سکوت چندماهه و ننوشتنم را پای چه میگذارید؟ پای تنبلی و کمگزاری؟ خیر! اجازه دهید روایت کنم.چند بار نوشته باشم وخط زده باشم خوب است؟ شده بودم مانند آنی که فکر میکند معنای نوشتارش دائم به تعویق میافتد و همواره در آستانه است. جملات خط خورده،نقطهچینهای دنبالهدار،خط نشانی که در صفحهی سفید رایانه حضور مییافت و غایب میشد(مانند چراغ چشمکزن خیابانهای شلوغ تهران که در پشت آنها نمیدانی که باید بروی یا بمانی) همه و همه نشان از آن داشتند که چند ماهی است که از تولید و منتشر کردن به معنای عاماش ناتوانم. تابآوردن چنین وضعی به اندازه این دو-سه ماه سکوت، برایم دشوار بود.هر بار که میآمدم ایده آمده به سرم را بپرورانم و آنرا از سطح انتزاع به سطح تجربه نوشتاری در آورم، دود میشد و به هوا میرفت. شاید باید یک شوک، یک اتفاق مرا از چنین حالت کرخی بیرون میآورد.این اتفاق شاید شنیدن این جمله قصار از زبان یکی از اساتید در دانشگاه بود:« منتشر کن و یا بمیر!» .
این جمله مانند پتک برسرم فرود آمد.پس مرده بودم و نمیدانستم! بهراستی هم مرده بودم گویی.مرگی نه از نوع راستیناش بلکه از نوع نمادین آنهم درست هنگامیکه چشم از خواب باز میکردم،چیزی میبلعیدم،نفس میکشیدم،راه میرفتم، ریشههای اجتماعی توسعه امر جنسی را در نزد تفسیرگرایان میپویدم،«واسازی» را از دهها منبع میخواندم،از محضر بزرگانی چون «فرهادپور» در خصوص مقوله مهمی چون مفهوم لیبرال-دموکراسی فیض میبردم،گراف میل لاکان را بررسی میکردم،نگاه معرفتشناسانه به رشته مطالعات فرهنگی را پی میگرفتم، بی وقفه، بدون یک جلسه نفس کشیدن، زبان انگلیسی میخواندم،پاساژها را به هوای یافتن فلانورها-همان علافهای بومی خودمان با اندکی اغماض- میگشتم،در خصوص منشأ مالکیت خصوصی، خانواده و تحولاتش تفحص میکردم و سر آخر وقتی گهگیجه میگرفتم باید میدانستم که با مردهای بیش روبرو نیستم و ندانستم!
چرا؟؟چون منتشر نکردهام!
چرا؟ چون در بحبوههای که خاک و خون لباس سبز هموطنانم را قرمز کرده بود،زمانی که زیر دست-پای،شلاق و گلولههای مشقی قانون لت وپار میشدم،موظف بودهام گزارشی درباب تغییرات فرهنگی یک پدیده تهیه کنم.چرا؟ چون تاریخ کشور را نصفه ونیمه خوانده، باید به تحلیل نشانهشناسانه تیزرهای تبلیعاتی تلویزیون میپرداختم، چرا؟ چون نادانسته که به چه معرفتی هنر میگویند، باید استراتژیهای پژوهشی آثار منتشرشدهِ هنری را در مییافتم و هزار تا چرای دیگر.
گوشی تلفن را که می گذارم،خندهام میگیرد.تصویر ساده و بی آرایش صورتی را مجسم میکنم که زیر انبوههای از کرمهای شب،روز، قبل از خواب و پس از آن،فرصت نفس کشیدن ندارد. چشمها و ابروانی که به انواع وسمه و سرمه های مدرن تیره یا خلیجی شده اند.ناخنهای قرمز رنگ و سوهانخورده.موهای پیچیده شده درآلومینیوم و هزار فرم دیگر که عکسشان را در مجلات فرنگی دیدهام، در ذهنم نقش می بندد. ازاینکه قرار است به اصطلاح خود را به یک بنگاه معاملاتی زیبایی بسپارم، هم متاسفم هم هیجان زده.متأسف برای مسوولینی که قرار است ساعاتی را صرف سخنرانی بیهوده دربارهِ نحوه پاکسازی پوست،کاشت ناخن و طریقه افزودن مو برای انبوهتر شدنشان کنند،بی آنکه نتیجهای عایدشان شود و هیجان زده تنها برای آنکه می توانم مصداق آنچه در کتابها خواندهام را به صورت عینی مشاهده کنم.مثلا آنچه «ایولین رید» در کتاب «آرایش، مد و بهرهکشی از زنان» آورده است؛ اینکه چگونه دارندگان ثروتمند صنعت مد و آرایش از ناآگاهی زنان بهره می برند تا فرآوردههای خود را بفروشند و پول کلانی به جیب بزنند؟ یا معیارهای زیبایی در جامعه سرمایهداری چگونه تعیین میشوند؟ یا اینکه چرا کارفرمایان،رسانههای گروهی، دولت، مدیران آموزشگاهها و... از «راز و رمز زنانه» هواداری می کنند و درصدد آناند تا زنان را به ابژههای لوکس تبدیل سازند؟ با تمام این سوالات در ذهنم کلنجار میروم تا عرض خیابان میرداماد را طی کنم و به بنگاه مزبور برسم.آرایشگاهِ «گلبانو».واقع در ضلع جنوبی خیابان نفت.واژه «بانو» را در لغتنامه دهخدا مییابم.در فرهنگ معین هم.هر دو معنای«خانم» را دارند.ضمن آنکه دربردارنده گونهای از اصالت نیز هستند.با خودم فکر می کنم که صفت گل برای خانمی که مد نظر موسسین آرایشگاه بوده است، احتمالا معنای خاص دارد و آن این است که در این آرایشگاه هر زنی که پا می گذارد آنچنان زیبا و دلفریب خواهد شد که ناخودآگاه معنای«گل» را به ذهن متبادر میکند.در همین فکر،پلهها را به آرامی بالا میروم.شلوغ و درهم است.از هر طرف صدایی شنیده میشود.صدای موسیقی پاپ وبوی قهوهِ منتشر در فضا، سر را به درد میآورد.سالن بزرگ است و بخشهای متعددِ آن، با نام فعالیتی ویژه از یکدیگر جدا شدهاند.بخش آرایش و پیرایش مو، بخش ترمیم و زیبایی ناخن،قسمت پاک سازی ابرو و اصلاح صورت، بخش اپیلاسیون دائم و موقت و در نهایت مهمترین قسمت که آرایش «عروس» است.در چهره زنان دقت میکنم.اکثرا یک مدل هستند.گویی با شابلون مخصوص نقاشی،طرح یکسانی زده باشیم.تنها اندازههایشان با هم متفاوت است.همگی پوستهای تیره(قهوهای برنزه نتیجه ساعتها پهن شدن زیر اشعه نور آفتاب یا استفاده از دستگاه سولاریوم) دارند،موها اکثرا دورنگ است(غالبا با رنگ زمینه تیره و سایهروشن استخوانی یا سفید)،کمتر کسی را می بینید که پوست صورتاش لک وجوش داشته باشد.چرا که پوستها با بهترین کرمها پوشانده شدهاند.اندامها،جزء یک الی چند استثنا،باریک و«استاندارد» هستند و در کل همه چیز با آنچه از پیش تعیین شده است همخوانی دارد.نمونه یک «خانم گل».خانمی که باید در زرورق پیچیدش.نگاهی به قسمت فروش می اندازم. با دیدن آن همه لباسهای شب،انواع لوازم آرایش(کرم پودر،رژ گونه،ریمل،سایههای رنگانگ،انواع ماتیکها و...) حس زیبایی شناختی هر انسانی تحریک میشود.خودم را مشغول تست لوازم آرایشها نشان میدهم که مسوولاش با شادابی خاصی از راه میرسد.تبلیغ محصولات شرکت«پاستل» را میکند.میگوید که از معتبرترین شرکتهای فروش لوازم آرایش در آلمان است.از مزایای کرمها(همان کرمهای شب و روز) ولایه بردارها میگوید.اینکه ریملهای خرده مژهدار چگونه مژهها را پر پشتتر نشان میدهند و دراعماق اقیانوس هم نم پس نمیدهند.میگوید ماتیکها به لبها حجم میدهند و آنها را بزرگتر نشان میدهند ضمن آنکه رنگشان برای 24 ساعت ثابت باقی خواهد ماند.مداد مشکی را برمیدارم و مجبور میشوم در برابر آنهمه توضیح، مقداری پول خرج کنم.به قسمت ترمیم و کاشت ناخن میروم.برخی اوقات قسمت «مانیکور و پدیکور» هم خوانده می شود.زنانی را میبینم که مشغول دمیدن بر ناخنهای رنگزده شان هستند.برخی هم در انتظاراند تا نوبت به آنها برسد.آنهایی که نشستهاند، دو دستهاند: آنهایی که درباره رژیمهای غذایی صحبت میکنند و اضافه وزن مسأله برجستهِ سخنانشان است وآنهایی که درباره مذاکرهِ شبِ گذشتهِ احمدینژاد و موسوی گرم حرفاند.با خودم می گویم این انتخابات هرچه نکرد لااقل فانتزی سوژه سیاسی شدن را در میان همه رواج داد.تخم صحبت کردن در مورد سیاست را در حوزه عمومی-آنهم در فضایی مانند آرایشگاه زنانه که همواره مملو از گفتمان زنانه است- شکاند....نمیشود بیش از این به افراد خیره شد.فکری به سرم میزند.برای دیدن آلبوم عروس روانه بخش مدیریت میشوم.میپرسم که آیا میشود نگاهی به آلبوم عروس انداخت؟ به سرعت از تاریخ مراسم عروسیام میپرسند.با اندکی تأخیر میگویم: نیمهِ شعبان.نگاهی به چهرهِ سادهام میاندازد و با تمسخر میخندد.به منشی میگوید که چند عکس بیشتر نشانام ندهد.به سراغ پارتیها میروم.از آنها میخواهم که آلبوم را نشانام دهند.میگویم: عید فطر یا نیمهِ شعبان مراسم نامزدی من است و میخواهم به عروسها نگاهی بیاندازم.میپذیرند. به سمت اتاق محافظتشدهای راهی میشویم که دراش چند قفل دارد.گویی اقلام بسیار گرانبهایی در آن نگهداری میشود.به محض نشستن میپرسد مراسم چه موقعی است دقیقا؟ میگویم: به احتمال زیاد همان عید فطر.میگوید باید هرچه سریعتر برای بستن قرارداد دست به کار شوم.چرا که تا به امروز هم قراردادهای آبان ماه در حال بسته شدن است.از صحبتهایش سر در نمیآورم.میپرسم میشود موی عروسی را در زیر تاجاش باز گذاشت؟ میگوید:" دِمده" است.مگر آنکه بخشی از آن باز باشد.به عکسهای پیش از آرایش عروس می نگرم که به صورت اغراقشدهایی سادهاند و با توجه به معیارهای زیبایی سرمایهداری،غیراستاندارد.چهرهِ این دختران که معجزه آرایش هنوز در موردشان رخ نداده است،به شدت ساده است.چشمهای بی رنگ و لعاب،پوستهای غیرصاف،مژگان کوتاه،ابروان بیمدل و بینیهای بسیار بزرگ دارند.آنها پس از آرایش تبدیل به فرد دیگری شدهاند.پوستهایشان از آینه هم صافتر است.چشمها با آرایشِ آرایشگر گیراتر شدهاند.مژگان بلند و انبوه و ابروانی که به راحتی میتوان کمانی خواندشان.خبری هم از آن بینیهای بزرگ و گوشتی نیست.آنها به معنای واقعی مصداق «الهه زیبایی» اند.اسطورهایی ازلی وابدی که امروز با کمک دستان زحمتکش نیروی سرمایهداری ساخته شدهاند.آنها «گل بانو»اند....
نوشتن درباره خیابان برای فردی مانند من که زندگی خیابانی دارد، یک اتفاق بود.اتفاقی که اگر درست به آن مینگریستم، میتوانست، رنگ و بوی یک مطلب کاملا تئوریک را به خود بگیرد.اما با یک تفاوت؛ اینکه کاری ندارد. همه ما روزانه صد بار شاهد اتفاقاتی هستیم که در خیابان تکانمان میدهد.(همان تجربه تکاندهندگی بنیامینی، با اندکی اغماض) اما مسألهایی که کار را اندکی دشوار میسازد، تلسکوپی یا شاید بهتر بگویم میکروسکپی دیدن این پدیدهها بود.باید با ایده یا ایدههایی به سراغ پدیدهها میرفتم. و چقدر سخت است که در میان انبوههی قطعات تئوریک تنها به ساز یکیشان برقصی! این شد که به نگریستن طویلالمدت خود به خیابان ولیعصر بسنده کردم و اجازه دادم که کدها خود،آرام آرام مرا بنویسند...در حین این نوشتن، برخی از کدها سماجت بیشتری میورزیدند؛ اندیشیدن به اینکه خیابان به عنوان اصلیترین مفر موجود برای بهتصویرکشیدن امر مدرن تبدیل شده است که کاری نداشت.خیابان،بلوارها، کافه ها و تمام مصادیق زندگی مدرن هم پیشتر با قلم نقاشی بودلرتصویر شده بودند.پس باید چشم انداز سومی دست و پا می کردم، که علاوه بر آنکه در بردارنده نگاه شخصی من به مسأله است،گوشه چشمی هم به آنچه تا به امروز درباره این پدیده مدرن بیان شده، داشته باشد...... از بودلر شروع کردم.از نقاش زندگی مدرن و سپس مدرنیسم در خیابان(بخشی از کتاب تجربه مدرنیته مارشال برمن)
۱- راستش خواندن «نقاش زندگی مدرن» اندکی افسردهام کرد.نگاه خوشبینانه بودلر به مدرنیزم و سخنان گزافهاش درباره زیبا بودن زندگی شهری قدری عذابم داد. دائم می پرسیدم: بودلر عزیز! نگریستن به پای چلاغ، کودکِ نصفه در حال کار، زنی که خود را حراج میکند، کارگری که میان چرخدندههای خط تولید له میشود، قاتلی که هر آن میتواند همسفر سفرهای درون شهریت باشد و همه ساعتهایی که توسط چشمان قدرت نظاره میشوی، کجایش قشنگ است؟ برایم بسی عجیب بود که زیادکردن پیازداغ قضیه تا به این حد، از کجا نشات میگیرد؟؟؟ به سراغ تجربه مدرنیته رفتم.....به نظرم، ِبرمن در این کتاب توانسته است الگویی از انسان مدرن را به تصویر بکشد که به انحاء گوناگون و با تمام آنچه در چنته دارد، میکوشد تا با مدرنیزم مواجه شود.با تمام ایدهی مدرنیته و نه تنها با بخشی از آن.با خیابان.جایی برای دیده شدن ودر عین حال از نگاه انظار پنهان ماندن.با اجناس و کالاهایی که هر آینه در زیر نور چراغ های گازسوز شهری برایت طنازی میکنند.با زنان و مردانی که هردم لباسها و مدلهای ملون موهایشان، از خود بیخودت میکند.بیآنکه لحظهای بیندیشی که چرا اغوا شدهای؟؟؟ با مزهها و بوهای تند و متنوع. و با همه ی جامعه «نمایش».... بودلر، نماینده آیرونیک این جامعه است.چرا که در عین حال که نقاط پرشکاف امر مدرن را تمیز میدهد و آن را در برابر ديدگان ما مینهد( در دوره نگاه ضد پاستورال خود به جامعه مدرن و ساز و کارهایش،شلوغکاریهای این جامعه را عقیم، بیخاصیت و تهی از معنا فرض میکند) از نوعی نگاه زیباییشناسانه سخن به میان میآورد که هر انسان مدرن شدهایی میبایست از آن دریچه به جامعه نگاه کند.به نظر او مختصات انسان مدرن همین است؛ انسانی با دردها،رنج ها، امیدها و آرزوهایش.انسانی که ارزشهای پیشین خود را وا میگذارد و در عوض ایده پیشروی را امتحان میکند. اما سوال من از بودلر این است: آیا تجربه زیبا انگاشتن شهر مدرن برای تمام آنهایی که موقعیتهای گوناگون دارند، یکی است؟ آنکه در خیابان زندگی میکند، در گوشهای از آن شب را به صبح میرساند و غذایش را از میان زبالهها می جوید، با آنکه شهر برایش مفری از محدودیتهای کسلکنندهِ خانه است،جایی برای خستگی تنِ فربهشده از غذای زیاده، اصلن، میتوانند شهر را از دریچهای یکسان نظاره کنند؟؟؟.....

۲- فارغ از همه آنچه بودلر درباره مدرنیزم و خیابان نوشته بود و من توانستم به راحتی بخشی از آن را در خیابان ولیعصر تهران تشخیص دهم، نگاه دیگری هم میتوان به خیابان داشت.کمی موشکافانه نگاه کنیم، هر اِعمال وجودی یا بهتر است بگویم، هر نمایش خودی برای دیگری، یک مقر فیزیکی و عینی میخواهد. از نمایشهای درسطح دیگریها بگذریم.بحث من بر سر دیگری بزرگی مانند قانون است که به محلی مانند خیابان نیاز دارد که خط قرمزهای خود را برکشد.قانون بهمثابه آنچه سوژهها درونیاش کردهاند، و از آن با نام عرف یاد میکنند، بماند برای خانه.اما ایدههای اساسیتری چون نظارت بر بدن، اندیشه،زبان و.... وجود دارد که جز در محلی با نام خیابان انضمامی نمیشوند.خیابان از این حیث، دال اعظم قانون است.جایی که در آن میتواند تمام آنچه را که میخواهد و آموزش داده است، طلب کند و از آن منظر به جهان اطراف بنگرد.حتی اگر گریزگاههایی وجود داشته باشد که این اصل را نقض کنند و سوژگان را به مقاومت فرابخوانند، درست از برای اثبات همین قاعده است. قانون برای به تصویر کشیدن خود، و برای آنکه گشتهای ارشادش با تسلی خاطر،بدنها و پوششها را کنترل کند، به خیابان نیاز دارد .دقیقتر آنکه، ماهیت قدرت بدون خیابان و سوژگان حاضر در آن اساسا مختل میشود.اینچنین است که میگویم نگاه بودلر گاهی زیاد از حد خوشبینانه است.چرا که تمهیدات قدرت برای به انقیاد درآوردن سوژهها،ظریفتر از این حرفها است.
کتاب دیالکتیک روشنگری را که در دست می گیرم، ناخودآگاه میترسم.خوب که نگاه میکنم، میبینم خیلی اهل مورد قضاوت قرار گرفتن نیستم.اما نمیدانم چرا از قضاوت روح آمرزیدگان خدا،آدورنو و هورکهایمر،درباره خودم در عذابام. به نظرم ایدههایشان درباره تودهها و نخبگان و خط سترگی که میان آنها برمیکشند، آنقدر قطعی است که راه فرار برای آدم نمیگذارد.هرچند که از این ایده نیز بوی ناخوشایند نخبهپرستی می آید( چرا باید بهراسم از نگاه کسانی که اینچنین از بالا به انسانها مینگرند) اما برای من که بهترین روزهای جوانی را با نظریات آنها گذراندم،اندکی دشوار است که ازبه حاشیه رفتن فرانکفورت و نظریه انتقادی به شیوهی آدورنوییاش حرف بزنم. متاسفانه باید اعتراف کنم که اینچنین است....نظریه فرانکفورت شکاف های بسیاری دارد. نظریات موجود در این مکتب و از قضا این کتاب یک جوری است که گاه پیش خود فکر میکنم اصلن شایسته خواندن این کتاب هستم؟ در نزدروح متعالی آدورنو جز کدام قشر قرار میگیرم؟ آن که از صدقه سر نشر کتاب،توانسته است یکی از 1200 شمارگان کتاب را تهیه کند و بخواند؟ یا همان توده تحمیقشده ای که فرق ب را از ه نمیشناسد؟ چه تضمینی برای این قضاوت وجود دارد که من جزء آن توده های یکدست بازمانده ی عصر مدرنیزم نباشم که گوش تنبل دارند و ذرهای درپی اندیشیدن و فرایند ناب فکر کردن نیستند؟؟؟ هیچ... میخواهم بگویم در این عصر دیگر هیچ معیار از پیش تعینشدهای برای میزان فرهیختگی آدمیان بهمانند گذشته وجود ندارد. البته میل ندارم به واسطه این تلقی در دامان اندیشه پستمدرنیستی بغلتم .نه... این تنها یک دغدغه شخصی است. به نظرم به همان میزان که ممکن است آدمی به خواندن هگل،کانت، مارکس و ... نیاز داشته باشد، به میزانی –البته شاید با شدت و حدت کمتر-نیاز دارد با گوشت و پوست اندیشه پست مدرن را بشناسد.یا چه میدانم بسیاری از ما در عین حال که از شمارگان سمفونیهای بتهوون لذت میبریم، ترانههای دهه 60 هم شادمان میکند و یا از ته دل میگریاندتمان. پس به نظر می رسد سانتیمترهای خطکش فرانکفورتی کمی پیش و پس رفته باشد. دویورینگ حرف جالبی در کتاب «مطالعات فرهنگی» اش میزند. او درحالی که معتقد است مطالعات فرهنگی تاحد زیادی از فرانکفورت وام گرفته، در عین حال میپندارد که رویه مطالعاتفرهنگی در برابر فرهنگ نسبت به فرانکفورتیها اندکی معتدلتر است.او مینویسد:« کارکرد این رشته بدین منظور است که دانشجویان(در این مورد ،خصوصا دانشجویان نخبهگرا) را برای ورود به جهان معاصر آماده میکند و به روندی یاری میرساند که فرهنگی با تعصب کمتر،سلسله مراتب منعطفتر، و گشودهتر ساخته شود.درباره سلسلهمراتب منعطفتر وگشودهتر شک دارم اما بر سر تعصبِ کمتر میتوان بحث کرد. هر چند که درنهایت آنچه از خواندن این نظریات عاید ما میشود دریچهای است برای تحلیل جهان پیرامونمان...

نوستالژی خواندن فرانکفورت:
فکرش را بکنید آلمان زمان نازی است و پنج-شش یهودی میخواهند در مورد فرهنگ نظریهپردازی کنند....آنهم به سبک و سیاق آدورنو و هورکهایمر که مسآله اصلیشان،چرایی شکلگیری دولتهای توتالیتر و تمامیتخواه فاشیستی است.چه میشود....! برای آنها دو راه بیشتر وجود نداشت: یا باید مانند پسران خوب راهی کوره های آدمپزی میشدندو یا باید فرار را بر قرار مرجح دانسته و راهی سرزمینی میشدند که بشود حرف زد.هر آدم عاقلی باشد راه دوم را برمیگزیند.و چه جایی بهتر از ایالات متحده آمریکا؛ نشانه ای که همگان در عین گریز از آن، برمیگزینندش.هر چند که اقامت در آمریکا از لحاظی به ضرر متفکران یهود بود و چندین پروژه در دست اجرای آنها(چون دیالکتیک روشنگری، شخصیت اقتدارگرا و...) را به تأخیر انداخت، اما از جهات دیگرنیز به نفع آنها تمام شد.اگرچه ایده محوری بسیاری از آنان در مورد فلسفه انگلیسی و آمریکایی در برابر سنت دیرینه و ریشهدار آلمانی، ضعف و ناتوانی این فلسفه درتقابل با بینش عمیق و ریشهدار آن سنت بود، اما چنانچه ما شاهد قضیه هستیم بسیاری از تئوری های آنان درباره عقل ابزاری،نقد دولت سرمایهداری، صنعت فرهنگ، فرهنگ توده و والا و... در این مرز و بوم اتفاق افتاد.
از ریزانگاریهای مرتبط با این مکتب که بگذریم و به سوال اصلی مطروحه در نزد آنان بپردازیم....
از ذهن به عملام
میپرند تمام آنچه باید با آنها
جهان را درغایت «دریابم»
آنوقت
وقتی شدم شصت و اندی کیلو
از عملام به ذهنم
می رود
که باید راهی جست
تا این جسم سنگین چند ده کیلویی را
به کالبدی نحیف تبدیل کنی!
در کتاب، میخوانم
در کتاب،مدت ها میمانم
و آنوقت
هنگامی که مرز شانههای لاغر زنان و کتفهای استخواندار مرد را دریافتم
میروم تا این گوشتهای سنگین از بار علم را
در گوشهای
به ودیعه بگذارم
درکتاب میخوانم و در زندگی
برعکس
خوانده میشوم....گاهی اوقات فکر می کنم که زندگی به صورت کل یک فراروایت است.فراروایتی که تکههایش را باید درازای سپری کردن هر روز از عمرت،در گوشهای-جایی،بیابی! آن وقت،وقتی برگهای این کتاب نمی دانم چند صفحهایی،یک جا جمع شد،می توانی بخوانیاش.منتها این خواندن دیگر از آنِ تو نیست! پس از آنکه تمام شدی،مسوولیت قرائت زندگی تو و پیشینانت برگردن دیگری هاست.تلقی دربارهی زندگیات،سبک و سیاقی که داشتهای،نحلهی فکریایی که برای ساختن اش، روز وشب جان سپردهایی و.... همگی می –شوند،روایت برای زندگی دیگران.... آن وقت آدمی بالاجبار که نه،اما ترجیح می دهد،پدیدههای اطراف را از دریچهی همین روایت ها و فراروایتها نگاه کند...
داستان در مورد بررسی فرهنگ هم،برای من اینگونه بود.در میان خرده روایتهای گوناگون درباره فرهنگ تفحص می کردم که نظرم به مکاتبی که گاه عقایدی ضد و نقیضی داشتند،جلب شد.همه این مکاتب از تاریخی به بعد معتقد بودند که فرهنگ صاحبامتیاز ومدیرمسئول روزنامه زندگی است.یک جور استقلال خاصی برایش قائل بودند؛ منتها هریک به سبک وسیاق خود. داشتن این استقلال برای فرهنگ لازم بود اما کافی نه.بسیاری از حقوقی که برایش قائل بودند از درون دارای شکاف بود و به همین دلیل به دامن هر تعریفی که متوسل می شدند،یک جای کار می لنگید.مشکل اساسی اینجا بود که تعریف شسته و رفتهای برای فرهنگ وجود ندارد.گستره ای آنچه درخصوص فرهنگ از آن یاد می کردند، ازراه و روش زندگی،آداب، رسوم و... را در برمی گیرفت تا آنچه عده ای فرهنگ تودهای می نامیدند و آنچه عده ی دیگر را بر آن داشته بود که فرهنگ هدیه ای است الهی که در نزد انسان به ودیعه گذاشته شده است.این بود که فرهنگ، به مانند توپ فوتبالی، هر بار در زمین عدهای بود.هر تیم میآمد و بازی خودش را با آن به ثمر رسانید....این شد که به بررسی کوتاهی از آن پرداختم.
فرهنگ در زمین محافظهکاران:
انقلاب صنعتی که شد،عدهی بسیاری را از سرِ زمینهایشان، به شهرها کشانید؛شهرهایی که به مدد چرخ ودندههای دستگاه بخار و مابقی ماشینها،خیابانهایشان را عریض کرده بودند تا جایی برای کارخانجاتی که در آینده قرار بود مستقر شوند، باز شود.کارخانهها، این غولهای بی شاخ و دم،هر آینه محصولی جدید تولید می کردند که به نظر می رسید مورد نیاز انسانهاست.دیگر مهم نبود که آنچه تولید میشود چه نیازی از نسان را برمی آورد.چرا که مکانیزم خودمختار سرمایهداری خود میدانست که چه باید تولید کند که مقرون به صرفه باشد.هر روز کالایی جدید تولید می شد و آدمی را به خود فرامیخواند که به آن نیاز دارد.در میدان شلوغ تولیدات صنعتی،قاصدی نیاز بود تا خبر به کوچه برزن های گذشته برد و همگان را به سویی جلب کند؛این قاصد،پیام آنکه پارچه ی ابریشم اعلا،جایگزین کتانهای پیشین، تولید شده است را،باید به گوش بسیاری می رساند.این در حالی بود که شهرها از هم دور بودند و قابلیت ارتباط چهره به چهره به معنای گذشته اش،وجود نداشت.پس قاصد عزم خود را جزم کرد، تا به تنهایی بار این ارتباط نداشته را به دوش بکشد.قاصد شد نماینده جامعهای که بسیاری آن را«جامعه تودهای» نامیدند؛ جامعه ای به مانند دانه های تسبیح،که رشته ی واصل آن،«رسانه» بود. رسانه که آمد بسیاری از معادلات گذشته را برهم زد.طبقات پایین-همان هایی که پیشتر فرهنگ بومیشان قابل ستایش بود- قادر شدند دور از کنترل طبقات مسلط،فرهنگی از آنِ خویش پرورش دهند.بدین ترتیب اقتدار فرهنگ قدیم،از هم گسیخت.دسته دسته تودههای بی نام و نشان به شهرها مهاجرت می کردند و با خود هنجارها،ارزش ها و نظام های اخلاقی جدید را وارد می ساختند.دیگر نه خبری از چارچوبهایِ سفت و سختِ اخلاقی گذشته بود نه چهارچوب اخلاقی که بتواند خلاء های به وجود آمده را پر کند.آنچه در وهله اول در هر کوی و برزن دیده می شد، انسانهای منفردی بودند که هر کدام به طریقی فردیت خود را به رخ دیگری می کشاندند.
در این بل بشوی فرهنگی، عدهای نگران از آنچه پیش آمده،کمرهمت برای بازسازی آنچه تخریب شده بودند بربستند. در مرکز ثقل عقیده ی همه آنها(کسانی مانند ماتیو آرنولد) آن بود که فرهنگ،این یگانه ودیعه الهی در نزد انسان،وجه کمال گونهِ خود را از دست داده و میانمایگی،ذوق نازل و تنزل فکری بر جای آن تکیه زده است.به عقیدهِ آرنولد دموکراسی به واسطه یکسان سازی و تسطیح امتیازات، نقش عمدهای در پیدایش جامعهی تودهای داشته و موجبات ارزشهای یکدست و دستکاریشده را فراهم آورده است. دموکراتیزهشدن فرهنگ به نظر او،هیچ کارکردی ندارد جزء آنکه بازار نخبگان را کساد کند وموجب مستولی فرهنگ تجاری در میان توده ها شود.بنابراین و بر این اساس آرنولد معتقد بود از آنجائیکه فرهنگ بدین سان دستکاریشده،عدهای(نخبگان طبقه متوسط) باید وجود داشته باشند تا اصالت و وجوه کمالگونهی فرهنگ را به تودهها بیاموزند. گویاتر آنکه،بهتر است رهبری تودهها به دست دولتی باشد که در راس آن طبقهِ متوسط با فرهنگی والا و اصیل نشسته است.این دولت می تواند شکافهای دموکراسی بیمار گذشته را بپوشاند و فرهنگ اصیل گذشته را به یاد تودهها بیاورد.البته مشروط بر آنکه وظیفه خود را به درستی درک کرده باشد و سویههای اصیل فرهنگ را خود،به درستی آموزش دیده باشد.
بنابراین،فوبیای محافظهکارانی چون آرنولد آن بوده است که تودهای شدن بر آ ن است تا قلمرو فرهنگ را در بر بگیرد و برای ممانعت از آن باید از چالهی تودهای شدن فرهنگ در میآمد و به چاه محافظهکاری و حفظ وضعیت فرهنگی گذشته افتاد .درحقیقت آرنولد هیچ تجویزی برای وضعیتی که در آن تودهها تا با این اندازه از خود بیگانه نشدهاند،ندارد.به عقیدهی او تودهها در جامعه تودهای،همگی،با یک طناب به چاه حماقت و سادهانگاری زادهِ فرهنگ دستساز دموکراتیک میروند و چاره کار در دست عاقلان و بالغان طبقه متوسط آموزش دیده است....
در میان همین محافظهکاران،کسی مانند لیویس هم پیدا می شد که جایگاه انتزاعیتری برای فرهنگ قائل شود.نگاه او به فرهنگ،یک سرِ زیباییشناختی بود.لیویس نیز به عنوان نمایندهِ قشر نخبه جامعه،اعتقاد به تودهای شدن فرهنگ در جامعه داشت و کل آراء او بر محورجدا نبودن «ادبیات» از زندگی روزمره متمرکز بود.به عقیده ی او،در جامعه تودهای،در نتیجه فشار بازارانبوه،رشد صنعت فیلم و افزایش روزنامهها،کیفیت زندگی و ذوق زیباییشناسی،دائما رو به کاهش مینهد.در نتیجه در چنین شرایطی به جای آنکه به اکثریت اعتماد کنیم، بهتر است عدهی قلیلی ازافراد، فرمانروایی بر قلمروی فرهنگ را بر عهده بگیرند. با شناخت دقیق هنر و ادبیات که برای لیویس مساوی با فرهنگ است،در چنین شرایطی میتواند از شرِتودهای شدن رهایی یابد و به غایت خود دست یابد.
البته مشخص نیست بستهِ بی درز و شکافی که لیویس و آرنولد از آن صحبت می کنند،چه دردی را از چه کسی دوا میکند.اما با این وجود فرهنگ در نزد این دو تن،زمانی فرهنگ است که از بلایا و مصائب امراض تودهای شده،به دور باشد.چنین فرهنگی است که میتواند بشریت را از تمامیتخواهی وامیال بیهودهاش،به دور کند.
افزاید به نفع ماتریالیسم فرهنگی:
درحالیکه فرهنگ در زمین محافظهکاران به توپی میمانست که تنها عدهای آن را در اختیار دارند، در زمین اهالی دیگر چون «هوگارت» و«ویلیامز» سرنوشت بهتری داشت.تلقی نسبت به فرهنگ در زمانهی این دو تن،مصادف با اوج شکلگیری چپ نو در انگلستان و سایر نقاط جهان بود.چپ جدید آن گرایشی از مارکسیسم بود که ریشههای اومانیستی تفکر مارکس را برجسته ساخته و برداشتهای ارتدکسی چون تجربهی شوروی را نفی میکرد.در نزد این مکاتب و نمایندههای مختلف این نحلهی فکری،اگرچه مناسباتی میان زیربنا وروبنا برقرار بود،ولیکن لزوما این اقتصاد نبود که سایرعرصههای هستی اجتماعی چون فرهنگ را تعیین می کرد.بلکه این دیگرعرصهها دارای استقلال نسبی بودند که پیش از لحظهی تعیینکننده(نهایی) میتوانستند ابراز اندامی کنند.ویلیامز نیز در چنین شرایطی،درست در انگلستان پس از جنگ مصرفگرایی از یک سو و جامعهایی که با گرایشات سیاسی چپ نو از سوی دیگر سر و کله میزد،نظریات خود را دربارهی فرهنگ پروراند.او موضع معتدلتری دربارهِ فرهنگ زمانه خود داشت.ویلیامز تمام سعی خود را بر آن داشته بود تا سوء برداشتهایی که در مورد مفاهیم دموکراسی و توده وجود دارد،برطرف نماید.به عقیده ی او«مفهوم تودهها ابزار دست ایدئولوژی بخش خاصی از جامعه است که در صدد نظارت بر نظام جدید و بهرهبرداری از آنهاست.» از همین رو دموکراسی در نزد او نه تنها در دست بخش خاصی از جامعه بلکه در دست همگانی است که سهمی در تصمیمگیریها دارند.هرچند که این تلقی نیز تا حد بالایی در سطح یک ایده می ماند و پرده از شکافهای جامعه سلسلهمراتبی برنمیدارد،ولیکن ویلیامز با نقد جامعه سرمایهداری نشان میدهد که دغدغههای عمیقتری دارد.(حتی اگر راه حلهایش محکوم به رویه محافظهکارانه باشد.)
فرهنگ در پاسِ کوتاهی که ویلیامز به هوگارت می دهد،سرنوشت خاصی را در پی خود نمی آورد.هوگارت نیز از دیگر نظریهپردازانی است که میان تلقی محافظهکارانه و رادیکال نسبت به فرهنگ وا میماند.چراکه از سویی در شرایطی میزید که کلِ هستی اجتماعی فرهنگ میرود تا تودهای شود(و منتقد هوشیار باید حواسش به این سیطره باشد) واز سویی دیگر او نیز نمایندهی قشری از جامعه است که فریب همین تمهیدات دهان پرکن سرمایهداری را خورده،رفاه و زرق-برق ابزارآلات مصرفی چشمشان را کورکرده و هویت طبقاتی خود را یکسره از دست داده است. پس هوگارت هم از توبره می خورد و هم از آخور.کرسی موجود در دانشگاه و ریاست مرکز مطالعاتی بیرمنگام،در کنار طبقهای که هویت خود را از دست داده است. او در ابتدا شمشیر را از رو می بندد و به جنگ فرهنگ تودهای می رود.اما کمی بعد معتدلتر شده و سعی خود را بر آن میدارد تا با یادآوری فرهنگ نوستالژیک و سترگ پیشین کارگری،روحیه انسانی طبقه کارگر را زنده کند.کتاب «کاربردهای سواد» را هم در همین راستا مینویسد.به عقیده ی او تنها از خلال آموزش و امکان گفت و گو است که افراد(واز جمله کارگران) میتوانند تشویق به زندگی کاملتر و آزادتر نائل شوند.
مطالعات فرهنگی از زمانه این چهارتن به بعد،تیم های بسیاری را در زمین خود دیده است.هر تیمی به نحوی از انحا در پی آن بوده است تا به اهالی جامعهشناس بفهماند امر فرهنگی فینفسه با اهمیت بوده است و می تواند به تنهایی قشونی را رهبری کند.امر فرهنگی از زمان نظریهپردازان یاد شده تا به حال،یکی از مهمترین ها در عرصه نظریه اجتماعی بوده است.هرچند که عدهای معتقد باشند مطالعات فرهنگی سیاست را زیباییشناختی کرده است وسوژه ها را از دامان ناپاک سیاست به عرصه پاک و منزه فرهنگ ارجاع می دهد،اما قسمت اعظم پرونده مطالعاتفرهنگی نشان میدهد که در هنگام پیشروی و یکه تازی،بازیکن قدری است و میتواند هر آنچه سیاسی است آماج حملات خود قرار دهد.منتها با روشهایی که شاید اندکی به مذاق کلینگرهای جامعهشناس خوش نیاید...
شب آتش بازی که گذشت، با خودم گفتم که حتما فردا یک تکه نوشتهِ خوب خواهم نوشت.نوشته ای که بتواند شرح حال همه آنهایی باشد که دور آتش می رقصیدند.شرح حال همه آدم هایی که سالیانی است عادت کرده اند همه چیز را بدیهی بینگارند و با اندکی آب،آتش کاذبِ چند دقیقه ای شان،خاموش شود.خواستم روایتم آنقدر کوتاه و کوبنده باشد، تا ناخوداگاه،حامل سکوت خفت باری شود که همه در برابر یک دیگری بزرگ،روا داشتند.سکوتی از جنس فریاد.سکوتی از جنس تن دادن به زندگی ایی که همگان آن را تحفه ای فرستاده از سوی پروردگار و طفیلی تقدیر و سرنوشت،می دانند.سکوتی از جنس ......................سکوت.
داستان مثل سالیان گذشته، از آنجایی شروع شد که باید از سر بی حوصلگی و همنوا شدن با جمعیت بی هوده شاد، ساعاتی را بیرون از خانه می گذراندیم.ناسلامتی شب چهارشنبه سوری بود و ما هم جوان و جاهل.هه!
بالاخره باید جوانی می کردیم. با اکراه و از سر تمسخر لباسی بر تن کردیم و با عذاب بی شمار، راهی نوار غزه شدیم.غزه ای که کمی نورانی تر شده بود و اگر کسی جایی از خونریزی می مرد،لااقل از دیده انظار به دور مانده بود.بگذریم که چند صد بار به خودمان لرزیدیم و صدای توپ و تانک جند بار تکاندمان.... اما نمی دانم سر آخر چه شد که آن ارق ایرانی و سنتی مان گل کرد و فکر کردیم که بیاید آتش برافروزیم.هه! افروختیم.
.
سه گله آتش.... که مثل جهنم هر لحظه گداخته تر می شد.گله های آتش،صدای سوت و جیغ و همهمه ای که جمعیت خلوت من و دوستانم را به پنجاه-شصت نفر رسانده بود.
چه زردی ای به آتش می دادیم و چه سرخی از ان می ستاندیم! می پریدیم و لحظه ای فکر نمی کردیم که شادی بی هوده ای.چه می دانم شاید هم فکر می کردیم و به روی مبارکمان نمی آوردیم...شاید فانتزی داشتن شبی به اصطلاح شاد و پر خنده، از یادمان برده بود که هستیم....چه انسان های در بندی هستیم ما....چه سوژه های غافلی....
اما انگار این شادی،بدون حضور موسیقی،-آن یگانه سازوکار موجود برای تجسد به وجد آمدن مردم-تهی از معنا بود.ارواح بازگشته به خانه هایمان هم، انگار بی حضور موسیقی، از شادی ما نامطمئن بودند.این شد که تمام سعی مان را بر آن گذاشتیم که کسانی برایمان«طبل» بزنند و ما برای آنها «بلرزانیم»!
شادی،صدای سوت،جیغ های بنفش،نورهای رنگی،آتش گداخته، موسیقی خالطور.... به به.... هوا هوای عیش مدام بود.اما آیا این شادی است؟
این شادی است که خط قرمزی اینچنین میان شادهای مونث و شادهای مذکر می کشد؟این شادی است که چشم های نگران ِ شادی کننده گان اش، دائم به این سو و آن سو می گردد،تا در اولین فرصت در جایی پناه بگیرند؟ این شادی است که در آنی ، یک کلاه به سرِ بی سیم به دست بیاید و دودمان ات را به فحش و فضاحت بکشاند؟پس آن مقاومتی که در سنت های مختلف علوم اجتماعی از ان یاد می کنیم،در این لحظه خاص کجا رفته اند؟ چرا رویی از آن ندیدیم ما؟ این است مقاومت؟ سکوت در برابر توهین و بسندگی به آن که «آی آقا! کاری نمی کنیم که..... همه خانواده هستیم.... لطف کنید و این بار را بر ما ببخشید.» یا که « حق با شما است.اشتباه کردیم. می دانید! جوانی است دیگر....خودتان گفتید امشب می توانیم شادی بی مقدار کنیم.» ودر برابر بشنویم« دور شوید... چه کسی گفت می توانید؟ گفتیم آتش بازی کنید، نگفتیم فساد و فحشا راه بیاندازید!»
همه گوش کردیم...رام و منفعل راه افتادیم.هر کس گوشه ای خزید و آرام گرفت .دیگر نه خبری از نور رنگی بود نه آتش گداخته.اوامر آقای دیگری، آبی بود بروی آتش ما.
هرچه فریاد می زدم و می گفتم «نه» صدا از سیبک گلو بالاتر نمی آمد. کسی در گوشم نجوا کرد:« دیگر زمانه ی هزینه دادن تمام شده است.»
آرام و بی صدا به یاد پرچم سرخ و مشت های گره شده، تنها ابرو در هم گره کرده وبا سکوتی دو چندان در خود فرو رفتم.
خيلي ها به من مي گويند كه تو صرفا يك انسان رمانتيك ساده اي.رمانتيك كه مي گويم به معناي با سر افتادن در قيماق عشق نيست.به معناي سويه هاي رفتاري احساساتي و بر آمده از غليان يكباره حس است كه مي گويند.گاهي فكر مي كنم درست است اين توصيف ها و تشريحات شان.يك روز آن قدر عشق مي ورزم به كاري كه انجام مي دهم و روزي ديگر،مجنوني مي شوم كه مي خواهد سر به تن ليلي اش نباشد.پاي حرف «فرهاد پور»مي نشينم، ساعت ها به فكر فرو مي روم،دلم مي خواهد چهره اش را غرق بوسه كنم و تحليل هايش، همه به يكباره به اعماق ذهن و وجودم رخنه كند و هنگامي بعد،درست زماني كه بايد از همان تحليل هاي شسته و رفته كه نه،درست و حسابي،استفاده كنم و آنها را در گورستان نظريات ذهنم جاي دهم و در تحليل وضع موجود به كار گيرم،مي گويم،«نه !»،«نشد.»
مدتي است كه ردپاي اسطوره رهايي بخشي(اين پرونده ناموجود هميشه موجود) را در ميان متوني كه هيچ ربط و بست معناداري به يكديگر ندارند،پي مي گيرم.مي خواهم ببينم آيا روياهايم براي تحقق امر ناموجود رهايي،روزي ممكن است به واقعيت تبديل شودند؟ اين پژوهش نه يك تحقيق صرف آكادميك براي من،كه بخشي از وجود من است كه بي آنكه بخواهد در حوزه نمادين قرار گرفته است.مي خواستم بدانم بالاخره راه دررويي از شكاف هاي امر نمادين موجود وجود دارد يا نه... پس مثل هميشه قصد و غرضي بود در طرح كردن آن كه با سبك زندگي من و تاريخ منتقل در درونش،گره مي خورد.اين به معناي آن نيست كه به مانند روش خوش دلانه پوپر،در حوزه عمومي،هنگاميكه ميان دالان هاي بي سرو ته امر نمادين پرسه مي زدم،مسأله اي با آنچه در پس ذهن من وجود داشت، فرق كند.نه! جستجوي انسان و جامعه اي كه رها از هر گونه سلطه و انقياد باشد با امر واقع من و هزاران انسان ديگر كه در پي پر كردن شكاف ميان فرهنگ و طبيعت اند،گره مي خورد.برايم مسأله بود كه چرا به محض آنكه انسان مي شويم و متمدن،بايد خود را با انواع گونه گون نهادهاي فرهنگي منطبق سازيم كه اين «خودِ» فلك زدهِ ناتوان ما را(اين بستر خالي از پيش موجود را) به نحوي از انحا پر كنند.اصلا تا چه اندازه این خود برساختهِ د نهاد ها همانی است که باید باشد؟ چرا نمی شود مکانیزم دیگری برای تعریف این خود یافت؟ (بعد صدایی مانند آنچه در فیلم ها دیده ام در پس ذهنم شیطانی می خندد و می گوید: با این سوال احمقانه ات اجتماعی زیستن انسان را زیر سوال می بری ... و من سکوت می کنم)....اين شد كه فكر كردم آيا مكانيزمي خارج از آنچه دم دست است مي تواند انسان را به رهايي برساند؟يا كه نه براي سخن پراكني از اين پروژه، تنها بايد به همين دستاوردها و نهادهاي موجود فرهنگي چنگ انداخت؟

فرض كنيد كه من مي پرسم رهايي بخشي چيست؟ به محض طرح اين پرسش،چنان چه جامعه آكاديك يادمان داده است،بايد آنرا در قالب «مسأله» صورت بندي كنيم و جغرافياي بحث را بدانيم.مثلا در اين مورد خاص،بايد دانست كه مفهوم Emancipation يا همان «رهايي بخشي» از نظريات بدينانه فرانكفورتي ها نسبت به دوقطبي «واقعيت-ارزش»و بد بيراه هاي كه به پوزيتويست ها و امپرسيست ها داده اند، شروع مي شود،از مرز نظرات خوش بينانه هابر ماس مي گذرد،در ميانه راه نظريات انقلابي ماركس را كنار مي زند،به سنت پسا ماركسيستي مي رسد،بحران سنت چپ را دور زده و در ميانه راه مي ايستد.لحظه ای به اندازه تاریخی که باید بگذرد،تأمل کرده و سپس باری دیگر می آغازد.دوباره همان پرسش های تکراری.در قالب طرحی نو! چرا پروسهِ بی سروسامانی انسان انتهایی ندارد؟؟؟ چرا هر چقدر هم که می نویسند،از هر دری که وارد میشوند به حال بداش افاقه ای نمی کند؟ چند سال باید بگذرد،چند انقلاب باید صورت بپذیرد که این «حیوان همیشه ناخرسند»، کمی آسوده باشد؟ از زیر یوغ هر آنچه مسلط است بیرون بخرامد و به حال خودش رها شود؟چرا کمون ثانویه باید هماره در محاق اندیشه رمانتیک انقلابی مارکس پوست بیاندازد و جان دهد؟ تا کی باید در این غل و زنجیر ماند و جان داد؟ کسی پاسخی دارد؟
همه اینها را هم که به خیال پاسخ دهیم، تازه شده است یکسری گزاره،اما و اگر که رویهم رفته نظریه می گویندش.یک کارنوشت بیست واندی صفحه ای برای مسأله ای که هرگز نزد من حل نشده است.آن را باید تحویل از ما بهتران داد تا مقداری از عددهای دنیا را از آن خود کرد.مسأله البته به اینجا هم ختم نمی شود.اگر نوشتارمان ضعیف باشد،که گردنمان بشکند،درست کار نکرده ایم.اگر هم قوی و سخت بنیان باشد ،چشمانمان فی الفور به دنبال آنهایی می دود که تعریف و تمجیدمان می کنند...این اتفاق آنقدر زیر پوستی خواهد بود...آن قدر ریشه های همیشه نادیده لیبیدویی ما را قلقلک می دهد که دل کندن ازآن به سادگی رخ نخواهد داد.سخت است در برابر دیده شدن،در مقابل آن تعریف های آبدار و تاب دار بگوید: ببخشید من در پس چیزِ دیگری هستم....آآآآآ.....چیزی مانند رهایی انسان!
این وسط می ماند آنچه به اصطلاح خلق کرده ایم.«پروژه رهایی بخشیِ » ناتمامی که یک بار دیگر در کالبد قلم ما ریخت و به کمکمان آمد تا موتور ماشین تاریخ خاموش نماند و نمره ای هم در کارنامه درسی ما ثبت شده باشد...
بهمن ماه عجیبی است.خیابان ها در این ماه حرف های زیادی برای گفتن دارند.یا بهتر است بگویم خیابان ها یک سرِ حرف اند.پر از نشانه.....آنقدر طنازی می کنند که اگر بی حوصله ترین آدم دنیا هم که باشی نگاهی از سر ترحم به آنها خواهی انداخت....
۱- از همان اول که شروع می شود، تاریخ، فرهنگ و به اصطلاح هنر،یکباره بر سر آدم فرو می ریزد.دو چشم کم است برای دیدن این همه نشانه. باید دوتای دیگر هم قرض کرد برای دریافتن شان.برای اینکار لازم نیست که چشمانت دوربین کنون حرفه ای با لنز 18-55 باشد.چشمان ما می تواند در عین راه رفتن،هنگامی که غرق در گفتگویی دو نفره هستیم،چادر های سیاه برافراشته را دید بزند که عکس هایی از اولین تجربه های هست بودن در شهریور 57 را به رخ می کشانند.و در عین حال در حالی که اندک زمانی پشت اولین چراغ عابر می ایستی تا این خیابان را به دیگری متصل سازی و راه را به پیوستار طی کنی،کافی است نیم نگاهی به ردیف های رنگین پوش اطراف بیندازی که شاد وسرحال آمده اند فرهنگ بخرند.این نگاه شاید در راستا تأیید سخنان طرف مقابلت باشد.در فاصله ایی که می گویی:« واقعا حق با تو است رفیق!».با خرده زمانی،اندازه همین برگرداندن سر،متوجه مصنوعی بودن همه چیز خواهی شد....بله....بهمن است.ماه شادی.ماه انقلاب....ماه جشنواره های پی در پی.
۲-این روزها بیش از هر زمان دیگری به مالکیت فکر می کنم.یا روان تر...به مصائب مالکیت.این اولین حسِ غریب انسانی که طبیعت را،تاریخ، فرهنگ و از همه مهمتر انسانیت را تنها از آنِ خود فرض کرد.این جمله تکراری «مالِ خودم است» بد جور ذهنم را می خراشد و مانند خوره روحم را در انزوا می تراشد .انگار همه ما زاده شده ایم تا چیزی را از آن خود کنیم.واین از آنِ خود کردن،ریشه دوانده در ما.تاریخ دارد به درازای عمر همه ما و زمین.این مالکیت،این حسِ غریب از آنِ کسی بودن،با تولد جرقه می خورد ومسیر منظمی را طی می کند: مادر خودم،لباس خودم،خانه خودم، سرزمین خودم،مال خودم(اشتباه نکنید منظورم همان پول است)،عشق خودم،فرهنگ خودم..... همه چیز از آنِ خودم..... چه حسی دارد چیزی را از آن خود کردن.دقیق تر شاید...چه قدرتی می بخشد به آدمی.همه و همه هم آمدند نظریاتی پروریدند و حرف هایی به گزاف تا همین قدرتِ صعب الوصول از آن شدگی را تشریح کنند.از افلاطون و ارسطو بگیرید که داعیه سعادت داشتند تا روانکاوان و کشیشان وبرخی از مبلغان اجتماعی دلسوز! .همگی همین را می خواستند: زندگی از آنِ خود.

۳-گاهی اوقات لازم است بر آنچه دارایی ات محسوب می شود،دستی بکشی و خاکی بزدایی.کتاب ها را ردیف کنی،لباس های افکنده به روی هم را،بدون چروک و مرتب بر میله ای آویزان،فیلم ها و موسیقی ها را روی یکدیگر لم دهی، عکس ها را در آلبومی بچینی،همه چیز را مرتب و سپس بگویی به اتاق من خوش آمدید.این ها کتاب ها،فیلم ها،موسیقی ها،لباس ها و... وسایل من است.می گویید: من این فیلم را دارم.آخرین ساخته وودی آلن است و عشق و زندگی را به سخره گرفته.با لذت فراوان در مورد فیلم صحبت خواهید کرد.اما باور کنید که داشتن این فیلم از آنِ خود هیچ چیز نیست جز یک همذات پنداری ساده با محتوای آن،که می خواهد شکل بیرونی فیلم را(عکس،سی دی، جلد و..) از آنِ خود کند.من این فیلم را دوست دارم....می خواهم آن را برای خود داشته باشم.
۴-بهمن هم داستان از آن شدگی را تعریف می کند.انقلابی که مردمِ از آنِ خود می خواست و مردمی که فرهنگی از آن خود می خواستند.نمی دانم که چه شد.این بار دو گوش داشتم دو گوش دیگر قرض کردم تا بهتر بشنوم.بلیط ورودی فیلم بیضایی را 40000 تومان می فروختند.در همان صف های رنگین پوشان.با سیگار های روشن، کلاه های کج و سبیل های رو به پایین.یه یکباره به یاد تکه هایی از کتاب«مصرف» نوشته«رابرت باکاک» افتادم.به یاد تمایزات مصرف مدرن و پست مدرن.به یاد مارکس،وبر،زیمل و وبلن از یک سو و بارت،لاکان،بودریار و بوردیو از سوی دیگر.به یاد الگو های مصرف اولیه و ثانویه درآن جوامع.به یاد نو کیسه گانی که وبلن در نظریه طبقه مرفه از آن یاد کرده بود.به یاد مصرفی که امروز در میان نو کیسه گان ایرانی مبتنی بر خواست بود تا نیاز،بی آنکه سرمایه اقتصادی به گونه ای متوازن توزیع شده باشد.همین شد که اندیشیدم که خرید این بلیط چهل هزار تومنی، مبتنی بر سرمایه فرهنگی و اقتصادی بالا است یا که نه تنها می خواهد بلیط کارگردان ده سال فیلم نساخته را از آنِ خود کند.که بگوید جامعه نمایش به روی منهم حساب کن.ببین برای به دست آوردن فیلم مورد علاقه ام چه پول ها که خرج نمی کنم.ببین و یاد بگیر.به من می گویند انسان با فرهنگ.
۵-فرهنگ خرج دارد.اگر پول ندارید بروید و برای خودتان سنگ قبر سفارش بدهید.برای مصرف فرهنگی چه پول ها که نباید خرج کرد...آدم عمل می خواهد. نبودید....به سلامت!
بعضی از آثار را که می خوانی،فقط دلت می خواهد،سرت را عمودی بروی بالشی،تکیه گاهی،چیزی بگذاری و مدت ها چشمانت را مستقیم بر سقف بدوزی.پشت این نگاه عمیق چند ساعته یا چه می دانم چند دقیقه ایی،-ساعتها و دقیقه هایی که دائما دنیا آنها را از ما دریغ می کند- می توانی بی طعنه و سرِ فرصت، به کیفیت یکپارچه متنی بیندیشی که با یک یا چند جمله دیوانه ات کرده است.ساعت های متمادی.........در سکوت و سکون.......چه لذتی دارد به خدا!!!
نمی دانم از کجا شروع شد؟از عوالم ایده آلیستی هگل؟ از دنیای رمانتیک لوکاچ جوان یا که ایمان بی حد و حصر کیرکه گارد؟ از کجا بود؟..... چرا فکر کردم که باید «اتاقی ازآنِ خود» وولف را بخوانم؟ نیرویی ماوراءیی مرا به سوی آنچه امروز هیچ در بازار یافت نمی شود کشاند یا که نه ذهن من،ذهنِ خسته و هیچ اندیش من،قدری پیش آنچه وولف می گوید را مفروض گرفته بود تا به واسطه آن بتواند تفکرات انتزاعیِ خویشتن خویش را انضمامی کند؟( و چه کاتالیزوری قوی تر از متنی که توانایی بردن مخاطب به سرزمین اندیشه ناب را داشته باشد؟؟) کدامیک بود؟ چرا اینچنین حریص مسأله زن و ادبیات را پی می گرفتم آنهم درست زمانی که کمتر از یک هفته به امتحاناتم باقی مانده؟ میل به سکوت؟ ماندن در خلاء؟ ویا تولید اندیشه و تفکر؟؟؟ نمی دانم....
راستش را بگویم حالا که گذشته را نقش قبر می کنم،زیر اعماق خاک های نه چندان ضخیم هفته های گذشته،به کتاب قطعِ متوسط سفید رنگی می رسم که «خردِ جامعه شناسی» نام داشت.یوسف اباذری نوشته بودش.عالی و بی نقض؛البته به زعم من.پیشترهم «نظریه رمان»،«تاریخ و آگاهی طبقاتی»،«نقد،نویسنده وفرهنگ» را خوانده بودم.اما بدون دریاقتن جغرافیای فکری لوکاچ(به قول یکی از اساتیدم)! سرو ته اندیشه لوکاچ برایم قدری صعب بود.اما خرد جامعه شناسی برایم مانند همان «مابعدالطبیعه» ارسطو بود که ابن سینا خوانده بودش.همان قدر تاثیر داشت در جغرافیای نداشته ام.شسته و رفته در تفسیر اندیشه لوکاچ به مددم آمد و مأوایی شد برای آن قسمت از ذهنم که باید توسط لوکاچ پر می شد.در این تشریح چندین صفحه ای بود که حس کردم یک نفر(فارغ از آنکه زن باشد یا مرد) حرف دلم را زد.لوکاچ جوان را که خواندم تازه دریافتم که تا چه اندازه با اندشه اش موافقم.آن اندیشه ایی که کشیدن زهد و ریاضت را در کار نویسندگان و هنرمندان دنیای مدرن مفروض گرفته بود و رسیدن به کلیت تاریخی هگل و کل گرایی اخلاقی کیرکه گارد را غایت.دیوانه می شدم وقتی لوکاچ از زمانه ایی سخن می راند که نویسندگان اش باید تاب شکاف میان طبیعت و فرهنگ را بیاورند و زشتی های جامعه سرمایه داری را با نوشتارهایشان پر کنند.او به نوشتار و نویسنده مسوولیت تاریخی می بخشید و دردسرهای نویسندگان در کنایه نویسی شرح می داد و با بیان هر جمله بیشتر از هر زمان دیگر،عطش پیشروی،دانش و نوشتن در بطن خاموش من بر می افروخت.آرام و زیر لب،بی آنکه کسی بفهمد، گفتم می شود...... می توانم! می توان نویسنده شد و رسالت تاریخی داشت....
اما انگار این جرقه آنی،این شعف کودکانهِ تمامیت خواه،با اندکی تأمل دقیق و موشکافانه،کمرنگ و کمرنگ تر شد و در ساحت نظم نمادین موجود(حتی تصوری از آن) رنگ باخت.به سرعت رفتم در فضای فکری نویسندگانی که عمده آنها را در فیلم ها دیده بودم.نویسنده فرانسوی ماهِ تلخ پولانسکی،مارکی دو ساد قلم پرها،همین حمید هامون خودمان.....همه و همه ریختن در ذهنم.دیدم همه آنها جایی،مکانی داشتند از آنِ خودشان که در آن خلوت مسخ گونه،تنها کتاب های تل انبار شده،جاسیگاری های لبالب از کونه سیگار،لیوان های نصفه چای و قهوه،کاغذ های مچاله شده پراکنده،مدادهای تیز از پیش تراشیده شده،دستگاه تایپ و هر آنچه فکر کنید یک نویسنده نیاز دارد،داشتند.و مهمتر از همه همان مکان های آجرین،چوبی یا سیمانی بود که همه آنها در داشتن اش سهیم بودند.(حتی اگر این اتاق از آنِ خود،سلول سرد و نمور زندان باشد.) پس بایستی این خلوتگاه دنج و پر سکوت را فراهم کرد....راست می گفت وولف.این شد که در نهایت بیماری و بی حوصلگی،اتاقی از آنِ خود را از زیر سنگ هم که بود یافتم.وچه یافتنی؛ هر چه بیشتر می گفت،عمیق تر می شدم و صد البته دلتنگ تر.تمام آنچه یک زن در طول تاریخ برای خلق آثارش نداشته(علاوه بر عامل های سخت افزاری و نرم افزاری بیشماردیگر) همین چهاردیواری از برای خود بوده است.همه شان بالاجبار باید در راهرویی،اتاق نشیمنی،جایی می نشستند و بی تمرکز می نوشتند.تصورش هم برای آنانی که دغدغه نوشتن دارند سخت است چه برسد به آنکه در آن حضور داشته باشند.......آه و ناله هایم از درازنای وجودم بیرون می ریخت و بیش از پیش می دانستم که چقدر دنیا و هلفدانی های برسازنده اش بی رحم هستند.ولگرد و عاصی در اطرافت می چرخد و بر زمین گرم می کوبدت.این جمله وولف هم مصداق تصوراتم شد:«همه چیز با امکان بیرون آمدن اثر به صورت کامل و تمام عیار از ذهن نویسنده،در تضاد است.شرایط مادی علیه آن است.مردم مزاحم می شوند،باید به دنبال کسب درآمد بود،سلامتی مختل می شود....به علاوه،آنچه تمام این مشکلات را تشدید و تحمل آنها را سخت تر می کند،بی اعتنایی چشمگیر دنیای پیرامون است.دنیا از مردم نمی خواهد که شعر،رمان و تاریخ بنویسند.دنیا به اینها نیازی ندارد.» این جملات تیشه به ریشه ام زد.چه سخت است آمال نوشتن،رفتن و رسیدن داشته باشی و سر آخر بدانی راهی را به گزافه آمده ای...(هر چند که رفتن غایت ات باشد) چه کسی نامروتی معشوقه را تا به این اندازه تاب می آورد؟؟ تازه،بهتر است به این نداشتن چشم عافیت از دنیا،جنسیت خودتان را بیفزایید و طمع گس هیچ نبودن چاشنی تمام لحظاتی شود که در آنها می پنداشتید،شاید سر آخر چیزی(همان یک تکه کثافت ژیژک) خواهید شد....چه دردی دارد به خدا؛ بودن تمام عیاردر ساحت خیال..بالاخره روزی می رسد که می خواهی این استعداد بالقوه اندیشیدن را بالفعل کنی،آنگاه تنها باید در یک خانه پر آشوب بنشینی و به آینده ای نه چندان دور بیندیشی که تا سال دیگر فرا می رسد و تو را در خود مستحیل می کند....بهای نداشتن این سقف بی روزن همین است...همین نقصان و نبود یک قِران و چهارهزار.
تاریخ را کسانی چون وولف که خوانده اند،سرشار از ظلم دانسته اند.پر از تناقض هایی که اگر چه برای برخی-که مردان باشند- اندکی منعطف تر بوده است،اما برای برخی دیگر جایی برای ثانیه ای تنفس نگذاشته است....اشکال ندارد.ماهی را هر وقت که از آب بگیریم تازه است.شک نباید کرد که می شود روزگاری اتاقی از برای خود داشت...اما آیا حتی اگر آن را نیز داشته باشیم،تاریخ می گذارد«جورج گئورگ لوکاچ» شویم؟؟؟(عطف به حضور نا تمام یک زن بخوانید که هر کار کند بالاخره زن محسوبش می کنند...)