد و مانند خوره روحم را در انزوا می تراشد .انگار همه ما زاده شده ایم تا چیزی را از آن خود کنیم.واین از آنِ خود کردن،ریشه دوانده در ما.تاریخ دارد به درازای عمر همه ما و زمین.این مالکیت،این حسِ غریب از آنِ کسی بودن،با تولد جرقه می خورد ومسیر منظمی را طی می کند: مادر خودم،لباس خودم،خانه خودم، سرزمین خودم،مال خودم(اشتباه نکنید منظورم همان پول است)،عشق خودم،فرهنگ خودم..... همه چیز از آنِ خودم..... چه حسی دارد چیزی را از آن خود کردن.دقیق تر شاید...چه قدرتی می بخشد به آدمی.همه و همه هم آمدند نظریاتی پروریدند و حرف هایی به گزاف تا همین قدرتِ صعب الوصول از آن شدگی را تشریح کنند.از افلاطون و ارسطو بگیرید که داعیه سعادت داشتند تا روانکاوان و کشیشان وبرخی از مبلغان اجتماعی دلسوز! .همگی همین را می خواستند: زندگی از آنِ خود.

 

                           

 

۳-گاهی اوقات لازم است بر آنچه دارایی ات محسوب می شود،دستی بکشی و خاکی بزدایی.کتاب ها را ردیف کنی،لباس های افکنده به روی هم را،بدون چروک و مرتب بر میله ای آویزان،فیلم ها و موسیقی ها را روی یکدیگر لم دهی، عکس ها را در آلبومی بچینی،همه چیز را مرتب و سپس بگویی به اتاق من خوش آمدید.این ها کتاب ها،فیلم ها،موسیقی ها،لباس ها و... وسایل من است.می گویید: من این فیلم را دارم.آخرین ساخته وودی آلن است و عشق و زندگی را به سخره گرفته.با لذت فراوان در مورد فیلم صحبت خواهید کرد.اما باور کنید که داشتن این فیلم از آنِ خود هیچ چیز نیست جز یک همذات پنداری ساده با محتوای آن،که می خواهد شکل بیرونی فیلم را(عکس،سی دی، جلد و..) از آنِ خود کند.من این فیلم را دوست دارم....می خواهم آن را برای خود داشته باشم.

 

۴-بهمن هم داستان از آن شدگی را تعریف می کند.انقلابی که مردمِ از آنِ خود می خواست و مردمی که فرهنگی از آن خود می خواستند.نمی دانم که چه شد.این بار دو گوش داشتم دو گوش دیگر قرض کردم تا بهتر بشنوم.بلیط ورودی فیلم بیضایی را 40000 تومان می فروختند.در همان صف های رنگین پوشان.با سیگار های روشن، کلاه های کج و سبیل های رو به پایین.یه یکباره به یاد تکه هایی از کتاب«مصرف» نوشته«رابرت باکاک» افتادم.به یاد تمایزات مصرف مدرن و پست مدرن.به یاد مارکس،وبر،زیمل و وبلن از یک سو و بارت،لاکان،بودریار و بوردیو از سوی دیگر.به یاد الگو های مصرف اولیه و ثانویه درآن جوامع.به یاد نو کیسه گانی که وبلن در نظریه طبقه مرفه از آن یاد کرده بود.به یاد مصرفی که امروز در میان نو کیسه گان ایرانی مبتنی بر خواست بود تا نیاز،بی آنکه سرمایه اقتصادی به گونه ای متوازن توزیع شده باشد.همین شد که اندیشیدم که خرید این بلیط چهل هزار تومنی، مبتنی بر سرمایه فرهنگی و اقتصادی بالا است یا که نه تنها می خواهد بلیط کارگردان ده سال فیلم نساخته را از آنِ خود کند.که بگوید جامعه نمایش به روی منهم حساب کن.ببین برای به دست آوردن فیلم مورد علاقه ام چه پول ها که خرج نمی کنم.ببین و یاد بگیر.به من می گویند انسان با فرهنگ.

 

۵-فرهنگ خرج دارد.اگر پول ندارید بروید و برای خودتان سنگ قبر سفارش بدهید.برای مصرف فرهنگی چه پول ها که نباید خرج کرد...آدم عمل می خواهد. نبودید....به سلامت!

شنبه بیست و هشتم دی 1387
چهاردیواری....اختیاری!!!

بعضی از آثار را که می خوانی،فقط دلت می خواهد،سرت را عمودی بروی بالشی،تکیه گاهی،چیزی بگذاری و مدت ها چشمانت را مستقیم بر سقف بدوزی.پشت این نگاه عمیق چند ساعته یا چه می دانم چند دقیقه ایی،-ساعتها و دقیقه هایی که دائما دنیا آنها را از ما  دریغ می کند- می توانی بی طعنه و سرِ فرصت، به کیفیت یکپارچه متنی بیندیشی که با یک یا چند جمله دیوانه ات کرده است.ساعت های متمادی.........در سکوت و سکون.......چه لذتی دارد به خدا!!!

نمی دانم از کجا شروع شد؟از عوالم ایده آلیستی هگل؟ از دنیای رمانتیک لوکاچ جوان یا که ایمان بی حد و حصر کیرکه گارد؟ از کجا بود؟..... چرا فکر کردم که باید «اتاقی ازآنِ خود» وولف را بخوانم؟ نیرویی ماوراءیی مرا به سوی آنچه امروز هیچ در بازار یافت نمی شود کشاند یا که نه ذهن من،ذهنِ خسته و هیچ اندیش من،قدری پیش آنچه وولف می گوید را مفروض گرفته بود تا به واسطه آن بتواند تفکرات انتزاعیِ خویشتن خویش را انضمامی کند؟( و چه کاتالیزوری قوی تر از متنی که توانایی بردن مخاطب به سرزمین اندیشه ناب را داشته باشد؟؟) کدامیک بود؟ چرا اینچنین حریص مسأله زن و ادبیات را پی می گرفتم آنهم درست زمانی که کمتر از یک هفته به امتحاناتم باقی مانده؟ میل به سکوت؟ ماندن در خلاء؟ ویا تولید اندیشه و تفکر؟؟؟ نمی دانم....

راستش را بگویم حالا که گذشته را نقش قبر می کنم،زیر اعماق خاک های نه چندان ضخیم هفته های گذشته،به کتاب قطعِ متوسط سفید رنگی می رسم که «خردِ جامعه شناسی» نام داشت.یوسف اباذری نوشته بودش.عالی و بی نقض؛البته به زعم من.پیشترهم «نظریه رمان»،«تاریخ و آگاهی طبقاتی»،«نقد،نویسنده وفرهنگ» را خوانده بودم.اما بدون دریاقتن جغرافیای فکری لوکاچ(به قول یکی از اساتیدم)! سرو ته اندیشه لوکاچ برایم قدری صعب بود.اما خرد جامعه شناسی برایم مانند همان «مابعدالطبیعه» ارسطو بود که ابن سینا خوانده بودش.همان قدر تاثیر داشت در جغرافیای نداشته ام.شسته و رفته در تفسیر اندیشه لوکاچ به مددم آمد و مأوایی شد برای آن قسمت از ذهنم که باید توسط لوکاچ پر می شد.در این تشریح چندین صفحه ای بود که حس کردم یک نفر(فارغ از آنکه زن باشد یا مرد) حرف دلم را زد.لوکاچ جوان را که خواندم تازه دریافتم که تا چه اندازه با اندشه اش موافقم.آن اندیشه ایی که کشیدن زهد و ریاضت را در کار نویسندگان و هنرمندان دنیای مدرن مفروض گرفته بود و رسیدن به کلیت تاریخی هگل و کل گرایی اخلاقی کیرکه گارد را غایت.دیوانه می شدم وقتی لوکاچ از زمانه ایی سخن می راند که نویسندگان اش باید تاب شکاف میان طبیعت و فرهنگ را بیاورند و زشتی های جامعه سرمایه داری را با نوشتارهایشان پر کنند.او به نوشتار و نویسنده مسوولیت تاریخی می بخشید و دردسرهای نویسندگان در کنایه نویسی شرح می داد و با بیان هر جمله بیشتر از هر زمان دیگر،عطش پیشروی،دانش و نوشتن در بطن خاموش من بر می افروخت.آرام و زیر لب،بی آنکه کسی بفهمد، گفتم می شود...... می توانم! می توان نویسنده شد و رسالت تاریخی داشت....

اما انگار این جرقه آنی،این شعف کودکانهِ تمامیت خواه،با اندکی تأمل دقیق و موشکافانه،کمرنگ و کمرنگ تر شد و در ساحت نظم نمادین موجود(حتی تصوری از آن) رنگ باخت.به سرعت رفتم در فضای فکری نویسندگانی که عمده آنها را در فیلم ها دیده بودم.نویسنده فرانسوی ماهِ تلخ پولانسکی،مارکی دو ساد قلم پرها،همین حمید هامون خودمان.....همه و همه ریختن در ذهنم.دیدم همه آنها جایی،مکانی داشتند از آنِ خودشان که در آن خلوت مسخ گونه،تنها کتاب های تل انبار شده،جاسیگاری های لبالب از کونه سیگار،لیوان های نصفه چای و قهوه،کاغذ های مچاله شده پراکنده،مدادهای تیز از پیش تراشیده شده،دستگاه تایپ و هر آنچه فکر کنید یک نویسنده نیاز دارد،داشتند.و مهمتر از همه همان مکان های آجرین،چوبی یا سیمانی بود که همه آنها در داشتن اش سهیم بودند.(حتی اگر این اتاق از آنِ خود،سلول سرد و نمور زندان باشد.) پس بایستی این خلوتگاه دنج و پر سکوت را فراهم کرد....راست می گفت وولف.این شد که در نهایت بیماری و بی حوصلگی،اتاقی از آنِ خود را از زیر سنگ هم که بود یافتم.وچه یافتنی؛ هر چه بیشتر می گفت،عمیق تر می شدم و صد البته دلتنگ تر.تمام آنچه یک زن در طول تاریخ برای خلق آثارش نداشته(علاوه بر عامل های سخت افزاری و نرم افزاری بیشماردیگر) همین چهاردیواری از برای خود بوده است.همه شان بالاجبار باید در راهرویی،اتاق نشیمنی،جایی می نشستند و بی تمرکز می نوشتند.تصورش هم برای آنانی که دغدغه نوشتن دارند سخت است چه برسد به آنکه در آن حضور داشته باشند.......آه و ناله هایم از درازنای وجودم بیرون می ریخت و بیش از پیش می دانستم که چقدر دنیا و هلفدانی های برسازنده اش بی رحم هستند.ولگرد و عاصی در اطرافت می چرخد و بر زمین گرم می کوبدت.این جمله وولف هم مصداق تصوراتم شد:«همه چیز با امکان بیرون آمدن اثر به صورت کامل و تمام عیار از ذهن نویسنده،در تضاد است.شرایط مادی علیه آن است.مردم مزاحم می شوند،باید به دنبال کسب درآمد بود،سلامتی مختل می شود....به علاوه،آنچه تمام این مشکلات را تشدید و تحمل آنها را سخت تر می کند،بی اعتنایی چشمگیر دنیای پیرامون است.دنیا از مردم نمی خواهد که شعر،رمان و تاریخ بنویسند.دنیا به اینها نیازی ندارد.» این جملات تیشه به ریشه ام زد.چه سخت است آمال نوشتن،رفتن و رسیدن داشته باشی و سر آخر بدانی راهی را به گزافه آمده ای...(هر چند که رفتن غایت ات باشد) چه کسی نامروتی معشوقه را تا به این اندازه تاب می آورد؟؟ تازه،بهتر است به این نداشتن چشم عافیت از دنیا،جنسیت خودتان را بیفزایید و طمع گس هیچ نبودن چاشنی تمام لحظاتی شود که در آنها می پنداشتید،شاید سر آخر چیزی(همان یک تکه کثافت ژیژک) خواهید شد....چه دردی دارد به خدا؛ بودن تمام عیاردر ساحت خیال..بالاخره روزی می رسد که می خواهی این استعداد بالقوه اندیشیدن را بالفعل کنی،آنگاه تنها باید در یک خانه پر آشوب بنشینی و به آینده ای نه چندان دور بیندیشی که تا سال دیگر فرا می رسد و تو را در خود مستحیل می کند....بهای نداشتن این سقف بی روزن همین است...همین نقصان و نبود یک قِران و چهارهزار.

تاریخ را کسانی چون وولف که خوانده اند،سرشار از ظلم دانسته اند.پر از تناقض هایی که اگر چه برای برخی-که مردان باشند- اندکی منعطف تر بوده است،اما برای برخی دیگر جایی برای ثانیه ای تنفس نگذاشته است....اشکال ندارد.ماهی را هر وقت که از آب بگیریم تازه است.شک نباید کرد که می شود روزگاری اتاقی از برای خود داشت...اما آیا حتی اگر آن را نیز داشته باشیم،تاریخ می گذارد«جورج گئورگ لوکاچ» شویم؟؟؟(عطف به حضور نا تمام یک زن بخوانید که هر کار کند بالاخره زن محسوبش می کنند...)