امروزه داشتن دانش درباره ی فرهنگ، از داشتن نان شب هم واجب تر شده است. با هیچ عقل سلیمی جور درنمی آید که کارشناس علوم اجتماعی باشی و خود را محدود به نظریات و روشهای علوم اجتماعی آنهم به طریقه کلاسیک اش بدانی. هرچند که مطالعات فرهنگی به عنوان رشته ی تازه تأسیس عصر حاضر مخالفان سرسختی دارد و اساسا متهم به سیاست زودودگی، اختگی در تبیینها و رام شدگی در برابر دنیای سرمایه داری است، اما نظریه پردازان عرصه فرهنگ کماکان به تلاشهای خود برای اثبات اهمیت آن به مثابه تنها معمار عرصه «نمادین» ادامه میدهند. از جمله این کوششهای مستدام، انتشار کتابهایی در حوزه معرفی نظریات و متفکران فرهنگی است.این کتابها در کنار سایر مجلدهای مجزا در این حوزه ،در عین حال که کمک شایانی به معرفی اهالی فرهنگ میکند، مفری هستند که در آن به راحتی میتوان از انجام هرگونه کار جدی شانه خالی کرد. کتاب «متفکران برجسته ی نظریه ی فرهنگی» نوشته ی« اندرو ادگار و پیتر سج ویک» از جمله همین کتابهاست. که در آن علیرغم آنکه نویسندگان تمام هم خود را بر آن میگذارند تا مخاطب به اهمیت مسأله فرهنگ پی ببرد، در چگونگی پرداختن به این مسأله ناکام می مانند. واقعیت آن است که تولید کتابهای دایره المعارفی در عرصه فرهنگ ، نه تنها به فهم درست آن یاری نمی رساند،بلکه کلیتی به نام فرهنگ را از پیش مثله میسازد. این مسأله بدان معنا نیست که دانستن نام و نشانهای مکاتب فرهنگی، گره از کار پژوهشگران فرهنگ نمی گشاید، بلکه نشان از آن دارد که برای شناخت پدیده ی عصر،که همان اهمیتداشتن فرهنگ باشد،باید دل به دریا زد و آثار کلاسیک و مدرن این حوزه را به جد بررسید. البته برای آنهایی که فرهنگ چیزی بیش از کتابهای تک جلدی است، میان بر زدن در فهم مسائل و تفکرات چکیده ای بیش از آنکه یک ارزش باشد، یک ضد ارزش و تا حدی آفت است؛ ساده ساختن مسائل و راحت الحلقوم کردن آنها، بیش از آنکه آنها را خشنود سازد به تأسف وامیدارد. اگر آنها فرض را بر این گذاشته باشند که فرهنگ در عصر حاضر چیزی بیش از آن کلیتِ منسجمی است که مشتمل بر باورها، عقاید و آداب و رسوم یک سرزمین باشد، دیگر شنیدن نامها یا خواندن بندنوشته ای از فوکو، بنیامین، آلتوسر و غیره شادشان نمیکند.بلکه آنسوی این رشته دراز را پی خواهند گرفت و برای دانستن آنچه فرهنگ نام میگیرد تا سرزمین یونان و به میان آراء ارسطو و افلاطون خواهند رفت.
کتاب متفکران برجسته نظریه فرهنگی نیز همین ادعا را دارد؛ منتها با روشی دیگر.نویسندگان در پیشگفتار کتاب میگویند که مترصد آن اند تا چکیده ای از آراء چهره های دوران سازِ پیش از سده ی بیستم، نظیر ارسطو،افلاطون،هگل،هیوم را بیان کنند. چرا که اندیشه ی غربی و لاجرم بخشی از فهم ما از فرهنگ معاصر مرهون کار آنهاست.اما آیا مخاطب هوشمند نمیداند که دانستن نظریات ارسطو و افلاتون،خود پروژه ای است که شاید تا چندین سال آدمی را به خود مشغول سازد؟ آیا این کار به جز ساده ساختن مفاهیم و نقطهنظرهای آنان و تقلیل آثار ارزشمندشان در چند صفحه مختصر است؟ تجربه ثابت میکند که مخاطب در صورت وجود چنین منابعی- منابعی که کلیت آراء یک اندیشمند را در چند صفحه خلاصه کرده باشد- به سختی به سوی اصل آثار و با شرح های جدی تری که بر آراء یک اندیشمند نوشته شده باشد خواهد رفت و در این صورت، هر چند که پژوهشگران داعیه کار جدی در عرصه فرهنگ را داشته باشند، متهم به سهلانگاری و آسان گیری در زمینه کار خود خواهند شد.
نکته قابل اشاره دیگر آن است که نویسندگان کتابهای دایرهالمعارفی،معمولا نظریهپردازانی که ممکن است با یک عنوان کلی( مانند فرهنگ) قابل جمع بندی نباشند را ذیل یک عنوان مشترک طبقه بندی می کنند.هر چند که به صورت کلی میتوان از آنچه افلاتون و ارسطو در خصوص هنر و ادبیات میگویند در نقد فرهنگی سود جست( برای مثال اتدیشه افلاتون را برای نقد محتوایی به کار گرفت و ارسطو را پدر نقد ساختاری یا فرمال دانست) اما باید متوجه آن باشیم که بنیانهای هستی شناختی و همچنین روشی که افلاتون و ارسطو بر آن تکیه می زدند تا پدیده های پیرامون شان را استدلال کنند، بسیار متفاوت از آن روشهایی است که امروزه ما در نقد و بررسی فرهنگ به کار می گیریم. گویاتر آنکه، نمی توان تنها به اتکای آن که افلاتون و آلتوسر در داشتن واج «الف» در نامهای شان مشترک هستند، هر دو را متفکر حوزه فرهنگ بنامیم. این تقسیم بندی نادرست، مخاطب را به کجراهه ی دیگری هم میبرد؛او با دیدن نام فلاسفه در کنار نام متفکران حوزه فرهنگ، علاوه بر آنکه در تشخیص مسائل هر کدام ناکام میماند، ممکن است در دام یکی انگاشتن مسائل ناهمسان دربیفتد.( برای مثال اصلا متوجه آن نباشد که در بسیاری از موارد فلاسفه مسائل انتزاعی را پی میگیرند و متفکران فرهنگ عموما به تحلیل و تفسیر ساختارهای انضمامی جامعه و کنشهای معنادار سوژهها مشغول هستند. هر چند که مرز این دو-فلسفه و فرهنگ- در برخی از موارد کمرنگ و بهم آمیخته باشد)
بنابراین، آنچنان که مسلم است، انتشار این گونه کتابها اگرچه لازم هستند اما به هیچ وجه کافی نیستند. نمیتوان بر دانستن نام بسیاری از متفکران اجتماعی و فرهنگی تکیه زد و در پس آن داعیه شناخت آراء آنها را داشت.دانستن نام و عقیده ی متفکرین در چند بندنوشته، میتواند اعتماد به نفس مخاطب را بالا ببرد اما در عین حال در دام شناخت ناکافی و ابتر گرفتار سازد.اگر نویسندگان حوزه فرهنگ ادعا دارند که جهان معاصر جهان ساختنها و برساختنهای فرهنگی است،اگر معتقدند که جهان اجتماعی بیش از آنکه جهان واقعیات عینی و ملموس باشد،جهان نظامهای نمادین و نشانه شناختی است،باید دست به تحلیلهای رساتر و گویاتری برای اثبات مدعا خود برند و نه آنکه به ساختن کتابهایی از این دست بسنده کنند.
به واج های تشکیلدهنده واژه «قفس» نگاه میکنم.عمیق و طولانی. با همین نگاه چند دقیقه ای، چشمانم رنگ آهن زنگ خورده می شوند.بدون بارقه هایی از امید.خالی خالی. یاد روزهایی می افتم که فارغ از اینهمه نشستن و دربندبودن، در خیابان هایِ حتی گرم،شلوغ و پردود انقلاب،به هیبت جسدوار یک فلانور، پرسه می زدم و ککم هم نمی گزید.ساعت ها، از خیابانی به خیابان دیگر. می رفتم و نمی ماندم؛ ماندن برایم مرگ بود.مرگی نمادین، که هر انسان رهیده ای را، از بستر وضع موجوداش می کند و در بطن سیاهچالی راکد می غلتاند.برای من کافه های شلوغ حوالی چهارراه ولیعصر، نمایش های گاها دیدنی تئاتر شهر، سینمایی که می دانستم مرگ اش قطعی است، موزه هایی که کارکنانش از فرط ببیکاری مگس می پراکندند، کتاب خواندن ها، نفش کشیدن از هوای آدمهایی که کمی بیشتر ( به همین مسخرگی.بله! تنها کمی) زنده بودند،معنای زندگی داشت.صدای جرینگ جرینگ استخوان هایم ، وقتی از پشت میزهای چوبی کتابخانه ی دانشگاه تهران بلند می شدم، مرا به وجد می آورد. خستگی اش مرا ارضاء می کرد.می دانستم، اگر پنج ساعت است که اینحا نشسته ام، پنچ ساعت بیشتر به روند سوژگی خود یاری رساندم.... می دانستم من.
حال و روزم دیدنی نیست. می دانم. مانند بسیاری دیگرم. اما، در این روزها، بیش از هرامر دیگری هویتی که یک سرش با کار پیوند می خورد و سردیگرش با پنداشتی که سوژه از خود دارد،مرا به خود فرامی خواند. حالا «چیزها» به معنای واقعی، معنای خودشان را یافته اند.چهره بی رنگم، لباس های چرک و رسمی ام،پاهایم خشکیده از بی خونی، از تماس نداشتن با سطح زمین، حالا دیگر معنا دارند.می شود تفسیرشان کرد.انگار کمکم دارند به من شکل می دهند. می خواهند تبدیلم کنند به آنچه نیستم.باور کنید که این دیوارهای خاکستری، این قفس آهنین، این کاغذبازی های بی مصرف، این مگس پراکندن های از سر شکم سیری، سودی ندارد جز کندن جوانهی آرته هایی که از بطن ما به بیرون خزیده اند. دارم دیوانه می شوم.در خانه، میز کارم، قهوه جوشم،فیش های نیمه-نصفه نوشته شده، دارند از قصه می میرند....
من دارم تمام می شوم.... من دارم لابه لای کابوس خون، توپ و تفنگ و نشدن هایم آب می شوم...
1- چند وقتی است که در پی سبک جدیدی از زندگی که در پیش گرفته ام،به روند سوژه شدن فکر می کنم.این فکر کردن نه از سر ذوق، بلکه به خاطر نقشهای تازه ای است که واقعیت عریان جامعه بر دوش من گذارده تا ایفایشان کنم. تا همین چند روز پیش، کمردردهایم از برای نشستن پشت میز کتابخانه بود. میخواندم و میخواندم بی آنکه ذره ای فکر کنم خر دنیا به چند من است... از نقد ادبی به داستان، از فلسفه به جامعه شناسی از فلان به بهمان؛ همه اش خواندن بود. حالا شده ام پشت میز نشین.کاغذباز شده ام.مدام آقای ایکس و خانم ایگرگ باید در مورد یک مسائلی اقدام کنند.آنهم فوری و فوتی!نمیدانم با این سطح از حساسیت که در نظام بوروکراسی ما وجود دارد، چرا هیچ کاری پیش نمیرود و مانند عهد بوق، کماکان اندرخم یک کوچه ایم.البته بماند که میدانم.همینقدر بدانید که من این روزها در بخش معاونت پژوهشی اداره ای کار میکنم که بیشتر روزم به خواندن فروید،دریدا، رمانهایی از این وآن میگذرد و در اکثر مواقع مگس میپرانم. خواهرم بامزه میگفت: « هاله جان فکر میکنی چرا نود درصد کارمندانی که به اداره آمدند در امتحان دکتری قبول شدند؟» لابد از این رو که تمام وقتشان به مطالعه گذشت. آخ که چه کشور علمی هستیم ما....
2- این روزها مراد فرهادپور در موسسه پرسش، درسگفتارهایی از دیالکتیک منفی آدورنو میگوید. روز گذشته، سه مفهوم اساسی این متنِ مهم در کلاس باز شد؛تاریخ یا تاریخیگری، فلسفه، رابطه حقیقت با تاریخ.آن دوتای اولی را، در سایت موسسه پرسش بخوانید.اما رابطه ی حقیقت با تاریخ را من –تا آنجا که فهمیده ام- برایتان نقل میکنم.آنچه نظر آدورنو را نسبت به فلسفه، از سایر نظریه پردازان علوم اجتماعی مانند لوکاچ متمایز میکند، ( اگر حالا آدورنو زنده بود به این جمله ی من حتما میخندید) آن است که او از یک سو و بیش از هر چیز به منطق دورنی فلسفه و نه آنچه بیرون از آن اتفاق می افتد، نظردارد.فلسفه برای آدورنو، تعمق محض بروی امکان فلسفیدن است. از همین رو است که احساس میکند قدم زدن در میان خرابه ها وویرانه های فلسفه های پیشین-که ردپای حقیقت را بروی خود دارند- کماکان امکان فلسفیدن را برای آدمی فراهم می آورد. به نظر او فلسفه به حیات خود ادامه میدهد چرا که کماکان تحقق نیافته است.از سوی دیگر، فلسفه برای آدورنو حقیقت محضی است که نباید به حتم و به واسطه ی انواع موضوعات دیگر، مزین شود.یعنی هیچ دلیلی ندارد که امکان فلسفیدن را به جستارهای تجربه گرایانه،عملگرایانه، پوزیتیویسم، تحلیلی و غیره فروبکاهیم. البته او نیز یقینا در فلسفه ی خود مقصدی را میپویید.اما نه به معنای رایج زمانه ی خویش. آدورنو همچنین با نگاه پیشیان خود در خصوص تاریخ سر عناد میورزد.تاریخ برای او مانند آن هستار متعین مارکسی نیست که تنها محدودیت باشد.مارکس اعتقاد داشت که انسانها تاریخ را میسازند اما نه آنچنان که میخواهند و آن بدان معنا است که هیچ کس قادر نیست از پیش تاریخ، سرزمین،طبقه، جنسیت، خانواده و غیره را انتخاب کند.از این روی، در دیدگاه مارکسی-مارکسیسم ارتدکس-، تاریخ یکسر تعینگرایانه و محدودکننده است.اما در نزد آدورنو،مسأله اندکی متفاوت است. برای او،تاریخ به همان میزان که امکان محدودکنندگی دارد، امکان رهایی و سوژگی را فراهم میکند.اصلن و اساسا به واسطه ی همین محدودیتهاست که سوژه، سوژه میشود.وگرنه، در صورت امکان هرگونه بستر امن و بی چالشی، بستری که امکان رودررو شدن با تناقضات را به سوژه نمیدهد،که سوژه شکل نمیگیرد. اینکه سوژها بپندارد که ای کاش میتوانستند جایگزینی برای وضع موجود داشته باشند- مثلا ای کاش میتوانستیم در کشور دیگری به دنیا بیایم، یا ای کاش یه جای زن،مرد بودم یا طبقه مان فلان بود) تنها در سطح فانتزی باقی میماند و یگانه کارکردش برگرفتن مسوولیت از دوش خود و انداختن آن برگردن انواع دیگریهای بزرگ است. این تاریخ میتواند امکان سوژگی را برای ما فراهم کند؛ آنهم ازخلال چالشهایی که ما به مثابه سوژه با آن خواهیم داشت.
3- اینها را از این روی گفتم که احساس میکنم باید به جای نق زدن به وضعیتی که در آن گیر افتاده ام کاری کرد؛ باید در میان این بازار مکاره ایستاد، به وضعیت تن سپرد و با مصائب جنگید.باید زیر پوستی عمل کرد؛در عین حال مواظب بازتولید شرایط بود.معلوم است که من از بیکاری، از پشت میزنشینی، از هجده سالی که به اصطلاح درس خواندم، الکی هم، و امروز هیچ کجای این سرزمین به کار هیچ کس نمیآید، خسته ام.اما میتوانم با هوشیاری، با به کارگرفتن آن همه مبحث که آموختمشان، وضعیت آشفته ی موجود را اندکی سامان دهم.نمیتوانم؟ میتوانم؟؟؟ اصلن چگونه میتوان از بستر وضع موجود به کل کند؟ میشود؟ باید در همین منجلاب دست وپای زد.اما واقعا باید در این منجلاب دست و پای زد؟ کاش آدورنو زنده بود.کاش زنده بود و از او میپرسیدم که سوژه شدن چه بهایی دارد؟ مرا با ادبیات قلنبه-سلنبهاش میپیچاند.میدانم. اما بهتر از اینهمه شک،تردید، امید،آرزوو تناقضی است که هر روز، درست با بازکردن چشمها ، به سراغمان میآید....نه؟سوژه شدن چه شکلی است آدورنو جان؟
سکوت چندماهه و ننوشتنم را پای چه میگذارید؟ پای تنبلی و کمگزاری؟ خیر! اجازه دهید روایت کنم.چند بار نوشته باشم وخط زده باشم خوب است؟ شده بودم مانند آنی که فکر میکند معنای نوشتارش دائم به تعویق میافتد و همواره در آستانه است. جملات خط خورده،نقطهچینهای دنبالهدار،خط نشانی که در صفحهی سفید رایانه حضور مییافت و غایب میشد(مانند چراغ چشمکزن خیابانهای شلوغ تهران که در پشت آنها نمیدانی که باید بروی یا بمانی) همه و همه نشان از آن داشتند که چند ماهی است که از تولید و منتشر کردن به معنای عاماش ناتوانم. تابآوردن چنین وضعی به اندازه این دو-سه ماه سکوت، برایم دشوار بود.هر بار که میآمدم ایده آمده به سرم را بپرورانم و آنرا از سطح انتزاع به سطح تجربه نوشتاری در آورم، دود میشد و به هوا میرفت. شاید باید یک شوک، یک اتفاق مرا از چنین حالت کرخی بیرون میآورد.این اتفاق شاید شنیدن این جمله قصار از زبان یکی از اساتید در دانشگاه بود:« منتشر کن و یا بمیر!» .
این جمله مانند پتک برسرم فرود آمد.پس مرده بودم و نمیدانستم! بهراستی هم مرده بودم گویی.مرگی نه از نوع راستیناش بلکه از نوع نمادین آنهم درست هنگامیکه چشم از خواب باز میکردم،چیزی میبلعیدم،نفس میکشیدم،راه میرفتم، ریشههای اجتماعی توسعه امر جنسی را در نزد تفسیرگرایان میپویدم،«واسازی» را از دهها منبع میخواندم،از محضر بزرگانی چون «فرهادپور» در خصوص مقوله مهمی چون مفهوم لیبرال-دموکراسی فیض میبردم،گراف میل لاکان را بررسی میکردم،نگاه معرفتشناسانه به رشته مطالعات فرهنگی را پی میگرفتم، بی وقفه، بدون یک جلسه نفس کشیدن، زبان انگلیسی میخواندم،پاساژها را به هوای یافتن فلانورها-همان علافهای بومی خودمان با اندکی اغماض- میگشتم،در خصوص منشأ مالکیت خصوصی، خانواده و تحولاتش تفحص میکردم و سر آخر وقتی گهگیجه میگرفتم باید میدانستم که با مردهای بیش روبرو نیستم و ندانستم!
چرا؟؟چون منتشر نکردهام!
چرا؟ چون در بحبوههای که خاک و خون لباس سبز هموطنانم را قرمز کرده بود،زمانی که زیر دست-پای،شلاق و گلولههای مشقی قانون لت وپار میشدم،موظف بودهام گزارشی درباب تغییرات فرهنگی یک پدیده تهیه کنم.چرا؟ چون تاریخ کشور را نصفه ونیمه خوانده، باید به تحلیل نشانهشناسانه تیزرهای تبلیعاتی تلویزیون میپرداختم، چرا؟ چون نادانسته که به چه معرفتی هنر میگویند، باید استراتژیهای پژوهشی آثار منتشرشدهِ هنری را در مییافتم و هزار تا چرای دیگر.
گوشی تلفن را که می گذارم،خندهام میگیرد.تصویر ساده و بی آرایش صورتی را مجسم میکنم که زیر انبوههای از کرمهای شب،روز، قبل از خواب و پس از آن،فرصت نفس کشیدن ندارد. چشمها و ابروانی که به انواع وسمه و سرمه های مدرن تیره یا خلیجی شده اند.ناخنهای قرمز رنگ و سوهانخورده.موهای پیچیده شده درآلومینیوم و هزار فرم دیگر که عکسشان را در مجلات فرنگی دیدهام، در ذهنم نقش می بندد. ازاینکه قرار است به اصطلاح خود را به یک بنگاه معاملاتی زیبایی بسپارم، هم متاسفم هم هیجان زده.متأسف برای مسوولینی که قرار است ساعاتی را صرف سخنرانی بیهوده دربارهِ نحوه پاکسازی پوست،کاشت ناخن و طریقه افزودن مو برای انبوهتر شدنشان کنند،بی آنکه نتیجهای عایدشان شود و هیجان زده تنها برای آنکه می توانم مصداق آنچه در کتابها خواندهام را به صورت عینی مشاهده کنم.مثلا آنچه «ایولین رید» در کتاب «آرایش، مد و بهرهکشی از زنان» آورده است؛ اینکه چگونه دارندگان ثروتمند صنعت مد و آرایش از ناآگاهی زنان بهره می برند تا فرآوردههای خود را بفروشند و پول کلانی به جیب بزنند؟ یا معیارهای زیبایی در جامعه سرمایهداری چگونه تعیین میشوند؟ یا اینکه چرا کارفرمایان،رسانههای گروهی، دولت، مدیران آموزشگاهها و... از «راز و رمز زنانه» هواداری می کنند و درصدد آناند تا زنان را به ابژههای لوکس تبدیل سازند؟ با تمام این سوالات در ذهنم کلنجار میروم تا عرض خیابان میرداماد را طی کنم و به بنگاه مزبور برسم.آرایشگاهِ «گلبانو».واقع در ضلع جنوبی خیابان نفت.واژه «بانو» را در لغتنامه دهخدا مییابم.در فرهنگ معین هم.هر دو معنای«خانم» را دارند.ضمن آنکه دربردارنده گونهای از اصالت نیز هستند.با خودم فکر می کنم که صفت گل برای خانمی که مد نظر موسسین آرایشگاه بوده است، احتمالا معنای خاص دارد و آن این است که در این آرایشگاه هر زنی که پا می گذارد آنچنان زیبا و دلفریب خواهد شد که ناخودآگاه معنای«گل» را به ذهن متبادر میکند.در همین فکر،پلهها را به آرامی بالا میروم.شلوغ و درهم است.از هر طرف صدایی شنیده میشود.صدای موسیقی پاپ وبوی قهوهِ منتشر در فضا، سر را به درد میآورد.سالن بزرگ است و بخشهای متعددِ آن، با نام فعالیتی ویژه از یکدیگر جدا شدهاند.بخش آرایش و پیرایش مو، بخش ترمیم و زیبایی ناخن،قسمت پاک سازی ابرو و اصلاح صورت، بخش اپیلاسیون دائم و موقت و در نهایت مهمترین قسمت که آرایش «عروس» است.در چهره زنان دقت میکنم.اکثرا یک مدل هستند.گویی با شابلون مخصوص نقاشی،طرح یکسانی زده باشیم.تنها اندازههایشان با هم متفاوت است.همگی پوستهای تیره(قهوهای برنزه نتیجه ساعتها پهن شدن زیر اشعه نور آفتاب یا استفاده از دستگاه سولاریوم) دارند،موها اکثرا دورنگ است(غالبا با رنگ زمینه تیره و سایهروشن استخوانی یا سفید)،کمتر کسی را می بینید که پوست صورتاش لک وجوش داشته باشد.چرا که پوستها با بهترین کرمها پوشانده شدهاند.اندامها،جزء یک الی چند استثنا،باریک و«استاندارد» هستند و در کل همه چیز با آنچه از پیش تعیین شده است همخوانی دارد.نمونه یک «خانم گل».خانمی که باید در زرورق پیچیدش.نگاهی به قسمت فروش می اندازم. با دیدن آن همه لباسهای شب،انواع لوازم آرایش(کرم پودر،رژ گونه،ریمل،سایههای رنگانگ،انواع ماتیکها و...) حس زیبایی شناختی هر انسانی تحریک میشود.خودم را مشغول تست لوازم آرایشها نشان میدهم که مسوولاش با شادابی خاصی از راه میرسد.تبلیغ محصولات شرکت«پاستل» را میکند.میگوید که از معتبرترین شرکتهای فروش لوازم آرایش در آلمان است.از مزایای کرمها(همان کرمهای شب و روز) ولایه بردارها میگوید.اینکه ریملهای خرده مژهدار چگونه مژهها را پر پشتتر نشان میدهند و دراعماق اقیانوس هم نم پس نمیدهند.میگوید ماتیکها به لبها حجم میدهند و آنها را بزرگتر نشان میدهند ضمن آنکه رنگشان برای 24 ساعت ثابت باقی خواهد ماند.مداد مشکی را برمیدارم و مجبور میشوم در برابر آنهمه توضیح، مقداری پول خرج کنم.به قسمت ترمیم و کاشت ناخن میروم.برخی اوقات قسمت «مانیکور و پدیکور» هم خوانده می شود.زنانی را میبینم که مشغول دمیدن بر ناخنهای رنگزده شان هستند.برخی هم در انتظاراند تا نوبت به آنها برسد.آنهایی که نشستهاند، دو دستهاند: آنهایی که درباره رژیمهای غذایی صحبت میکنند و اضافه وزن مسأله برجستهِ سخنانشان است وآنهایی که درباره مذاکرهِ شبِ گذشتهِ احمدینژاد و موسوی گرم حرفاند.با خودم می گویم این انتخابات هرچه نکرد لااقل فانتزی سوژه سیاسی شدن را در میان همه رواج داد.تخم صحبت کردن در مورد سیاست را در حوزه عمومی-آنهم در فضایی مانند آرایشگاه زنانه که همواره مملو از گفتمان زنانه است- شکاند....نمیشود بیش از این به افراد خیره شد.فکری به سرم میزند.برای دیدن آلبوم عروس روانه بخش مدیریت میشوم.میپرسم که آیا میشود نگاهی به آلبوم عروس انداخت؟ به سرعت از تاریخ مراسم عروسیام میپرسند.با اندکی تأخیر میگویم: نیمهِ شعبان.نگاهی به چهرهِ سادهام میاندازد و با تمسخر میخندد.به منشی میگوید که چند عکس بیشتر نشانام ندهد.به سراغ پارتیها میروم.از آنها میخواهم که آلبوم را نشانام دهند.میگویم: عید فطر یا نیمهِ شعبان مراسم نامزدی من است و میخواهم به عروسها نگاهی بیاندازم.میپذیرند. به سمت اتاق محافظتشدهای راهی میشویم که دراش چند قفل دارد.گویی اقلام بسیار گرانبهایی در آن نگهداری میشود.به محض نشستن میپرسد مراسم چه موقعی است دقیقا؟ میگویم: به احتمال زیاد همان عید فطر.میگوید باید هرچه سریعتر برای بستن قرارداد دست به کار شوم.چرا که تا به امروز هم قراردادهای آبان ماه در حال بسته شدن است.از صحبتهایش سر در نمیآورم.میپرسم میشود موی عروسی را در زیر تاجاش باز گذاشت؟ میگوید:" دِمده" است.مگر آنکه بخشی از آن باز باشد.به عکسهای پیش از آرایش عروس می نگرم که به صورت اغراقشدهایی سادهاند و با توجه به معیارهای زیبایی سرمایهداری،غیراستاندارد.چهرهِ این دختران که معجزه آرایش هنوز در موردشان رخ نداده است،به شدت ساده است.چشمهای بی رنگ و لعاب،پوستهای غیرصاف،مژگان کوتاه،ابروان بیمدل و بینیهای بسیار بزرگ دارند.آنها پس از آرایش تبدیل به فرد دیگری شدهاند.پوستهایشان از آینه هم صافتر است.چشمها با آرایشِ آرایشگر گیراتر شدهاند.مژگان بلند و انبوه و ابروانی که به راحتی میتوان کمانی خواندشان.خبری هم از آن بینیهای بزرگ و گوشتی نیست.آنها به معنای واقعی مصداق «الهه زیبایی» اند.اسطورهایی ازلی وابدی که امروز با کمک دستان زحمتکش نیروی سرمایهداری ساخته شدهاند.آنها «گل بانو»اند....
نوشتن درباره خیابان برای فردی مانند من که زندگی خیابانی دارد، یک اتفاق بود.اتفاقی که اگر درست به آن مینگریستم، میتوانست، رنگ و بوی یک مطلب کاملا تئوریک را به خود بگیرد.اما با یک تفاوت؛ اینکه کاری ندارد. همه ما روزانه صد بار شاهد اتفاقاتی هستیم که در خیابان تکانمان میدهد.(همان تجربه تکاندهندگی بنیامینی، با اندکی اغماض) اما مسألهایی که کار را اندکی دشوار میسازد، تلسکوپی یا شاید بهتر بگویم میکروسکپی دیدن این پدیدهها بود.باید با ایده یا ایدههایی به سراغ پدیدهها میرفتم. و چقدر سخت است که در میان انبوههی قطعات تئوریک تنها به ساز یکیشان برقصی! این شد که به نگریستن طویلالمدت خود به خیابان ولیعصر بسنده کردم و اجازه دادم که کدها خود،آرام آرام مرا بنویسند...در حین این نوشتن، برخی از کدها سماجت بیشتری میورزیدند؛ اندیشیدن به اینکه خیابان به عنوان اصلیترین مفر موجود برای بهتصویرکشیدن امر مدرن تبدیل شده است که کاری نداشت.خیابان،بلوارها، کافه ها و تمام مصادیق زندگی مدرن هم پیشتر با قلم نقاشی بودلرتصویر شده بودند.پس باید چشم انداز سومی دست و پا می کردم، که علاوه بر آنکه در بردارنده نگاه شخصی من به مسأله است،گوشه چشمی هم به آنچه تا به امروز درباره این پدیده مدرن بیان شده، داشته باشد...... از بودلر شروع کردم.از نقاش زندگی مدرن و سپس مدرنیسم در خیابان(بخشی از کتاب تجربه مدرنیته مارشال برمن)
۱- راستش خواندن «نقاش زندگی مدرن» اندکی افسردهام کرد.نگاه خوشبینانه بودلر به مدرنیزم و سخنان گزافهاش درباره زیبا بودن زندگی شهری قدری عذابم داد. دائم می پرسیدم: بودلر عزیز! نگریستن به پای چلاغ، کودکِ نصفه در حال کار، زنی که خود را حراج میکند، کارگری که میان چرخدندههای خط تولید له میشود، قاتلی که هر آن میتواند همسفر سفرهای درون شهریت باشد و همه ساعتهایی که توسط چشمان قدرت نظاره میشوی، کجایش قشنگ است؟ برایم بسی عجیب بود که زیادکردن پیازداغ قضیه تا به این حد، از کجا نشات میگیرد؟؟؟ به سراغ تجربه مدرنیته رفتم.....به نظرم، ِبرمن در این کتاب توانسته است الگویی از انسان مدرن را به تصویر بکشد که به انحاء گوناگون و با تمام آنچه در چنته دارد، میکوشد تا با مدرنیزم مواجه شود.با تمام ایدهی مدرنیته و نه تنها با بخشی از آن.با خیابان.جایی برای دیده شدن ودر عین حال از نگاه انظار پنهان ماندن.با اجناس و کالاهایی که هر آینه در زیر نور چراغ های گازسوز شهری برایت طنازی میکنند.با زنان و مردانی که هردم لباسها و مدلهای ملون موهایشان، از خود بیخودت میکند.بیآنکه لحظهای بیندیشی که چرا اغوا شدهای؟؟؟ با مزهها و بوهای تند و متنوع. و با همه ی جامعه «نمایش».... بودلر، نماینده آیرونیک این جامعه است.چرا که در عین حال که نقاط پرشکاف امر مدرن را تمیز میدهد و آن را در برابر ديدگان ما مینهد( در دوره نگاه ضد پاستورال خود به جامعه مدرن و ساز و کارهایش،شلوغکاریهای این جامعه را عقیم، بیخاصیت و تهی از معنا فرض میکند) از نوعی نگاه زیباییشناسانه سخن به میان میآورد که هر انسان مدرن شدهایی میبایست از آن دریچه به جامعه نگاه کند.به نظر او مختصات انسان مدرن همین است؛ انسانی با دردها،رنج ها، امیدها و آرزوهایش.انسانی که ارزشهای پیشین خود را وا میگذارد و در عوض ایده پیشروی را امتحان میکند. اما سوال من از بودلر این است: آیا تجربه زیبا انگاشتن شهر مدرن برای تمام آنهایی که موقعیتهای گوناگون دارند، یکی است؟ آنکه در خیابان زندگی میکند، در گوشهای از آن شب را به صبح میرساند و غذایش را از میان زبالهها می جوید، با آنکه شهر برایش مفری از محدودیتهای کسلکنندهِ خانه است،جایی برای خستگی تنِ فربهشده از غذای زیاده، اصلن، میتوانند شهر را از دریچهای یکسان نظاره کنند؟؟؟.....

۲- فارغ از همه آنچه بودلر درباره مدرنیزم و خیابان نوشته بود و من توانستم به راحتی بخشی از آن را در خیابان ولیعصر تهران تشخیص دهم، نگاه دیگری هم میتوان به خیابان داشت.کمی موشکافانه نگاه کنیم، هر اِعمال وجودی یا بهتر است بگویم، هر نمایش خودی برای دیگری، یک مقر فیزیکی و عینی میخواهد. از نمایشهای درسطح دیگریها بگذریم.بحث من بر سر دیگری بزرگی مانند قانون است که به محلی مانند خیابان نیاز دارد که خط قرمزهای خود را برکشد.قانون بهمثابه آنچه سوژهها درونیاش کردهاند، و از آن با نام عرف یاد میکنند، بماند برای خانه.اما ایدههای اساسیتری چون نظارت بر بدن، اندیشه،زبان و.... وجود دارد که جز در محلی با نام خیابان انضمامی نمیشوند.خیابان از این حیث، دال اعظم قانون است.جایی که در آن میتواند تمام آنچه را که میخواهد و آموزش داده است، طلب کند و از آن منظر به جهان اطراف بنگرد.حتی اگر گریزگاههایی وجود داشته باشد که این اصل را نقض کنند و سوژگان را به مقاومت فرابخوانند، درست از برای اثبات همین قاعده است. قانون برای به تصویر کشیدن خود، و برای آنکه گشتهای ارشادش با تسلی خاطر،بدنها و پوششها را کنترل کند، به خیابان نیاز دارد .دقیقتر آنکه، ماهیت قدرت بدون خیابان و سوژگان حاضر در آن اساسا مختل میشود.اینچنین است که میگویم نگاه بودلر گاهی زیاد از حد خوشبینانه است.چرا که تمهیدات قدرت برای به انقیاد درآوردن سوژهها،ظریفتر از این حرفها است.
کتاب دیالکتیک روشنگری را که در دست می گیرم، ناخودآگاه میترسم.خوب که نگاه میکنم، میبینم خیلی اهل مورد قضاوت قرار گرفتن نیستم.اما نمیدانم چرا از قضاوت روح آمرزیدگان خدا،آدورنو و هورکهایمر،درباره خودم در عذابام. به نظرم ایدههایشان درباره تودهها و نخبگان و خط سترگی که میان آنها برمیکشند، آنقدر قطعی است که راه فرار برای آدم نمیگذارد.هرچند که از این ایده نیز بوی ناخوشایند نخبهپرستی می آید( چرا باید بهراسم از نگاه کسانی که اینچنین از بالا به انسانها مینگرند) اما برای من که بهترین روزهای جوانی را با نظریات آنها گذراندم،اندکی دشوار است که ازبه حاشیه رفتن فرانکفورت و نظریه انتقادی به شیوهی آدورنوییاش حرف بزنم. متاسفانه باید اعتراف کنم که اینچنین است....نظریه فرانکفورت شکاف های بسیاری دارد. نظریات موجود در این مکتب و از قضا این کتاب یک جوری است که گاه پیش خود فکر میکنم اصلن شایسته خواندن این کتاب هستم؟ در نزدروح متعالی آدورنو جز کدام قشر قرار میگیرم؟ آن که از صدقه سر نشر کتاب،توانسته است یکی از 1200 شمارگان کتاب را تهیه کند و بخواند؟ یا همان توده تحمیقشده ای که فرق ب را از ه نمیشناسد؟ چه تضمینی برای این قضاوت وجود دارد که من جزء آن توده های یکدست بازمانده ی عصر مدرنیزم نباشم که گوش تنبل دارند و ذرهای درپی اندیشیدن و فرایند ناب فکر کردن نیستند؟؟؟ هیچ... میخواهم بگویم در این عصر دیگر هیچ معیار از پیش تعینشدهای برای میزان فرهیختگی آدمیان بهمانند گذشته وجود ندارد. البته میل ندارم به واسطه این تلقی در دامان اندیشه پستمدرنیستی بغلتم .نه... این تنها یک دغدغه شخصی است. به نظرم به همان میزان که ممکن است آدمی به خواندن هگل،کانت، مارکس و ... نیاز داشته باشد، به میزانی –البته شاید با شدت و حدت کمتر-نیاز دارد با گوشت و پوست اندیشه پست مدرن را بشناسد.یا چه میدانم بسیاری از ما در عین حال که از شمارگان سمفونیهای بتهوون لذت میبریم، ترانههای دهه 60 هم شادمان میکند و یا از ته دل میگریاندتمان. پس به نظر می رسد سانتیمترهای خطکش فرانکفورتی کمی پیش و پس رفته باشد. دویورینگ حرف جالبی در کتاب «مطالعات فرهنگی» اش میزند. او درحالی که معتقد است مطالعات فرهنگی تاحد زیادی از فرانکفورت وام گرفته، در عین حال میپندارد که رویه مطالعاتفرهنگی در برابر فرهنگ نسبت به فرانکفورتیها اندکی معتدلتر است.او مینویسد:« کارکرد این رشته بدین منظور است که دانشجویان(در این مورد ،خصوصا دانشجویان نخبهگرا) را برای ورود به جهان معاصر آماده میکند و به روندی یاری میرساند که فرهنگی با تعصب کمتر،سلسله مراتب منعطفتر، و گشودهتر ساخته شود.درباره سلسلهمراتب منعطفتر وگشودهتر شک دارم اما بر سر تعصبِ کمتر میتوان بحث کرد. هر چند که درنهایت آنچه از خواندن این نظریات عاید ما میشود دریچهای است برای تحلیل جهان پیرامونمان...

نوستالژی خواندن فرانکفورت:
فکرش را بکنید آلمان زمان نازی است و پنج-شش یهودی میخواهند در مورد فرهنگ نظریهپردازی کنند....آنهم به سبک و سیاق آدورنو و هورکهایمر که مسآله اصلیشان،چرایی شکلگیری دولتهای توتالیتر و تمامیتخواه فاشیستی است.چه میشود....! برای آنها دو راه بیشتر وجود نداشت: یا باید مانند پسران خوب راهی کوره های آدمپزی میشدندو یا باید فرار را بر قرار مرجح دانسته و راهی سرزمینی میشدند که بشود حرف زد.هر آدم عاقلی باشد راه دوم را برمیگزیند.و چه جایی بهتر از ایالات متحده آمریکا؛ نشانه ای که همگان در عین گریز از آن، برمیگزینندش.هر چند که اقامت در آمریکا از لحاظی به ضرر متفکران یهود بود و چندین پروژه در دست اجرای آنها(چون دیالکتیک روشنگری، شخصیت اقتدارگرا و...) را به تأخیر انداخت، اما از جهات دیگرنیز به نفع آنها تمام شد.اگرچه ایده محوری بسیاری از آنان در مورد فلسفه انگلیسی و آمریکایی در برابر سنت دیرینه و ریشهدار آلمانی، ضعف و ناتوانی این فلسفه درتقابل با بینش عمیق و ریشهدار آن سنت بود، اما چنانچه ما شاهد قضیه هستیم بسیاری از تئوری های آنان درباره عقل ابزاری،نقد دولت سرمایهداری، صنعت فرهنگ، فرهنگ توده و والا و... در این مرز و بوم اتفاق افتاد.
از ریزانگاریهای مرتبط با این مکتب که بگذریم و به سوال اصلی مطروحه در نزد آنان بپردازیم....
از ذهن به عملام
میپرند تمام آنچه باید با آنها
جهان را درغایت «دریابم»
آنوقت
وقتی شدم شصت و اندی کیلو
از عملام به ذهنم
می رود
که باید راهی جست
تا این جسم سنگین چند ده کیلویی را
به کالبدی نحیف تبدیل کنی!
در کتاب، میخوانم
در کتاب،مدت ها میمانم
و آنوقت
هنگامی که مرز شانههای لاغر زنان و کتفهای استخواندار مرد را دریافتم
میروم تا این گوشتهای سنگین از بار علم را
در گوشهای
به ودیعه بگذارم
درکتاب میخوانم و در زندگی
برعکس
خوانده میشوم....گاهی اوقات فکر می کنم که زندگی به صورت کل یک فراروایت است.فراروایتی که تکههایش را باید درازای سپری کردن هر روز از عمرت،در گوشهای-جایی،بیابی! آن وقت،وقتی برگهای این کتاب نمی دانم چند صفحهایی،یک جا جمع شد،می توانی بخوانیاش.منتها این خواندن دیگر از آنِ تو نیست! پس از آنکه تمام شدی،مسوولیت قرائت زندگی تو و پیشینانت برگردن دیگری هاست.تلقی دربارهی زندگیات،سبک و سیاقی که داشتهای،نحلهی فکریایی که برای ساختن اش، روز وشب جان سپردهایی و.... همگی می –شوند،روایت برای زندگی دیگران.... آن وقت آدمی بالاجبار که نه،اما ترجیح می دهد،پدیدههای اطراف را از دریچهی همین روایت ها و فراروایتها نگاه کند...
داستان در مورد بررسی فرهنگ هم،برای من اینگونه بود.در میان خرده روایتهای گوناگون درباره فرهنگ تفحص می کردم که نظرم به مکاتبی که گاه عقایدی ضد و نقیضی داشتند،جلب شد.همه این مکاتب از تاریخی به بعد معتقد بودند که فرهنگ صاحبامتیاز ومدیرمسئول روزنامه زندگی است.یک جور استقلال خاصی برایش قائل بودند؛ منتها هریک به سبک وسیاق خود. داشتن این استقلال برای فرهنگ لازم بود اما کافی نه.بسیاری از حقوقی که برایش قائل بودند از درون دارای شکاف بود و به همین دلیل به دامن هر تعریفی که متوسل می شدند،یک جای کار می لنگید.مشکل اساسی اینجا بود که تعریف شسته و رفتهای برای فرهنگ وجود ندارد.گستره ای آنچه درخصوص فرهنگ از آن یاد می کردند، ازراه و روش زندگی،آداب، رسوم و... را در برمی گیرفت تا آنچه عده ای فرهنگ تودهای می نامیدند و آنچه عده ی دیگر را بر آن داشته بود که فرهنگ هدیه ای است الهی که در نزد انسان به ودیعه گذاشته شده است.این بود که فرهنگ، به مانند توپ فوتبالی، هر بار در زمین عدهای بود.هر تیم میآمد و بازی خودش را با آن به ثمر رسانید....این شد که به بررسی کوتاهی از آن پرداختم.
فرهنگ در زمین محافظهکاران:
انقلاب صنعتی که شد،عدهی بسیاری را از سرِ زمینهایشان، به شهرها کشانید؛شهرهایی که به مدد چرخ ودندههای دستگاه بخار و مابقی ماشینها،خیابانهایشان را عریض کرده بودند تا جایی برای کارخانجاتی که در آینده قرار بود مستقر شوند، باز شود.کارخانهها، این غولهای بی شاخ و دم،هر آینه محصولی جدید تولید می کردند که به نظر می رسید مورد نیاز انسانهاست.دیگر مهم نبود که آنچه تولید میشود چه نیازی از نسان را برمی آورد.چرا که مکانیزم خودمختار سرمایهداری خود میدانست که چه باید تولید کند که مقرون به صرفه باشد.هر روز کالایی جدید تولید می شد و آدمی را به خود فرامیخواند که به آن نیاز دارد.در میدان شلوغ تولیدات صنعتی،قاصدی نیاز بود تا خبر به کوچه برزن های گذشته برد و همگان را به سویی جلب کند؛این قاصد،پیام آنکه پارچه ی ابریشم اعلا،جایگزین کتانهای پیشین، تولید شده است را،باید به گوش بسیاری می رساند.این در حالی بود که شهرها از هم دور بودند و قابلیت ارتباط چهره به چهره به معنای گذشته اش،وجود نداشت.پس قاصد عزم خود را جزم کرد، تا به تنهایی بار این ارتباط نداشته را به دوش بکشد.قاصد شد نماینده جامعهای که بسیاری آن را«جامعه تودهای» نامیدند؛ جامعه ای به مانند دانه های تسبیح،که رشته ی واصل آن،«رسانه» بود. رسانه که آمد بسیاری از معادلات گذشته را برهم زد.طبقات پایین-همان هایی که پیشتر فرهنگ بومیشان قابل ستایش بود- قادر شدند دور از کنترل طبقات مسلط،فرهنگی از آنِ خویش پرورش دهند.بدین ترتیب اقتدار فرهنگ قدیم،از هم گسیخت.دسته دسته تودههای بی نام و نشان به شهرها مهاجرت می کردند و با خود هنجارها،ارزش ها و نظام های اخلاقی جدید را وارد می ساختند.دیگر نه خبری از چارچوبهایِ سفت و سختِ اخلاقی گذشته بود نه چهارچوب اخلاقی که بتواند خلاء های به وجود آمده را پر کند.آنچه در وهله اول در هر کوی و برزن دیده می شد، انسانهای منفردی بودند که هر کدام به طریقی فردیت خود را به رخ دیگری می کشاندند.
در این بل بشوی فرهنگی، عدهای نگران از آنچه پیش آمده،کمرهمت برای بازسازی آنچه تخریب شده بودند بربستند. در مرکز ثقل عقیده ی همه آنها(کسانی مانند ماتیو آرنولد) آن بود که فرهنگ،این یگانه ودیعه الهی در نزد انسان،وجه کمال گونهِ خود را از دست داده و میانمایگی،ذوق نازل و تنزل فکری بر جای آن تکیه زده است.به عقیدهِ آرنولد دموکراسی به واسطه یکسان سازی و تسطیح امتیازات، نقش عمدهای در پیدایش جامعهی تودهای داشته و موجبات ارزشهای یکدست و دستکاریشده را فراهم آورده است. دموکراتیزهشدن فرهنگ به نظر او،هیچ کارکردی ندارد جزء آنکه بازار نخبگان را کساد کند وموجب مستولی فرهنگ تجاری در میان توده ها شود.بنابراین و بر این اساس آرنولد معتقد بود از آنجائیکه فرهنگ بدین سان دستکاریشده،عدهای(نخبگان طبقه متوسط) باید وجود داشته باشند تا اصالت و وجوه کمالگونهی فرهنگ را به تودهها بیاموزند. گویاتر آنکه،بهتر است رهبری تودهها به دست دولتی باشد که در راس آن طبقهِ متوسط با فرهنگی والا و اصیل نشسته است.این دولت می تواند شکافهای دموکراسی بیمار گذشته را بپوشاند و فرهنگ اصیل گذشته را به یاد تودهها بیاورد.البته مشروط بر آنکه وظیفه خود را به درستی درک کرده باشد و سویههای اصیل فرهنگ را خود،به درستی آموزش دیده باشد.
بنابراین،فوبیای محافظهکارانی چون آرنولد آن بوده است که تودهای شدن بر آ ن است تا قلمرو فرهنگ را در بر بگیرد و برای ممانعت از آن باید از چالهی تودهای شدن فرهنگ در میآمد و به چاه محافظهکاری و حفظ وضعیت فرهنگی گذشته افتاد .درحقیقت آرنولد هیچ تجویزی برای وضعیتی که در آن تودهها تا با این اندازه از خود بیگانه نشدهاند،ندارد.به عقیدهی او تودهها در جامعه تودهای،همگی،با یک طناب به چاه حماقت و سادهانگاری زادهِ فرهنگ دستساز دموکراتیک میروند و چاره کار در دست عاقلان و بالغان طبقه متوسط آموزش دیده است....
در میان همین محافظهکاران،کسی مانند لیویس هم پیدا می شد که جایگاه انتزاعیتری برای فرهنگ قائل شود.نگاه او به فرهنگ،یک سرِ زیباییشناختی بود.لیویس نیز به عنوان نمایندهِ قشر نخبه جامعه،اعتقاد به تودهای شدن فرهنگ در جامعه داشت و کل آراء او بر محورجدا نبودن «ادبیات» از زندگی روزمره متمرکز بود.به عقیده ی او،در جامعه تودهای،در نتیجه فشار بازارانبوه،رشد صنعت فیلم و افزایش روزنامهها،کیفیت زندگی و ذوق زیباییشناسی،دائما رو به کاهش مینهد.در نتیجه در چنین شرایطی به جای آنکه به اکثریت اعتماد کنیم، بهتر است عدهی قلیلی ازافراد، فرمانروایی بر قلمروی فرهنگ را بر عهده بگیرند. با شناخت دقیق هنر و ادبیات که برای لیویس مساوی با فرهنگ است،در چنین شرایطی میتواند از شرِتودهای شدن رهایی یابد و به غایت خود دست یابد.
البته مشخص نیست بستهِ بی درز و شکافی که لیویس و آرنولد از آن صحبت می کنند،چه دردی را از چه کسی دوا میکند.اما با این وجود فرهنگ در نزد این دو تن،زمانی فرهنگ است که از بلایا و مصائب امراض تودهای شده،به دور باشد.چنین فرهنگی است که میتواند بشریت را از تمامیتخواهی وامیال بیهودهاش،به دور کند.
افزاید به نفع ماتریالیسم فرهنگی:
درحالیکه فرهنگ در زمین محافظهکاران به توپی میمانست که تنها عدهای آن را در اختیار دارند، در زمین اهالی دیگر چون «هوگارت» و«ویلیامز» سرنوشت بهتری داشت.تلقی نسبت به فرهنگ در زمانهی این دو تن،مصادف با اوج شکلگیری چپ نو در انگلستان و سایر نقاط جهان بود.چپ جدید آن گرایشی از مارکسیسم بود که ریشههای اومانیستی تفکر مارکس را برجسته ساخته و برداشتهای ارتدکسی چون تجربهی شوروی را نفی میکرد.در نزد این مکاتب و نمایندههای مختلف این نحلهی فکری،اگرچه مناسباتی میان زیربنا وروبنا برقرار بود،ولیکن لزوما این اقتصاد نبود که سایرعرصههای هستی اجتماعی چون فرهنگ را تعیین می کرد.بلکه این دیگرعرصهها دارای استقلال نسبی بودند که پیش از لحظهی تعیینکننده(نهایی) میتوانستند ابراز اندامی کنند.ویلیامز نیز در چنین شرایطی،درست در انگلستان پس از جنگ مصرفگرایی از یک سو و جامعهایی که با گرایشات سیاسی چپ نو از سوی دیگر سر و کله میزد،نظریات خود را دربارهی فرهنگ پروراند.او موضع معتدلتری دربارهِ فرهنگ زمانه خود داشت.ویلیامز تمام سعی خود را بر آن داشته بود تا سوء برداشتهایی که در مورد مفاهیم دموکراسی و توده وجود دارد،برطرف نماید.به عقیده ی او«مفهوم تودهها ابزار دست ایدئولوژی بخش خاصی از جامعه است که در صدد نظارت بر نظام جدید و بهرهبرداری از آنهاست.» از همین رو دموکراسی در نزد او نه تنها در دست بخش خاصی از جامعه بلکه در دست همگانی است که سهمی در تصمیمگیریها دارند.هرچند که این تلقی نیز تا حد بالایی در سطح یک ایده می ماند و پرده از شکافهای جامعه سلسلهمراتبی برنمیدارد،ولیکن ویلیامز با نقد جامعه سرمایهداری نشان میدهد که دغدغههای عمیقتری دارد.(حتی اگر راه حلهایش محکوم به رویه محافظهکارانه باشد.)
فرهنگ در پاسِ کوتاهی که ویلیامز به هوگارت می دهد،سرنوشت خاصی را در پی خود نمی آورد.هوگارت نیز از دیگر نظریهپردازانی است که میان تلقی محافظهکارانه و رادیکال نسبت به فرهنگ وا میماند.چراکه از سویی در شرایطی میزید که کلِ هستی اجتماعی فرهنگ میرود تا تودهای شود(و منتقد هوشیار باید حواسش به این سیطره باشد) واز سویی دیگر او نیز نمایندهی قشری از جامعه است که فریب همین تمهیدات دهان پرکن سرمایهداری را خورده،رفاه و زرق-برق ابزارآلات مصرفی چشمشان را کورکرده و هویت طبقاتی خود را یکسره از دست داده است. پس هوگارت هم از توبره می خورد و هم از آخور.کرسی موجود در دانشگاه و ریاست مرکز مطالعاتی بیرمنگام،در کنار طبقهای که هویت خود را از دست داده است. او در ابتدا شمشیر را از رو می بندد و به جنگ فرهنگ تودهای می رود.اما کمی بعد معتدلتر شده و سعی خود را بر آن میدارد تا با یادآوری فرهنگ نوستالژیک و سترگ پیشین کارگری،روحیه انسانی طبقه کارگر را زنده کند.کتاب «کاربردهای سواد» را هم در همین راستا مینویسد.به عقیده ی او تنها از خلال آموزش و امکان گفت و گو است که افراد(واز جمله کارگران) میتوانند تشویق به زندگی کاملتر و آزادتر نائل شوند.
مطالعات فرهنگی از زمانه این چهارتن به بعد،تیم های بسیاری را در زمین خود دیده است.هر تیمی به نحوی از انحا در پی آن بوده است تا به اهالی جامعهشناس بفهماند امر فرهنگی فینفسه با اهمیت بوده است و می تواند به تنهایی قشونی را رهبری کند.امر فرهنگی از زمان نظریهپردازان یاد شده تا به حال،یکی از مهمترین ها در عرصه نظریه اجتماعی بوده است.هرچند که عدهای معتقد باشند مطالعات فرهنگی سیاست را زیباییشناختی کرده است وسوژه ها را از دامان ناپاک سیاست به عرصه پاک و منزه فرهنگ ارجاع می دهد،اما قسمت اعظم پرونده مطالعاتفرهنگی نشان میدهد که در هنگام پیشروی و یکه تازی،بازیکن قدری است و میتواند هر آنچه سیاسی است آماج حملات خود قرار دهد.منتها با روشهایی که شاید اندکی به مذاق کلینگرهای جامعهشناس خوش نیاید...
شب آتش بازی که گذشت، با خودم گفتم که حتما فردا یک تکه نوشتهِ خوب خواهم نوشت.نوشته ای که بتواند شرح حال همه آنهایی باشد که دور آتش می رقصیدند.شرح حال همه آدم هایی که سالیانی است عادت کرده اند همه چیز را بدیهی بینگارند و با اندکی آب،آتش کاذبِ چند دقیقه ای شان،خاموش شود.خواستم روایتم آنقدر کوتاه و کوبنده باشد، تا ناخوداگاه،حامل سکوت خفت باری شود که همه در برابر یک دیگری بزرگ،روا داشتند.سکوتی از جنس فریاد.سکوتی از جنس تن دادن به زندگی ایی که همگان آن را تحفه ای فرستاده از سوی پروردگار و طفیلی تقدیر و سرنوشت،می دانند.سکوتی از جنس ......................سکوت.
داستان مثل سالیان گذشته، از آنجایی شروع شد که باید از سر بی حوصلگی و همنوا شدن با جمعیت بی هوده شاد، ساعاتی را بیرون از خانه می گذراندیم.ناسلامتی شب چهارشنبه سوری بود و ما هم جوان و جاهل.هه!
بالاخره باید جوانی می کردیم. با اکراه و از سر تمسخر لباسی بر تن کردیم و با عذاب بی شمار، راهی نوار غزه شدیم.غزه ای که کمی نورانی تر شده بود و اگر کسی جایی از خونریزی می مرد،لااقل از دیده انظار به دور مانده بود.بگذریم که چند صد بار به خودمان لرزیدیم و صدای توپ و تانک جند بار تکاندمان.... اما نمی دانم سر آخر چه شد که آن ارق ایرانی و سنتی مان گل کرد و فکر کردیم که بیاید آتش برافروزیم.هه! افروختیم.
.
سه گله آتش.... که مثل جهنم هر لحظه گداخته تر می شد.گله های آتش،صدای سوت و جیغ و همهمه ای که جمعیت خلوت من و دوستانم را به پنجاه-شصت نفر رسانده بود.
چه زردی ای به آتش می دادیم و چه سرخی از ان می ستاندیم! می پریدیم و لحظه ای فکر نمی کردیم که شادی بی هوده ای.چه می دانم شاید هم فکر می کردیم و به روی مبارکمان نمی آوردیم...شاید فانتزی داشتن شبی به اصطلاح شاد و پر خنده، از یادمان برده بود که هستیم....چه انسان های در بندی هستیم ما....چه سوژه های غافلی....
اما انگار این شادی،بدون حضور موسیقی،-آن یگانه سازوکار موجود برای تجسد به وجد آمدن مردم-تهی از معنا بود.ارواح بازگشته به خانه هایمان هم، انگار بی حضور موسیقی، از شادی ما نامطمئن بودند.این شد که تمام سعی مان را بر آن گذاشتیم که کسانی برایمان«طبل» بزنند و ما برای آنها «بلرزانیم»!
شادی،صدای سوت،جیغ های بنفش،نورهای رنگی،آتش گداخته، موسیقی خالطور.... به به.... هوا هوای عیش مدام بود.اما آیا این شادی است؟
این شادی است که خط قرمزی اینچنین میان شادهای مونث و شادهای مذکر می کشد؟این شادی است که چشم های نگران ِ شادی کننده گان اش، دائم به این سو و آن سو می گردد،تا در اولین فرصت در جایی پناه بگیرند؟ این شادی است که در آنی ، یک کلاه به سرِ بی سیم به دست بیاید و دودمان ات را به فحش و فضاحت بکشاند؟پس آن مقاومتی که در سنت های مختلف علوم اجتماعی از ان یاد می کنیم،در این لحظه خاص کجا رفته اند؟ چرا رویی از آن ندیدیم ما؟ این است مقاومت؟ سکوت در برابر توهین و بسندگی به آن که «آی آقا! کاری نمی کنیم که..... همه خانواده هستیم.... لطف کنید و این بار را بر ما ببخشید.» یا که « حق با شما است.اشتباه کردیم. می دانید! جوانی است دیگر....خودتان گفتید امشب می توانیم شادی بی مقدار کنیم.» ودر برابر بشنویم« دور شوید... چه کسی گفت می توانید؟ گفتیم آتش بازی کنید، نگفتیم فساد و فحشا راه بیاندازید!»
همه گوش کردیم...رام و منفعل راه افتادیم.هر کس گوشه ای خزید و آرام گرفت .دیگر نه خبری از نور رنگی بود نه آتش گداخته.اوامر آقای دیگری، آبی بود بروی آتش ما.
هرچه فریاد می زدم و می گفتم «نه» صدا از سیبک گلو بالاتر نمی آمد. کسی در گوشم نجوا کرد:« دیگر زمانه ی هزینه دادن تمام شده است.»
آرام و بی صدا به یاد پرچم سرخ و مشت های گره شده، تنها ابرو در هم گره کرده وبا سکوتی دو چندان در خود فرو رفتم.